انجمن یک رمان

مهمان گرای شما برای استفاده کامل از امکانات انجمن (ارسال رمان،مطالعه رمان ها) باید در انجمن عضو شوید. اگر آشنایی کامل با عضویت در انجمن را ندارید اموزش زیر را مطالعه کنید
آموزش ثبت نام در انجمن
جهت عضویت کلیک کنید

برترین عاشقانه رمان به طراوت باران | Elif و Dilan کاربران انجمن یک رمان

  • شروع کننده موضوع Elif
  • تاریخ شروع

Elif

مدیر ارشد
عضو کادر مدیریت
مدیر ارشد
عضویت
4/1/17
ارسال ها
1,336
لایک ها
8,139
امتیاز
5,723
محل سکونت
کُـردسـتـٰان
#1
کد رمان :1080
ناظر رمان: PaRIsA-R



«بسمـه تعالیٰ»
نام رمان: به طراوت باران
نویسندگان: Dilan, Elif
ژانر: عاشقانه، اجتماعی
خلاصه:


به طراوت باران، داستان عشقی است که در دل طراوت، دخترک قصه ما جوانه می‌زند. داستان عشقی نابه جا و در زمانه‌ای جابه جا!
طراوت در دوران شاد کودکی‌اش، احساساتش را در حادثه‌ای تلخ به جا گذاشته است. حادثه‌ای که تمام آینده‌اش را تحت شعاع قرار داده است. شروع داستان از جاییست که طراوت، همراه مادرش ناتوانش در یک خانه زندگی‌اش را به آرامی می‌گذراند؛ که ناگهان مسبب تمام بدبختی‌هایش، دوباره ظاهر می‌شود و سایه می‌اندازد بر آرامش نصفه نیمه‌اش...
 
آخرین ویرایش

tromprat

مدیر تالار کتاب
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار کتاب
عضویت
4/2/17
ارسال ها
137
لایک ها
3,256
امتیاز
2,803
#2


نویسنده ی عزیز ، ضمن خوش آمد گویی ، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید


لطفا ورودیا عضویت جهت نمایش مطالب سایت.



لطفا ورودیا عضویت جهت نمایش مطالب سایت.






لطفا ورودیا عضویت جهت نمایش مطالب سایت.


و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید




لطفا ورودیا عضویت جهت نمایش مطالب سایت.





درصورت پایان یافتن رمان خود در تاپیک زیر اعلام کنید.
**تاپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان کاربران**


دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد از 10 پست در تاپیک زیر اعلام کنید.



لطفا ورودیا عضویت جهت نمایش مطالب سایت.





و برای دریافت جلد خود بعد از تگ شدن به تاپیک زیر مراجعه کنید.

لطفا ورودیا عضویت جهت نمایش مطالب سایت.





به این موضوع هم دقت کنید که وقفه بین پست های رمان حداکثر ۴ هفته است و اگه بیشتر از این باشه به رمان های رها شده منتقل خواهد شد.
** لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز و خلاف عرف و قوانین انجمن جدا خود داری کنید ضمنا از کشیدن حروف و تکرار آن ها نیز بپرهیزید . **

با تشکر تیم مدیریت یک رمان
 

Elif

مدیر ارشد
عضو کادر مدیریت
مدیر ارشد
عضویت
4/1/17
ارسال ها
1,336
لایک ها
8,139
امتیاز
5,723
محل سکونت
کُـردسـتـٰان
#3
مقدمه:
میخواهم کمی چای دم کنم
بعد هم کمی عطر تو را کنارش بنوشم
باران هم بزند
تر کند نیمی از صورتمان را
نگاهت کنم و تو لبخند بزنی
پلکی بزنم وسرمست طراوت شوم
طرواتت کنارم، با این باران
عجب حال خوشی دارد
بنشین کمی بیشتر عطر تنت را می خواهم!

