انجمن یک رمان

مهمان گرای شما برای استفاده کامل از امکانات انجمن (ارسال رمان،مطالعه رمان ها) باید در انجمن عضو شوید. اگر آشنایی کامل با عضویت در انجمن را ندارید اموزش زیر را مطالعه کنید
آموزش ثبت نام در انجمن
جهت عضویت کلیک کنید

رمان جنگجوی سرنوشت | هدیه و هانیه کاربر انجمن یک رمان

هدیه و هانیه

کاربر سایت
کاربر سایت
عضویت
9/3/17
ارسال ها
76
لایک ها
543
امتیاز
153
محل سکونت
بندرعباس
#1
کد رمان : 1096
ناظر : NOSHIN


نام رمان : جنگجوی سرنوشت
نام نویسنده: هدیه و هانیه
ژانر: پلیسی ،‌عاشقانه، هیجانی ، معمایی

‌ ‌ خلاصه رمان:

ماجرا حول زندگی یک دختر با روحیاتی پرهیجان و بسیار پر جنب و جوش در حال گردشه! زندگی معمولی دلسا شخصیت اول داستان زمانی دستخوش تغییر می شه که به اتفاقات مشکوک اطرافش پی میبره و متوجه میشه افرادی سعی در دزدیدن اون دارن! افرادی که بی رحمانه می دزدند و می کشند. برای دلیلی نامعلوم ،کسی نمی دونه پایان این ماجرا چیه تا زمانی که نیمه گمشده این پازل در نقش مردی مغرور و خشن نمایان میشه! نیمه ای که در قلب و روح زندگی دلسا گذاشته میشه!
دلسا برای حل این پازل چه کاری میکنه؟ انتخابی معلول یا مجهول!
چه می کشد!:
ترس…جنایت…هیجان…مرگ یا شاید……………خط ممتدی همانند کلمه ای غریب مانند (عشق)
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

FATEMEH_R

مدیر بازنشسته
مدیر بازنشسته
عضویت
3/31/17
ارسال ها
609
لایک ها
4,102
امتیاز
4,073
محل سکونت
پاریس کوچولو
#2


نویسنده ی عزیز ، ضمن خوش آمد گویی ، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانینزیر را به دقت مطالعه فرمایید


لطفا ورودیا عضویت جهت نمایش مطالب سایت.



لطفا ورودیا عضویت جهت نمایش مطالب سایت.



لطفا ورودیا عضویت جهت نمایش مطالب سایت.



و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید

لطفا ورودیا عضویت جهت نمایش مطالب سایت.



درصورت پایان یافتن رمان خود در تاپیک زیر اعلام کنید.
**تاپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان کاربران**


دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد از 10 پست در تاپیک زیر اعلام کنید.

لطفا ورودیا عضویت جهت نمایش مطالب سایت.



و برای دریافت جلد خود بعد از تگ شدن به تاپیک زیر مراجعه کنید.

لطفا ورودیا عضویت جهت نمایش مطالب سایت.



به این موضوع هم دقت کنید که وقفه بین پست های رمان حداکثر ۴ هفته است و اگه بیشتر از این باشه به رمان های رها شدهمنتقل خواهد شد.

** لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز و خلاف عرف و قوانین انجمن جدا خود داری کنید ضمنا از کشیدن حروف و تکرار آن ها نیز بپرهیزید . **