•سدنا بهزاد

فصل اول

چشم‌های پر اضطرابش را میان برگه‌های روی میز و چشمانم در گردش بود. دست راستم را روی میز کارم، گذاشتم و با دو انگشتم، گوشه کاغذهای خیس را گرفتم و بالا آوردم.
دقیقا مقابل چشمان سیاهش نگه داشتم و با خونسردی گفتم:
- یه هفتست دارم روش کار می‌کنم.
آرام از مقابل چشمانش آن را به سمت چپم، بالای سطل آشغال نقره‌ای رنگ گرفتم و گفتم:
-خرابش کردی!
دو انگشتم را رها کردم و حاصل بی‌خوابی‌هایم مهمان سطل زباله شد.
منتظر و دست به سینه به مرد مسن روبه رویم که پیش بندی آبی به تن داشت و سینی حاوی لیوان شکسته در دستش لرزان بود، چشم دوختم و آرام گفتم:
- اخراجی!
سرش را که پایین انداخته بود و باز به چشمانم خیره شد بلکه کور سوی امیدی برای حفظ کارش بیابد. اما کسی که حتی در این مورد هم از من شناختی ندارد، نمی‌خواستم!
بلاخره به حرف آمد:
- خانوم لطفا! قول میدم دیگه تکرار نشه لطفا. دیگه نمی‌تونم همچین کاری پیدا کنم و بچه‌‌هام‌ چی میشن!
شال بلندم را روی شانه‌ام مرتب کردم و بی هیچ حرفی نگاهش کردم. حساب کار دستش آمد. کمی مردمک‌هایش لغزید. مرد بود، غرور داشت. خانواده‌ای که چشمشان به دستان او بود. از اتاق خارج شد. شانه‌هایش خمیده بود؟!
دستم روی میز سر خورد و به تلفن رسید. انگشتانم میان شماره‌ها به رقـــص درآمدند و پس از چند بوق، صدای جدی نیما در گوشی پیچید:
- بله؟
- نیما آقای سعیدی رو اخراج کردم. حسابش رو تصفیه کن.
- چشم.
با دست چپم روی میز خطوط پراکنده‌ای رسم کردم و گفتم:
- خانواده کریمی به یه سرایدار نیاز دارن. تو این کارو پیشنهاد دادی. منم چیزی نمی‌دونم!
- فهمیدم خانوم.
با رضایت سرم را تکان دادم و تلفن را قطع کردم. خوب بود که منظورم را زود می‌گرفت. از روی صندلی‌ام بلند شدم و مقابل آینه رفتم. موهایم را پشت گوشم فرستادم و شال یشمی رنگم را از پشت گوش‌هایم رد کردم. این گونه راحت‌تر بود. دستی به مانتوی نخی سیاه رنگم کشیدم و در متالیکی رنگ اتاق کارم را گشودم. در را هنوز نبسته بودم که از نرده‌های طلایی رنگ راهرو، پرستار مادرم را در سالن پایین دیدم. در را بستم و بااخمی که نشان از کنجکاوی‌ام بود جلو رفتم.
روی یکی از مبل‌ها نشسته بود و خدمتکارها مشغول گردگیری بودن. بی‌فایده بود. صدایشان را نمی‌شنیدم. نرده را دور زدم تا به پله‌ها رسیدم. پایین رفتم و بدون توجه به پچ پچ هایشان به سمت اتاق مادرم راه افتادم. اتاقش به‌خاطر ناتوانی‌اش در طبقه پایین بود. نیازی به در زدن نبود. در اتاقش نیمه باز بود و صدایی ضعیف از آن بیرون می‌آمد. مادرم که حرف نمی‌زد! چند قدم برداشتم تا به جلوی در سفید رنگ رسیدم. دستم را روی در گذاشتم اما کامل بازش نکردم. به آن تکیه دادم و صدای مردانه‌ای که در اتاق می‌پیچید، در گوشم طنین انداز شد:
- خب دیگه هنر توئه عاطفه! هرچقدر که ظاهرش لطیف و زیباست از باطن توخالی و چموشه.
مکثی کرد و این بار بیشتر خودم را به در چسپاندم تا بشنوم. آرام‌تر گفت:
- مثل خودت نیست که زود رام شه. هوم؟ می‌دونی که! اینجوری خوبه. عاقبتش مثل تو نمیشه. بیچاره!
در صدایش تحقیر موج می‌زد. در من تنفر نسبت به این مرد نفرت انگیز. دست چپم راست شد و دست راستم در را هل داد و این‌بار می‌توانستم ظاهر شیکش را در آن کت و شلوار خاکستری رنگ ببینم.
روی تخت، پشت به در نشسته بود و روی مادرم خم شده بود و دست‌هایش را نوازش‌گونه روز گونه‌هایش می‌کشید.
اخم‌هایم بیشتر درهم رفت. انزجار را از چشم‌های سبز رنگ مادرم می‌خواندم.
صدایم مثل همیشه خونسرد، او را مخاطبم قرار دادم:
-این‌جا چی‌کار می‌کنی؟ اتاق مادر من!
دستش در هوا خشک ماند. لبخندش را دیدم. راست شد و به سمتم بازگشت. لبخند دندان نمایی زد و گفت:
- بله! اتاق همسرم.
با تحکم اضافه کردم:
- همسر سابقت! از مادرم فاصله بگیر.
مکثی کردم و ادامه دادم:
- پدر!
از روی تخت بلند شد و روبه رویم ایستاد. نگاهش به جایی در پشت سرم بود. برگشتم و با عکسی که در آن من مادرم را در آغوش گرفته بودم مواجه شدم. لبخند بر لب هیچ کداممان نبود. یکی نمی‌توانست، یکی نمی‌خواست.
نگاهش را از آن گرفت و به در سمت راستش دوخت. باز هم‌چرخاند و به پشت سرش، تخت مادرم ‌نگاه کرد و سپس نگاهی به من.
- می‌دونی جدا موندن از پدرت کار بدیه! مردم پشتمون حرف در میارن.
- مهم نیست. برای چی اومدی؟
- دیدن تو!
 
آخرین ویرایش

Elif

مدیر ارشد
عضو کادر مدیریت
مدیر ارشد
عضویت
4/1/17
ارسال ها
1,336
لایک ها
8,139
امتیاز
5,723
محل سکونت
کُـردسـتـٰان
#4
لبخندی زورکی زدم. بیشتر شبیه پوزخند بود!
- دیدن من! این‌جا اتاق مادرمه ولی.
سرش را به سمتم خم کرد و گفت:
- می‌دونی؛ من، کودکیت رو از دست دادم! جوونیت رو نمی‌خوام از دست بدم.
خندیدم.
- پدر برو سر اصل مطلب. شما که قبلا حرفات رو زدی! غیر از اینه می‌خوای با علی‌رضا ازدواج کنم؟
دستش را میان موهایش برد و گفت:
- لجبازی نکن. من منفعتت رو می‌خوام.
- دروغ میگی، به کسی که مسبب این حال و روز مامانه اعتماد نمی‌کنم.
اخم‌هایش در هم رفت. حدس می‌زدم! حالا می‌خواهد از راه تهدید وارد شود.
- بد می‌بینی طراوت! با من لج نکن.
- می‌دونم چقدر زور داری! خصوصا در برابر ضعیف‌ترا.
- خودت داری میگی ضعیفی! با من در نیوفت دختر خوب.
شانه‌هایم را بالا انداختم و قدمی به عقب برداشتم.
- من نگفتم با علیرضا ازدواج نمی‌کنم.
اخم‌هایش از هم وا شد.
- ولی قول ازدواج ندادم! راجع بهش فکر می‌کنم‌ پدر.
از در اتاق مادرم فاصله گرفتم و به بیرون اشاره کردم.
- جواب رو حتی شب خواستگاری هم نمیدن. عجله نکنین. هر وقت به شاه دوماد جواب دادم شما هم می‌فهمین.
چند قدم محکم برداشت خواست از کنارم رد شود. مکثی کرد و بدون آن‌که نگاهم کند، گفت:
- دختر عاقلی هستی. می‌دونم کاری که به ضررت باشه رو نمی‌کنی!
از کنارم رد شد و بیرون رفت.
نفس عمیقی کشیدم و به اتاق مسکوت مادرم، که سال‌ها بود جز مادرم و آن تخت چیز دیگری با خود نداشت نگاه کردم.
همین را کم داشتم. خوش گذرانی‌هایش تمام شده. حالا پدر شدنش شروع می‌شود.
قدم‌هایم را به سمت تخت مادرم می‌کشانم. روی تخت می‌نشینم. چشمانش را به چشمانم می‌دوزد. در چشمانش التماس موج می‌زند. نکند می‌خواهد تسلیم پدرم شوم. دستان سردش که سال‌هاست دیگر جز تکان دادنی مختصر، کار دیگری از پسشان برنمی‌آید را در دستم می‌گیرم و می‌فشارم.
- متاسفم مامان. من تسلیم نمیشم.
چشمانش ترسید. چه ساده آن را می‌خواندم.
- می‌دونم چی میگی مامان. می‌خوای بگی منم تسلیم‌ نشدم که این شد. ولی من و تو فرق داریم. تو مقابل بابا یه نقطه ضعف داشتی. تو عاشقش بودی.
مکث کردم و ادامه دادم:
- عشق یه نقطه ضعفه؛ چه بسا عشق، یک طرفه هم باشه!
چشمانش را بر هم فشرد و اشکی از گوشه‌اش چکید. مجبور بودم به‌خاطرش بیاورم. حقیقت تلخ است. حیف!
 

Elif

مدیر ارشد
عضو کادر مدیریت
مدیر ارشد
عضویت
4/1/17
ارسال ها
1,336
لایک ها
8,139
امتیاز
5,723
محل سکونت
کُـردسـتـٰان
#5
#part_3
پای راستم را روی پای چپم گذاشتم. همان‌‌موقع، زنگ موبایلم بلند شد. همان زمان با بلند شدنم، موبایلم را از جیب کوچک مانتوام بیرون کشیدم. نام علیرضا روی صفحه خودنمایی می‌کرد.
برگشتم و نگاهی به مادرم که به من نگاه می‌کرد، انداختم. لبخندی به رویش زدم و تماس را برقرار کردم:
- بله؟
صدای شاد علیرضا در گوشی طنین انداز شد:
- سلام بر طراوت بانو.
- کارم داشتی؟
لحنش آرام‌تر شد:
- طراوت یه حالی بپرسی بد نیست!
از مادرم‌ چشم گرفتم و به پنجره نگاه کردم. به منظره پشتش. کلی ساختمان. یا بهتره بگم یک منظره پوچ!
- انتظار داشتم من رو شناخته باشی! اونم حالا.
- آره. می‌بینی که. جدی جدی دارن به ریشم می‌بندنتا!
برای این‌که افکار مادرم را به هم نریزم، سمت در رفتم. در را باز کردم و قبل از بستنش گفتم:
- ببخشیدا، این پیشنهاد مزخرف رو پدرت داد. اون کلی ازت تو گوش بابام خوند که الان گیر داده قبولت کنم.
در را بستم و به آن تکیه دادم:
- در واقع تو رو دارن به ریش من می‌بندن.
کمی سکوت کرد و سپس کاملا جدی گفت:
- تو ریش داشتی طراوت؟
کلافه شدم از شوخی‌هایش.
- ببین من دارم دنبال راه چاره می‌گردم! تو وقت گیر آوردیا. جدی باش.
- خب حق باتوئه. باید تا پدرم نگفته جمع کنین بریم خواستگاری راهی پیدا کنیم!
- راهی که من و تو پیدا کنیم! هه چه شود!
- جدی باش! وقت گیر آوردیا!
دست راستم که خالی بود تکیه گاه دست چپم کردم و به دیوار تکیه دادم. به تصویر بزرگ روبه رویم چشم دوختم. حرف خودم را به خودم می‌گفت! سکوتم را که دید، خودش ادامه داد:
- من عاشق یه دختر شدم طراوت. این قضیه برای منم‌همون حد جدیه که واسه تو جدیه. تو با ازدواج آسودگیت رو از دست می‌دی، من کسی که دوستش دارم.
تکیم‌ام را از دیوار گرفتم. نه انگار قضیه داشت جدی می‌شد. و البته جالب.
- جدا علیرضا؟ البته من مشکلی با ازدواج ندارم. با تو حتی. مشکل من اینه که چون بابام اصرار داره لج می‌کنم.
- یعنی نمی‌خوای تو بهم خوردن این پیشنهاد کمک کنی؟
ناخن‌های کوتاه و مرتبم را جلوی چشمم گرفتم و گفتم:
- به من ربطی نداره!
- می‌دونستم. انتظاری هم ازت نداشتم.
ساکت ماندم. دستم را پایین انداختم. همیشه همین بود. با اخلاقم اطرافیانم را می‌رنجاندم و علیرضا استثنا نبود. دوستم نبود اما از کودکی‌ام می‌شناختمش. شاید او مرا دوستش می‌دانست. هر چه که بود؛ از ناراحتی‌اش دلم گرفت.
- خیلی خب علیرضا باهم حرف می‌زنیم.
- می‌بینی حتی نمی‌تونی حرفت رو پس بگیری و بگی هستم.
نفس عمیقی کشیدم. چشمانم را بستم و گفتم:
- هستم!
صدای متعجبش، خنده می‌طلبید:
- طراوت خودتی؟
- خب. کجا بیام؟
- جلو دانشکده پزشکی. ساعت پنج. می‌خوام نشونت بدم.
- ماشالله خانوم دکتر.
خنده‌اش را از پشت تلفن هم حس می‌کردم. علیرضا همین بود. با معرفت، احساسی، مهربان و شوخ.
 