با تشکر تیم مدیریت یک رمان
 

هدیه و هانیه

کاربر سایت
کاربر سایت
عضویت
9/3/17
ارسال ها
76
لایک ها
543
امتیاز
153
محل سکونت
بندرعباس
#3
پارت ۱
_ ای بابا این دیگه چه
صداییه اول صبحی؟
یکم که دقت کردم ، فهمیدم صدای زنگ گوشیمه ، آخه کی به گوشی من زنگ میزنه؟ٱه
با بی میلی از سر جام بلند شدم و بدون نگاه کردن به شماره ، گوشی رو جواب دادم
_ الو?
_ الو سلام ببخشید مزاحمتون شدم ، گوشی دلسا محبیان؟
با تردید گفتم:
_ بله خودم هستم ، شما؟
_ من خانم صالحی هستم؛ از طرف بانکی که شما توش حساب باز کردین تماس میگیرم
با تعجب گفتم:
_ آهان ، بفرمایید
یا خدا یعنی چی شده؟ پولام چیزیش شده؟
صدای زنه رشته افکارمو پاره کرد
_ شما در قرعه کشی یک دستگاه خودروی پراید برنده شدین ، تبریک می گیم
یه لحظه به گوش خودم شک کردم ، چی؟ ، قرعه کشی؟... پراید؟ مگه میشه؟...اونم کی؟ من؟...
با دودلی گفتم:
_ میشه یه بار دیگه بگین؟
_ بله ؛ شما برنده یه دستگاه خودروی پراید شدین
نمیدونستم چیکار کنم جیغ بکشم ، گریه کنم ؛ مغزم هنگ کرده بود ، واقعا شوک بزرگی بود ، من تو خوابم هم صاحب ماشین نشده بودم چه برسه به واقعیت..
_ راست میگین ؟ یه لحظه میشه گوشی دستتون باشه؟
_ البته
گوشی رو از خودم دور کردم و زیر بالشت گذاشتم و با تموم وجودم جیغ کشیدم
_آخ جون
از جام بلند شدم و شروع کردم بالا و پایین پریدن
_ ماشین دار شدم.... ماشین دار شدم
گوشی رو از زیر بالشت در آوردم و همونطور که نفس نفس میزدم گفتم:
_ بفرمایید ، گوش می دم
_ لطفا فردا ساعت ۸صبح تشریف بیارید و مدارکتون‌ هم همراهتون بیارید به همین بانک ، توضیحات بیشتر رو فردا بهتون میدم
_ بله ، خیلی ممنون
با لحنی صمیمی گفت:
_ خواهش میکنم ، وظیفه بود
فعلا خدانگهدار
با لبخند و صدایی که از خوشحالی دو رگه شده بود گفتم:
_ خدافظ
همین که گوشی رو قطع کردم شروع کردم به جیغ زدن و بالا و پایین پریدن ، حسابی تو حال خودم بودم ؛
امروز ظهر که رفتم سرکار ، یه سری هم به بانک میزنم که ببینم اسممو اصلا زدن یا نه..
با خوشحالی از اون اتاق ۱۲ متری اومدم بیرونو سوت زنان به سمت سرویس بهداشتی که تو حیاط خونه عزیز بود رفتم .
عزیز یه پیر زن خیلی مهربونه که یکی از اتاقاش که تو حیاطه رو
بهم داده ...
رفتم تو دستشویی و بعد از اینکه کارم تموم شد ، به حیاط نگاه کردم
یه حیاطه بزرگ که سمت راستش به سلیقه خودم گل رز سرخ و یاس کاشته بودم ، وسط حیاط هم حوض آبی رنگ و بزرگی خودنمایی می کرد که روبروی اون خونه عزیز بود ، سمت چپه حیاط هم حموم و دستشویی بود که روبروش اتاق من قرار داشت.
 