Elif

مدیر ارشد
عضو کادر مدیریت
مدیر ارشد
عضویت
4/1/17
ارسال ها
1,336
لایک ها
8,139
امتیاز
5,723
محل سکونت
کُـردسـتـٰان
#6
#part_5
نرده‌ها را تکیه گاه خودم کردم و آرام آرام از پله‌ها بالا رفتم. به زور خودم را تا اتاقم رساندم. دستم را به سوی دستگیره دراز کردم. دستانم می‌لرزید. پلک‌هایم نیز. می‌دانستم این‌ها از کجا آب می‌خورد. عصبی شده بودم. نفس عمیقی کشیدم. باید خوب شوم. طبق گفته دکترم، با خودم تکرار کردم:
- طراوت آروم باش! همه چیز درست میشه. الان می‌ریم پیش علیرضا. اون همیشه حالت رو عوض می‌کنه.
نفس عمیقی کشیدم و دستگیره در را پایین کشیدم. وارد اتاقم که شدم، مثل همیشه رایحه گل‌هایی که هر روز صبح تعویض می‌کردم، مشامم را نوازش داد. به سمتشان رفتم و روی گلبرگ‌های سفیدشان دست کشیدم. لطیف و نم‌دار بودند. درست مثل قرص‌های آرامبخش، آرامش را به وجودت تزریق می‌کردند. نگاهم به قاب عکس کنارش، که تمام شیشه‌اش ترک خورده بود افتاد. قصد عوض کردنش را نداشتم. چون، دقیقا فرد داخل عکس کسی بود که دلم را همین‌طور خرد کرده بود و کاملا به آن بی‌توجه بود. شاید این‌طور می‌خواستم تلافی کنم. داخل عکس، دختربچه‌ای با موهای فرفری قهوه‌‌ای که با لبخندی دندان نما، در آغوش مردی با کت و شلوار سیاه بود.
انگشتانم را روی صورت مرد داخل عکس به صورت نوازش‌وار به حرکت در آوردم. آن روزها، حتی روحم هم خبردار نبود پشت این لبخند و مهربانی‌های ظاهری، چه شیطانی وجود دارد. من مثل هیچ یک از همسن و سال‌هایم نبودم و نیستم. چون من، قهرمان روزهای کودکی‌ام نیز دروغین بود. نگاهی پر از ترحم به طراوت شاد کودکی‌هایم انداختم و قاب را سر جایش گذاشتم‌. آن زمان در بوم رنگ نقاشی زندگی‌ام، ففط سفید و صورتی بود. اما تنها با فاصله چند ماه، تمامش را رنگ‌های تیره در بر گرفت. و این کودک بیچاره که من باشم، هیچ تقصیری در بازی کثیف بزرگ‌تر ها نداشت.
سردرد شدیدم، مثل زنگ هشداری بود که اگر بیشتر به کنکاش در گذشته ادامه دهم، عواقبش پای خودم است!
روی تخت نشستم و شالم را از سرم کندم. مدادی که با آن موهایم را جمع کرده بودم را بیرون کشیدم و موهای رنگ کرده بلوندم، اطرافم پریشان شد. دستم را میانشان بردم و کمی بهم ریختمشان. از جایم بلند شدم و جلوی آینه اتاقم ایستادم. شانه را برداشتم و به جانشان افتادم. خب، برخلاف این‌که چیزهای دخترانه برایم کسل کننده بود، موی بلند را دوست داشتم. موهایم را بافتم و در کمد را باز کردم. باز هم سرم گیج رفت. از روی میز توالتم، قرص‌هایم را برداشتم و بی آب خوردمشان. دستم را روی گلویم گذاشتم. احساس خفگی داشتم. با این وضعیت بهتر بود در خانه نمانم. اگر یک وقت مادرم متوجه حال بدم شود، حال خودش هم خراب می‌شود. اما، الان زود بود. اصلا چه معنی داشت من دنبال علیرضا بروم چون حالم بد شده است؟ اگر یک وقت مادرش فکر کند نسبت به ازدواج بی میل نیستم چه؟ اصلا چرا نباید علیرضا بیاید؟!
با خشم مانتوی سرمه‌ای رنگی را بیرون کشیم و روی تخت پرت کردم. اصلا به جهنم تمام اما و اگرهای ذهنم. اگر یک بار هم شده من سراغ کسی را بگیرم، اگر برای اولین بار من پیشقدم شوم، زمین به آسمان نمی‌رسد که؟
ولی ذهن لجوجم زیر بار نمی‌شد. غرور بود یا طلب تنهایی، هر چه که بود دلم می‌خواست در خانه بنشینم و نقشه بکشم.
چشمم به موبایلم افتاد. خب می‌شود کمی زودتر با علیرضا بیرون روم اما خودم دنبالش نروم!
گوشی را برداشتم. شماره‌اش را گرفتم. پس از سه بوق جواب داد:
- چیزی شده طراوت؟
- مگه حتما باید چیزی بشه من به تو زنگ بزنم؟
مکثی کرد. سپس آرام‌تر از قبل گفت:
- خب آره!
نگاهم را به منظره بیرون اتاق سوق دادم. تک درخت حیاطمان که برگ‌هایش از باران بهاری خیس شده بود، به خاطر باد تکان تکان می‌خورد و صدای خش خش برگ‌هایش در فضا طنین انداخته بود. کبوتر روی یکی از شاخه‌هایش، پرید و کمی بعد محکم به پنجره برخورد کرد.
- الو طراوت؟
- هستم؟
- نگفتی چیکارم داری؟ انقدر زود دلت تنگ شد کلک؟ مامانم عروس لوس نمی‌خوادا!
- پس بهتره اصلا عروس نیاره. علیرضا بیا دنبالم. میریم بیرون.
- خیلی خب کاکل زری. الان میام.
تماس را قطع کردم. خوب بود که هرگز روی حرف‌هایم چرا نمی‌آورد. این پسر، از کودکی همدمم بود و تمام رفتارهایم را می‌دانست. با تمام این‌ها وقتی حالت حمله به من دست می‌داد، او نمی‌توانست آرامم کند. او مرا درک نمی‌کرد. شاید در ظاهر ما خیلی خوب تا می‌کردیم، اما او فقط سعی داشت رفتارهایی که ازارم می‌دهد انجام ندهد. ما هرگز نمی‌توانستیم زوج خوبی باشیم.
تیپ سرمه‌ای، کرم رنگم را کامل کردم و ‌پایین رفتم.
- عارفه؟
عارفه سریع از آشپزخانه بیرون آمد.
- بله؟
- پرستار مامانم کجاست؟
نگاهی به در اتاق مادرم انداخت و گفت:
- پیش مامانتون.
سری تکان دادم و گفتم:
- من میرم بیرون. یادش نره قرص‌هاش رو بده! ببرتش حیاط و کنار باغچه نگهش داره که به گلا نگاه کنه. بهش آب پرتقال هم بدید. شام هم دلمه بپز. مامان دوست داره.
- چشم خانوم.
سری تکان دادم. از نشیمن خارج شدم و کفش‌هایم را پوشیدم.
 