آخرین ویرایش

هدیه و هانیه

کاربر سایت
کاربر سایت
عضویت
9/3/17
ارسال ها
76
لایک ها
543
امتیاز
153
محل سکونت
بندرعباس
#4
پارت ۲
داشتم به داخل اتاقم میرفتم..که همون موقع هم اشرف خاتون ، که صداش میزدم عزیز
از خونش بیرون اومد
پس عزیز بیدار بود.
_ سلام عزیز ، صبح بخیر
_ سلام دختر گلم ، صبح تو هم بخیر ، چی شده این همه خوشحالی؟
با شور و هیجان زیاد گفتم:
_ واااای عزیز اگه بدونی چی شده باورت نمیشه ، بعد این همه سال که فقط بد شانسی اوردم ، ایندفعه دیگه شانس در اتاقمو زد.
عزیز مشتاق و بی طاقت تر از قبل گفت:
_ خب چی شده مادر؟
دستامو به هم کوبیدم
و با ذوق گفتم:
_ امروز از بانک زنگ زدن و گفتن تو قرعه کشی،یه ماشین پراید برنده شدم
عزیز که حسابی خوشحال شده بود،منو تو بغلش گرفت و در همون حال گفت:
_ به به...مبارکا باشه ، همیشه خوش خبر باشی
بعد از بغلم بیرون اومد و با شوخی
ادامه داد:
_ یادت نره شیرینی منو بدی
لپای چروکیدشو بوسیدمو با لحن کشداری گفتم:
_ اون که ب‍ـــعله ، میبرمت یه رستوران شیک و بعد با هم کل خیابونای تهرانو می گردیم ؛ نظرت چیه؟
داشتم واسه خودم خیال بافی میکردم ، که یهو داد زدم..
_ وااااای
عزیز با صدای جیغم از ترس یه قدم عقب برداشت و دستپاچه گفت:
_ چیه؟ چی شده؟
با حالت گریه گفتم:
_ وای عزیز من که گواهینامه ندارم
عزیز نگاهی به چهره ناراحتم کرد و با خوشرویی گفت:
_ خب میری گواهینامتو میگیری کاری نداره که..
لب و لوچمو آویزون کردم
_ خیلی طول میکشه
_ اشکالی نداره..فدای سرت ، بالاخره اگه چیزی میخوای باید براش تلاش کنی ؛ حالا جمع کن اون لب و لوچتو
لبخندی زدم و سرمو تکون دادم
از عزیز جدا شدم و رفتم تو اتاقم..
تشک و پتومو جمع کردم و یه نگاه کلی به اتاق انداختم
یه اتاق ۱۲ متری با تابلوهای نقاشی رو دیواراش که خودم کشیده بودم
و یه موکت کهنه و قدیمیه خاکستری‌ و یه پنجره و در سمت چپ اتاق..
 
آخرین ویرایش

هدیه و هانیه

کاربر سایت
کاربر سایت
عضویت
9/3/17
ارسال ها
76
لایک ها
543
امتیاز
153
محل سکونت
بندرعباس
#5
#پارت۳
روبه روی تشکم هم یه تلویزیون قدیمی بود که همش با ضربه کار میکرد..که روی اون هم یه سجاده قرار داشت...و کنار تلویزیون هم یه جالباسی خیلی خلوت بود....
ولی برای منی که تنهام...به نظرم خوبه
سمت راست اتاق... یه پیک نیک و کنارش یه یخچال کوچولوی...یه نفره..
ویه کمد کوچیک که وسایل مربوط به آشپزی رو اونجا میذاشتم....
دست از آنالیز کردن اتاق برداشتم و وسایل صبحونه رو روی سفره چیدم...
کتریو برداشتمو رفتم تو حیاط پر آب کردم...بعد مسیر رفته رو برگشتم.... کتریو رو پیک نیک گذاشتم و زیرش رو روشن کردم....
همونطور که به شعله های آتیش چشم دوخته بودم...ناخوداگاه ذهنم پر کشید به گذشته..
به زمانی که با پدر و مادرم زندگی خیلی خوبی داشتم...یه زندگی آروم و بدون دغدغه...
بابام یه شیمیدان موفق بود و حکم یه قهرمانو برای من داشت....و مادرم...یه زن نقاش و دلسوز برای خانواده....
همه چی خیلی خوب بود...
اما مشکلات من از زمانی شروع شد که...تو سن ۱۶ سالگی تو یه تصادف پدر و مادرمو از دست دادم....
اون روزا.... روزای خیلی سختی برای من بود...برای منی که تمام مدت محبت و توجه پدر و مادرمو داشتم...
افسرده شده بودم و گوشه گیر....و با هیچ کس حرف نمیزدم...خانواده پدریم...پدر و مادرمو در بهشت زهرا دفن کردن و بدون هیچ حرفی منو تنها گذاشتن...
اما..همه چی به اینجا ختم نشد...
یادمه زمانی که از خونه دوستم برمیگشتم...با چشمای خودم دیدم...خونه ای که توش بزرگ شدم و خاطرات خوب و بدمو در اون ساختم...داره تو شعله های سوزان آتیش از بین میره...و من دیگه حتی جایی برای زندگی کردن هم نداشتم...
با صدای سوت کتری..از فکر بیرون اومدم و اشکایی که بی اختیار از یادآوری اون روزها رو گونم روان شده بود.‌..رو پاک کردم و با یه بسم الله شروع کردم به خوردن صبحونه...
حالا که فکرشو میکنم...اصلا چرا باید خونمون آتیش میگرفت؟...
با بی حالی نگاهی به ساعت مچیم انداختم...که با دیدن ساعت لقمه پرید تو گلوم....وشروع کردم به سرفه کردن..
کی ساعت نه و نیم شد؟!...
چاییمو سریع سر کشیدم تا سرفم قطع بشه...
اما از بس چایی داغ بود.. تمام دهنم سوخت... بی اختیار همه ی محتویات تو دهنمو تف کردم بیرون... تو چشام اشک جمع شده بود...
با دستپاچگی دهنمو باد میزدم...تا از شدت سوزشش کم بشه...
ساعت نه و نیمه و اونوقت من فقط نیم ساعت فرصت دارم تا برم سر کار....
تند تند سفره رو جمع کردم و از تو یخچال یه بطری آب برداشتم و سر کشیدم...تا بلکه از شدت سوزش زبونم کم شه..
 

هدیه و هانیه

کاربر سایت
کاربر سایت
عضویت
9/3/17
ارسال ها
76
لایک ها
543
امتیاز
153
محل سکونت
بندرعباس
#6
#پارت۴
سریع یه مانتوی سیاه ساده که مال دو سال پیش بود رو پوشیدم و شلوار راحتیمو با یه جین سیاه عوض کردم...شال سرمه ایم رو جلو کشیدم و موهای لختمو فرستادم تو...
کفشم رو که یه کفش ورزشی سرمه ای بود رو پوشیدم...
همینجوری داشتم بیرون میرفتم که یادم اومد..کیفمو برنداشتم...سریع چهار دست و پا نشستم رو زمین و کیف مشکیمو برداشتم و گوشی سادمو توش انداختم و با عجله زدم بیرون...
بدو..بدو..از پس کوچه های پایین شهر گذشتم و رفتم سر ایستگاه...
اتوبوس تازه داشت راه میافتاد که.. شروع کردم به داد زدن..
— آهای صبر کن...منو جا نذار...وایسا..وایسا...
راننده اتوبوس که بالاخره متوجه من شد...یه گوشه ایستاد...با نفس نفس خودمو انداختم تو و یه گوشه ایستادم..تا حرکت کنه...شرمنده نگاهی به همه ی مسافرا کردم...و لب زدم:
— ببخشید..
نگاهی به ساعتم انداختم...یه ربع به ده بود...
— وای بدبخت شدم تا برسم میشه ده و ربع..
تو دلم هی دعا می کردم که امروز اخلاق آقای ناصری خوب باشه..
همون طور که صد تا صلوات می فرستادم....اتوبوس ایستاد...سریع پیاده شدم و با دو خودمو به اون فروشگاه بزرگ لوازم التحریری رساندم....فروشگاهی که از 18سالگیم توش کار می کردم...
با قدمای آروم و یواشکی سر جای همیشگیم وایستادم...که دیدم آقای ناصری عصبانی داره میاد طرفم...
زیر لب زمزمه کردم:
_ اینم که همیشه خدا عصبانیه..
سعی کردم با یه نفس عمیق آرامش خودمو حفظ کنم...
_ به به...خانم محبیان...چه عجب تشریف آوردید!..
در جواب طعنش...خیلی ریلکس گفتم:
_ سلام آقای ناصری...
جوش آورد و غرید:
_ علیک سلام... فکر نمیکنی باید زودتر میومدی؟...
خودمو مظلوم کردمو گفتم:
_بله..باید زودتر میومدم...ولی ببخشیدترافیک بود..برای همین دیر رسیدم...
_ شما که همیشه بهونتون همینه...موندم اگه این بهونه رو نداشتین..دیگه چی میگفتین....
حاظر جواب گفتم:
_چون واقعیته...خودتون که میدونین تهران چه قدر ترافیکه....ببخشید که نمیتونم جلوی ترافیکو بگیرم...
وقتی دیدواسه هر حرفش یه جواب تو آستینم دارم....چشم غره اساسی بهم رفت و عقب گرد کرد..
_ برو به کارت برس..
لبخند پیروزمندانه ای زدم...
خدارو شکر به خیر گذشت...
 