Elif

مدیر ارشد
عضو کادر مدیریت
مدیر ارشد
عضویت
4/1/17
ارسال ها
1,336
لایک ها
8,139
امتیاز
5,723
محل سکونت
کُـردسـتـٰان
#7
#part_6
در را باز کردم و وارد حیاطمان شدم. حیاط خانه، از داخل خانه هم قشنگ تر بود. چون مادرم دوست داشت! اصولا، کل زندگی من برپایه مادرم و چیزهایی که دوست دارد می‌گذرد. من سال‌هاست برای خودم زندگی نمی‌کنم. فقط به‌خاطر مادرم، زنده‌ام!
صدای زنگ خانه بلند شد. خودم جلو رفتم و در را باز کردم. علیرضا، با تی‌شرت و شلوار جین و صورت شش تیغش، سرش را کمی خم کرد و گفت:
- سلام اعلی حضرت!
نگاهی به ماشینش که کمی آن‌طرف‌تر پارک شده بود انداختم و گفتم:
- اگه رو به روی دانشکده عشقت کافی شاپی چیزی هست بریم اون‌جا.
علیرضا دست چپش را در جیب شلوارش برد و گفت:
- خیابون کناریش یکی هست.
سری تکان دادم و جلو رفتم. کنار در ماشین سیاه رنگش ایستادم و منتظر بودم در را باز کند. می‌دانستم اکنون دارد از رفتارم حرص می‌خورد. ولی من همینم که هستم. شاید، متاسفانه!
قفل در را باز کرد و خودش سوار شد. من نیز با کمی مکث، سوار شدم و در را بستم. ماشین را روشن نکرد. همان طور بی حرکت به کوچه خالی‌ از عابرمان چشم دوخته بود. طاقتم طاق شد؛ اما از حرف زدن امتناع کردم. من نیز مانند او به بیرون چشم دوختم. با صدای آهنگی که ناگهان در فضا طنین انداز شد، از جا پریدم. ماشین را روشن کرد و به راه افتاد. پنج دقیقه‌ای بعد، جلوی کافه‌ای به نام "دنج" ماشین را پارک کرد. پیاده شدم و منتظر ماندم همراهم شود. داخل که شدیم، با دیرن افراد حاضر در آن‌جا آه از نهادم برخاست.
- علیرضا این‌جا زیاد شلوغ نیست به نظرت؟
علیرضا دوبارا چهره‌اش رنگ شادی به خود گرفت و گفت:
- خوبیش به همینه! اصلا آدم دو عاشق می‌بینه کیف می‌کنه؛ یا دخترایی که از تعریف نامزدشون سرخ میشن، پسرایی که با یه عالمه عشق به طرفشون خیره میشن، دخترایی که با دوستاشون میان و صدای خنده و شیطنتاشون بلند میشه؛ البته گاهی افرادی مثل تو هم میان که فقط میشینن و با سفارش یه اسپرسوی تلخ، به منظره بیرون چشم می‌دوزن سرگرم فکر کردن می‌شن.
در واکنش به حرف‌هایش، فقط انتهای مانتوام بود که مچاله شد. حقیقت‌ها تلخ بودند! یک میز دو نفره را انتخاب کردم و نشستم. تم حاکم بر فضا، قرمز و سیاه بود و روی همه میزها گلدان‌های سیاه رنگ با رزهای قرمز بود. به ناخن‌های خودم چشم دوختم و فکرم فقط پی حرف علیرضا بود. لابد من در نظر همه دختری خسته کننده و کسل بودم که چیزی از شیطنت دخترانه سرش نمی‌شود. غیر از این نبود اما گاهی واقعا، چیزی در قلبم از آن دختر بودن ها می‌خواهد. نه این‌که دختری باشی که در اوج جوانی، مانند زن‌های ۳۵ ساله رفتار کنی. ناخودآگاه گفتم:
- من اسپرسو دوست ندارم!
علیرضا که انتظار نداشت من شروع کننده باشم، گیج پرسید:
- چی؟
دستی به شالم کشیدم به صندلی بغلی‌مان چشم دوختم.
- گفتم من از اسپرسو خوشم نمیاد.
علیرضا سری تکان داد و گفت:
- قهوه ترک؟ هات چاکلت؟ کاپوچینو؟
بازدمم را بیرون دادم. این‌جا حوصله‌ام را سر می‌برد. کاش خانه می‌ماندم. اتاقم بهتر بود! با وجود احساسات ضد و نقیض وجودم، جوابش را دادم:
- چایی رو ترجیح میدم.
سکوت کرد و من هم در سکوت به چشم‌های قهوه‌ای روشنش چشم دوختم. چندی بعد، بی آن‌که ارتباط چشمی‌مان را قطع کند، گفت:
- طراوت؟ هیچ وقت خواستی مثل بقیه دخترا باشی؟ شاد، شیطون و سرزنده؟ به عبارتی دختر باشی و دختری کنی؟
از این سوال خوشم نمی‌آمد. نگاهم را این‌بار به پیشخوان دوختم. پسر خوشتیپی آن‌جا بود که بی صدا مشغول کارش بود.
- علاقه‌ای به صحبت در این مورد ندارم.
نمی‌دیدمش تا حرکاتش را آنالیز کنم. صدای رنگ ناراحتی داشت.
- داری ازش فرار می‌کنی. من اونی نیستم که باید ازش فرار کنی طراوت! لطفا به من اعتماد کن.
نگاهش کردم و گفتم:
- چیزی که دکترا نتونستن رو تو می‌کنی؟ الان دیگه دیر هم شده علیرضا. من خودم رو پذیرفتم.
چنگی به موهای پرپشتش زد و گفت:
- نه این تو نیستی.
لبخندز زدم و گفتم:
-فکر کنم تو از وقتی یادت میاد، من همینم که هستم. رقت انگیز و حوصله سربر.
پوفی کشید و گفت:
-درمورد خودت این‌جوری حرف نزن!
یک تای ابروم را بالا انداختم و گفت:
- حرف‌های من نیستن. خودت روزی اینا رو گفته بودی بهم.
نگاهش را از من دزدید.
- بچه بودم.
-میگن حرف درست رو یا از بچه بشنو یا آدم مست!
-طراوت!
چیزی نگفتم. سفارش دو استکان چای با کیک داد.
 