هدیه و هانیه

کاربر سایت
کاربر سایت
عضویت
9/3/17
ارسال ها
76
لایک ها
543
امتیاز
153
محل سکونت
بندرعباس
#7
#پارت۵
.......
مشتری با یه لحن طلبکارانه گفت:
_ همه جا کمتره..بعد اینجا اینهمه گرونه
_ چون اینجا جنساش بهتره...البته اگه شما جایی رو میشناسین که کمتر میده...برین همونجا..چرا وایستادین اینجا چونه میزنین؟....
مشغول چونه زدن با مشتری بودم که صدای اذان از مسجد روبه رویی بلند شد...الان اذانه؟..حالا این مشتریو چیکار کنم؟..
رو به مشتری گفتم:
_ یه لحظه...
و بعد نگاهی به دور و اطراف انداختم...... با دیدن پروانه..لبخند شادی زدم..
_ پروانه...پروانه..
پروانه با سرعت خودشو بهم رسوند و گفت:
_ چیه؟..
_ میتونی جای من وایستی..تا برم مسجدنماز بخونم؟..
پروانه با نگرانی که در چهرش هویدا بود...گفت:
_ البته عزیزم...فقط سریع بیا تا این ناصری نفهمیده...میدونی که دوست نداره کسی حتی برای یه دقیقه بیرون بره....
قدردان نگاش کردم و سرمو به نشونه فهمیدن..تکون دادم...
_ باشه...مرسی..
با احتیاط و یواشکی از فروشگاه بیرون اومدم..و به سمت مسجد رفتم...
بعد از وضو گرفتن...برای اقامه نماز ایستادم...
........
نمازم که تموم شد...با تمام سرعت به فروشگاه برگشتم....و سر پستم وایستادم....خداروشکر ناصری نفهمید..وگرنه بی برو و برگشت اخراجم میکرد...اینقدر ازم شاکی هست..که فقط منتظر بهونه ست..تا منو بندازه بیرون...
نفس عمیقی کشیدم و کارا رو طبق معمول هر روز انجام دادم....
همین که شیفتم تموم شد...با هیجان وسایلمو جمع کردم و از پروانه خدافظی کردمو مسیرمو به سمت بانک.. که میدونستم الان دیگه تعطیله ...تغییر دادم...بعد از کلی پیاده روی..بالاخره رسیدم..
با استرس سرمو بالا آوردم..
و با چیزی که دیدم...بی اختیار جیغ بلندی کشیدم....
اسممو رو سر در بانک زده بودن...و این یعنی من جدی..جدی یه ماشین برنده شدم....
خدایا نوکرتم...خیلی ممنون
_ باید از همین الان یه فکری به حال گواهینامه کنم...حیف که الان حوصله ندارم وگرنه همین حالا میرفتم...
با گشنگی زیاد..کم کم راه افتادم..سمت ایستگاه اتوبوس...
.........
از اتوبوس که خارج شدم.. دوباره متوجه همون ون مشکی..سر کوچه شدم....تو این محله..چنین ماشینی اونم با شیشه های دودی...خیلی مشکوکه..
نمیدونم چرا..ولی یه حسی بهم میگفت شماره پلاکشو حفظ کنم...با دقت همه ی اعداد رو تو ذهنم سپردم...و بیخیال از کنارش رد شدم..
از پس کوچه ها با عجله گذشتم...و رفتم تو کوچه خونه عزیز...کلیدو انداختم تو در...و بازش کرد
 

هدیه و هانیه

کاربر سایت
کاربر سایت
عضویت
9/3/17
ارسال ها
76
لایک ها
543
امتیاز
153
محل سکونت
بندرعباس
#8
#پارت۶
از همونجا دادزدم:
_ عزیز...ببین خوشگل خانم اومده...نمیای استقبال؟..
عزیز در حالی که میخندید..از داخل خونه بیرون اومدو گفت:
_خوش اومدی عزیزم...بیا داخل خونه...که غذای مورد علاقتو درست کردم..
با ذوق گفتم:
_ مرسی...خیلی گشنم بود...
_ تا تو دست و صورتتو بشوری..من شامو میکشم...
چشم بلند بالایی گفتم و کنار حوض نشستم و دست و صورتمو شستم و وضو گرفتم که بعد از شام نمازمو بخونم...
...........
بعد از خوردن شام...سفره رو جمع کردم و ظرفا رو شستم...وقتی کارم تموم شد...رفتم پیش عزیز تا مثل هر روز اتفاقات امروز رو هم تعریف کنم....
به چهره عزیز نگاه کردم...
که ناخوداگاه یاد اولین روزی که به اینجا اومدم..افتادم..
بعد از آتیش سوزی خونمون...دیگه جایی رو نداشتم که برم...مامانم تک فرزند بود و خانواده پدریم همه خارج زندگی میکردن...که حتی بعد از فوت پدر و مادرم هم بهم سر نزدن...پدربزرگ و مادربزگی هم نداشتم تا پیششون بمونم....
اون قدر تو کوچه ها و خیابونا راه رفتم و گریه کردم...که جلو در خونه عزیز..از فرط خستگی و فشار روحی زیاد بیهوش افتادم...
وقتی چشامو باز کردم..اولین چیزی که دیدم چهره ی مهربون عزیز بود...
اولین روزا خیلی میترسیدم...ولی کم کم مهر عزیز به دلم نشست...داستان زندگیمو براش تعریف کردم و عزیز با نهایت خوبی بهم گفت که می تونم با اون زندگی کنم...چون خودش هم تنها بود و کسی رو نداشت...
شوهرش قبلا تو ارتش بود ولی تو یکی از عملیات هاش جونشو از دست میده...و از اون به بعد عزیز با پول بازنشستگی شوهرش...زندگیشو میچرخوند...
وقتی ۱۸ سالم شد..تصمیم گرفتم برم کار کنم...و پولمو خودم در بیارم...
اول عزیز راضی نمی شد ولی من دوست داشتم بهش کمک کنم...برای همین وقتی دید خیلی پافشاری میکنم... بالاخره اجازه داد..
عزیز باعث شد که من از لاک تنهایی خودم در بیام..و مثل قبلنا همون دختر شر و شیطون و حاظر جوابی بشم که بودم....و بدون شک من حاظرم جونمو هم به خاطر عزیز بدم.....
 

هدیه و هانیه

کاربر سایت
کاربر سایت
عضویت
9/3/17
ارسال ها
76
لایک ها
543
امتیاز
153
محل سکونت
بندرعباس
#9
#پارت۷
با صدای عزیز از فکر گذشته بیرون اومدم...
_ به چی فکر میکنی دخترم؟..
اشکایی که رو گونه های سردم ریخته بودو سریع پاک کردم...
و محزون و گرفته گفتم:
_ هیچی..داشتم به اواین روزایی که اینجا اومدم..فکر می کردم..
عزیز دستمو گرفت و ناراحت گفت:
_ قربونت برم..دیگه بهش فکر نکن..اینجوری خودت بیشتر عذاب میکشی..
لبخند مصنوعی برای دلخوشی عزیز زدم و گفتم:
_ باشه..سعیمو میکنم..
بعد از چند دقیقه که اتفاقات امروز رو براش تعریف کردم...خمیازه طولانی کشیدم..که عزیز با مهربونی گفت:
_برو بخواب که حسابی خسته شدی امروز...
سرمو تکون دادم و همونجور‌که بلند می شدم..بغلش کردمو گفتم:
_شبت بخیر...خوابای خوب خوب ببینی...
_ شب تو هم بخیر گلم..
از خونه عزیز که اومدم بیرون...
در حیاط و باز کردمو نگاهی به بیرون انداختم.....که با کمال تعجب دیدم...چند تا مرد قوی هیکل.. تو تمام کوچه ها سرک میکشن...انگار دنبال چیزی میگشتن...
سریع درو بستمو..قفل کردم... چ قدر مشکوک بودن...نمیشه به هیچ کس تو این دوره زمونه اعتماد کرد..به اتاق خودم رفتم و در اونجا رو هم قفل کردم...سجاده رو.. رو زمین پهن کردم و چادر نماز گل گلیم رو پوشیدم...
........
مهرمو بوسیدم و سجاده رو جمع کردم....تشکمو انداختم و لباسای بیرونیمو با لباسای راحتیم عوض کردم...
موهامو باز کردم...که تقریبا تا پایین کمرم میرسید و من عاشقشون بودم...
بعد از خاموش کردن چراغ...رو تشک دراز کشیدم
و طبق عادت هر شبم قبل از خواب....گردنبندی که پدر و مادرم قبل از مرگشون بهم داده بودنو...از زیر لباسم در آوردم....و زیر لب زمزمه کردم:
_ شبتون بخیر...امیدوارم جاتون خوب و راحت باشه...
در آخر هم گردنبندم رو که شکل قلب بود و روش نوشته شده بود «دلسا» رو باز کردم و دوباره نوشته ای که درون قلب بود رو با خودم تکرار کردم:
_ پروازی به سوی سرسبزی و آرامش
همرا با نوشته هایی از جنس سرنوشت
در کلبه آرزوهای دل..
 