Elif

مدیر ارشد
عضو کادر مدیریت
مدیر ارشد
عضویت
4/1/17
ارسال ها
1,336
لایک ها
8,139
امتیاز
5,723
محل سکونت
کُـردسـتـٰان
#8
#part_7
گارسون که دقیقا مثل فضای کافی شاپ، یونیفورم سیاه و قرمز به تن داشت، با سینی حاوی دو استکان چای خوش رنگ و کیک شکلاتی برگشت. با خوش‌رویی آن‌ها روی میز گذاشت و گفت:
- چیز دیگه‌ای لازم ندارید؟
علیرضا که از ترش رویی من، حسابی اخم‌هایش در هم بود، به ”نه“ای اکتفا کرد و من همیشه زبان بسته هم، از تشکری کوتاه عاجز ماندم.
علیرضا با انگشتانش میز را ضرب گرفت و اخمو به بیرون زل زد. طاقت این‌گونه دیدنش را نداشتم و توان منت کشی هم نداشتم. مگر چه گفته بودم؟
دستم رو جلو بردم و چایم را جلو کشیدم. سعی کردم لحنم را بی‌تفاوت نشان دهم. سرفه‌ای کردم و گفتم:
- چاییت سرد شد!
تنها به نیشخندی اکتفا کرد. خودم به‌خاطر داغی نمی‌توانست آن را در دستم بگیرم آن وقت به او می‌گفتم چایت سرد نشود!
دقیقه‌ای همچنان در سکوت سپری شد و منی که به‌خاطر ناراحتی به علیرضا پناه آورده بودم طاقتم طاق شد. عصبی شدم و بی آن‌که توجهی به عاقبت کارم داشته باشم، دستم را جلو بردم و چایم را اندکی بیش از حد مجاز جلو کشیدم که از نعلبکی سر خورد و روی پاهایم ریخت. از داغیش، سوزش شدیدی در پاهایم پیچید و تنها لبم را گاز گرفتم. علیرضا سراسیمه از روی صندلی پاشد و به سمتم آمد و با عصبانیت گفت:
- چیکار‌کردی تو؟
علیرغم درد شدیدم، با سردی پسش زدم و گفتم:
- نزدیک نیا. تو به اخم کردن ادامه بده.
دستش را میان موهای خوش حالتش برد و گفت:
- چای رو خودت می‌ریزی برای جلب توجه بعد پسم می‌زنی؟
درحالی که بلند شده بودم و قدم، فقط کمی از او کوتاه‌تر بود، مستقیم به چشم‌های عسلی‌اش زل زدم و گفتم:
- اتفاقی بود!
لبخندی زد و گفت:
- روم اون طرف بود ولی حواسم بهت بود!
کلافه از آن‌که دستم رو شده بود، کنارش زدم و گفتم:
- برو کنار سوختم!
خندید و دنبالم راه افتاد. جلوی سرویس بهداشتی ایستادم‌ و گفتم:
- کجا؟ میای‌ تو؟
ابروهایش را بالا انداخت و به دیوار تکیه داد. وارد سرویس شدم و تازه فهمیدم غلطم چه عواقبی دارد! حتی شلوار هم نداشتم! کمی آب روی دستم ریختم و روی جای لکه چای ریختم که کمی سوزشش کمتر شود. به محض این‌که خنکای آب تمام شد، پایم بیشتر سوخت. زیر لب ”لعنتی“ گفتم و سعی کردم نادیده بگیرمش. حداقل، جای لکه‌اش را می‌توان با مانتوام پوشاند. اصلا هم دوست نداشتم به خانه بروم و شلوارم را عوض کنم. اگر عشق علیرضا در این مدت می‌رفت چه؟ همچین فرصتی را عمرا از دست می‌دادم!
از سرویس بیرون آمدم و به او که منتظر ایستاده بود، گفتم:
- بریم.
با شیطنت به من نگاه کرد و گفت:
- بانو انقدر بی‌توجهیم برات سخته؟
بالاخره دوام نیاورم و لبخندی، هرچند کوچک برلبم جای گرفت. از لبخندم، چشمانش برق زد و لبخند خودش عمیق‌تر.
لبم را با زبانم تر کردم و گفتم:
- علیرضا سعی نکن مخم رو بزنی! یهو دیدی گرفتمت نذاشتم به عشقت برسی!
با شوخی یکی تخت سینه‌اش زد و گفت:
- فدای اون موهای سیم تلفنیت! با افتخار قبول می‌کنم!
از این‌که باز هم موهایم را به سیم تلفن تشبیه کرد، حرصم گرفت. لبخند روی لبم به حالت عادی درآمد و گفتم:
- یه چای دیگه برام سفارش بده.
دنبالم راه افتاد. به میز خودمان که رسیدیم، موبایلم را یافتم که صفحه‌اش روشن و سه تا میس کال داشتم. نشستم و با کنجکاوی برش داشتم. تا این حد برای چه کسی اهمیت داشتم. با دیدن اسم ”Hamavand“ روی صفحه‌ ناخودآگاه حس خنده گریبان گیرم شد. بی توجه به نگاه متعجب علیرضا، خودم زنگ زدم و پس از یک بوق جواب داد:
- سلام بر موفرفری اخمو!
نفس عمیقی کشیدم. هر پسری دور من جمع می‌شود، باید رگی از خوشمزگی داشته و اتفاقا گیر سه پیچ به موهایم بدهد.
صدایم را صاف کردم و گفتم:
- ببخشید موهام مثل دلبرت صاف نیست!
علیرضا که تاکنون متعجب به من نگاه می‌کرد، ابروهایش را به نشانه تفهیم بالا برد و دست به سینه به ادامه مکالمه‌ام گوش داد. از سکوت هماوند، تازه عمق فاجعه را درک کردم. بلافاصله دستی که موبایل را در دست داشت، سر شد و زبانم بند آمد. با دست ازادم، دنبال لیوان اب گشتم، اما نبود! تلاشم که بی نتیجه ماند، ناچار دست بردم و چای داغ و دست نخورده علیرضا را یکسره سر کشیدم. خدا رحم کرد که کمی سرد شده بود اما باز هم گلویم سوخت. در عمق نگاه علیرضا، نگرانی موج می‌زد اما نگرانی اصلی را من داشتم!
- هماوند هستی؟
- بله‌.
لعنتی! کارخودم را کردم. حتی روی هماوندی که شیطنت‌های علیرضا در برابرش هیچ بود، امواج منفی‌ام از تهران تا اهواز عمل می‌کرد!
با شرمندگی گفتم:
- حواسم نبود!
صدایش معمولی بود اما لحنش...
- منم گاهی حواسم نیست!
چشمانم را بستم. بزاقم را قورت دادم و گفتم:
- حالت خوبه؟ کاری داشتی؟
- فقط خواستم حالت رو بپرسم.
عذاب وجدان تازه کردن زخمش، تا اعماقم رسوخ کرده بود و از طعم آن چای هم تلخ‌تر بود! به علیرضا نگاه کردم و خطاب به هماوند گفتم:
- خوبم.
- کاری نداری؟ استادم اومد.
- خدانگه‌دار.
تماس را خاتمه دادم و موبایل را با اعصابی ناآرام، روی میز رها کردم. علیرضا دستانش را روی میز گذاشت و به سمتم خم شد.
- هماوند بود؟
شالم را جلو کشیدم و درحالی که سعی می‌کردم چشمانم را در چشمانش ندوزم، گفتم:
- حواسم نبود! چرا هر کسی پیش منه، اگه شادترین آدم دنیا هم باشه من ناراحتش می‌کنم؟
 