هدیه و هانیه

کاربر سایت
کاربر سایت
عضویت
9/3/17
ارسال ها
76
لایک ها
543
امتیاز
153
محل سکونت
بندرعباس
#10
#پارت۸
اصلا نمیفهمیدم این نوشته ها چه معنی میده...البته شاید هم معنی خاصی نداشته باشه و فقط یه شعر معمولی باشه....البته شاید........
اینقدر به گردنبندم و فردا صبح فکر کردم که کم کم چشمام گرم شد و به خواب رفتم....
_ دلسا..دلسا..دخترم پاشو اذان گفت..
با بی حالی چشمامو باز کردم...به صدای عزیز که از پشت در میومد خوب گوش سپردم...بلند شدم و در حلیکه تلو تلو میخوردم درو باز کردم...
باصدایی که به خاطر خواب آلودگی کلفت شده بود..گفتم:
_ سلام...الان میام
_ سلام دختر گلم.. پس من میرم نمازمو زودتر بخونم..
_ باشه..
کنار حوض نشستم و وضومو گرفتم و نمازمو خوندم....
بعد از نماز..صبحونه مفصلی آماده کردم..تا برای رفتن به بانک و گرفتن اون جایزه خوشگل سرحال باشم..
چه قدر هیجان دارم...
بعد از خوردن صبحونه و شستن ظرفا...به ساعت نگاه کردم که عقربه ها عدد هفت رو نشون میدادن...
لباس های راحتیمو با یه مانتوی گلبهی که یه کمربند ظریف طلایی داشت و شلوار جین مشکی و یه شال مشکی عوض کردم...
تمام موهامو پوشوندم و گیر زدم تا بیرون نیاد...تقریبا میشه گفت بهترین لباسامو پوشیدم..که چند ماه پیش با پول حقوقم خریدم...
اهل آرایشم نبودم..برای همین هیچ آرایشی نکردم..کیف مشکیمو برداشتم و مدارکی که لازم بود رو داخلش گذاشتم...
با یه لبخند به عزیز که مشغول آب دادن به گلا بود ملحق شدم‌...
و دوتا گل یاس رو چیدم..و تو جیب مانتوم گذاشتم تا بوی خوبی بدم..
_ عزیز جون..من دارم میرم که ماشین خوشگلمو تحویل بگیرم..بعد از اون هم یه راست میرم فروشگاه تا مرخصی بگیرم...از همین امروز میرم دنبال ثبت نام برای گواهینامه...پس فعلا خداافظ..
 
Similar threads Forum Replies Date
نقد توسط تیم منتقدان انجمن 10
جالب و دیدنی 1
بخش کودکانه 0
داستان‌های کوتاه کاربران 1
تایپ رمان 1

بالا