Dilan

مدیر ارشد
عضو کادر مدیریت
مدیر ارشد
عضویت
4/1/17
ارسال ها
2,246
لایک ها
6,786
امتیاز
8,123
محل سکونت
کُـردسـتـٰان
وب سایت
www.forum.yekroman.ir
#9
#part_8
علیرضا سرش را پایین انداخت و گفت:
«تو که عمدی نمی‌کنی!»
نگاهم را از او گرفتم و گفتم:
«همین اذیتم می‌کنه!»
دستش را جلو آورد و روی دستم گذاشت. دستان همیشه گرمش، آرامش و امنیت را به تمام وجودم تزریق می‌کردند اما، ناراحت‌تر از آن بودم که دلداری‌اش حالم را خوب کند. چشمم مرتبا بیرون را می‌پایید و با دیدن چند دختر که با مقنعه از خیابان رد شدند، برگشتم به سمت علیرضا و گفتم:
«از ساعت تموم شدن کلاسش خبر داری؟»
علیرضا دستش را از روی دستم برداشت و به ساعتش نگاه کرد. از جایش بلند شد و گفت:
«الانه که تموم شه!»
کیفم را برداشتم و به میزمان چشم دوختم. چایی که ریخته شد، چایی که به زور در حلقم ریختم، و کیکی که دست نخورده ماند و حرص‌هایی که خورده شد! یک کافه آمدن ساده با من این‌گونه بود، آن وقت پدرهایمان می‌خواهد ما را شریک یک عمر کند!
همان‌طور به میز خیره بودم که علیرضا پس از تصفیه حساب، کنارم ایستاد و گفت:
«اگه دلت می‌خواد بشین بخورش کیک رو.»
نگاهم را میز گرفتم و گفتم:
«بریم.»
همزمان با او گام‌هایم را برمی‌داشتم و حرکت می‌کردم. اگر می‌گفتم برای دیدن آن دختر ذوق نداشتم، دروغ گفته‌ام! بیش از اندازه هیجان زده بودم آن دختر خوشبخت را ببینم، هرچند در چهره‌ام دیده نمی‌شد‌.
گوشه‌ای، روبه روی دانشکده ایستادیم. به چهره‌های خسته دانشجویانی که از دانشکده خارج می‌شدند و بعضی‌ها که با بی‌حوصلگی از این‌که چند کلاس دیگر مانده حرف می‌زدند، خیره شدم و بی‌آن‌که چیزی هم از دلبر علیرضا بدانم، بی هدف چشمانم را میان دخترها می‌چرخاندم. دستم توسط علیرضا گرفته شد و او درحالی که عمدا نگاهش را به تیربرقی دوخته بود، گفت:
- اون گروه دختری که جلوی درن و دارن به سمت اون ماشین سیاه میرن. دختری که کلا سیاه پوشیده و الان عینک دودیش رو از کیفش بیرون آورد، خودشه!
نگاهم دقیقا روی آن دختر ثابت ماند، چرا که زیباییش، خود به خود آدم را جذب می‌کرد. چشمان آبی رنگ جذابش، درست مانند مادرم دلربا بود. پوست سفید و خنده‌هایش با آن چال کوچک و موهای قهوه‌ای روشنی که از گوشه مقنعه‌اش بیرون آورده بود. آرایشش ملیح و دخترانه‌ای داشت و من با دختر بودن خودم، دوست داشتم ساعت‌ها جلوی این مخلوق زیبای خدا بنشینم. نمی‌دانم نا به هنگام‌ چه در درونم روی داد که بغض کردم. با دست راستم، مشغول کندن پوست کنار ناخن دست چپم شدم و همچنان به دلبری ذاتی او خیره بودم. علیرضا حق داشت عاشق چنین دختری شود و من، برای چندمین بار در زندگی‌ام، حس کردم کم هستم! به راستی او دختر است و من هم خودم را دختر می‌دانم؟ پدرهایمان با چه امیدی مرا برای علیرضا می‌خوانند که من نصف این دختر، نه زیبایی دارم نه دلربایی! یک دختر سرد و مریض که هنوز در صحنه‌ای با بادکنک قرمز مانده است!
پرسیدم:
- اسمش؟
خودم هم از لحن صدایم ماندم. چنان لرزید که انگار با گریه کردن، تلنگری فاصله دارم!
- هاله.
باز هم بی‌اختیار، گفتم:
- اون خودش ماهه، نه خرمن ماه!
صدای خنده علیرضا را شنیدم ولی توان گرفتن نگاهم را از هاله‌ نام نداشتم. باید اسم او را دلربا می‌گذاشتند! اگر بگویم، پنج سال یک بار دخترانگی‌هایم سر بر می‌آورند دروغ نگفته‌ام و امروز از آن روزهاست که من در دلم، کاملا زنانه نسبت به این دختر، حسادت حس می‌کنم!
 

Dilan

مدیر ارشد
عضو کادر مدیریت
مدیر ارشد
عضویت
4/1/17
ارسال ها
2,246
لایک ها
6,786
امتیاز
8,123
محل سکونت
کُـردسـتـٰان
وب سایت
www.forum.yekroman.ir
#10
#part_9
باکشیده شدن شانه‌هایم، به خودم آمدم و نگاهم را به علیرضا که تکانم می‌داد دوختم. چرا انقدر نگران بود؟
- طراوت چت شد؟
یک لحظه، چیزی از طراوت سرد نماند و همان دخترک کوچک که اگر چیزی که می‌خواست نمی‌گرفت، با مظلومیت گفتم:
- اون، خیلی خوشگله!
چشمانش، یک آن رنگ تعجب گرفت و چند ثانیه بعد، دستانش رهایم کردند و صدایش قهقهه‌اش در گوشم پیچید.‌ برای اولین بار در عمرم کسی را به خنده انداختم!
قهقهه‌اش که تمام شد، چشمکی زد و با لحنی که رگه‌های خنده‌ باز در آن هویدا بود گفت:
- حسودیت شد؟
حرفش راست بود. من به این دختر حسودی می‌کردم و به راستی که او کجا و من کجا! مثل همیشه، زبانم برخلاف عقیده‌ام چرخید و گفتم:
- چرت نگو!
دستش را روی شانه‌ام گذاشت و درحالی که به جلو هدایتم می‌کرد، گفت:
- بگو بگو! تو جدی جدی از من خوشت اومده! من امشب با‌خونوادم خدمت می‌رسم!
دستش را از روی شانه‌ام برداشتم و گفتم:
- خیابونه‌ها! همینم مونده گشت بگیرتمون! بعد بابام و بابات بیان اون‌جا. مطمئنم بابام برمی‌گرده میگه، تو که انقد خوشت اومده چرا برام ناز می‌کنی؟
نمی‌دانم چه خورده بود امروز، چنان خندید که چند سر به سمتمان بازگشتند. از حق نگذریم، خنده‌هایش هم زیبا بود!
- راست میگه دیگه!
چیزی نگفتم و حواسم را به سمت ماشین‌ها سوق دادم و به پیاده روی آرام‌مان ادامه دادم.
صدایش این‌بار، جدی آمد:
- راستی تو هاله رو یادت نیست؟
نگاهش نکردم. صحبت را راجع به هاله دوست نداشتم، اما جوابش را دادم.
- نه!
یادته یه بار که بچه بودیم، من به هاله یه گل رز دادم. اونم قبول نکرده بود و عینک و دندون افتاده‌م رو مسخره کرده بود. تو هم که ناراحتی من رو دیدی، رفتی هاله رو چنان کتک زدی و موهاش رو کشیدی، که حتی پسر عموی بزرگ‌ترش هم نمی‌تونست تو رو ازش جدا کنه!
از فکر این‌که آن دختر نازشستم را چشیده بود، در درونم غرق شادی شدم. نخواستم علیرضا بفهمد. بسیار عادی گفتم:
- آخرش چی ‌شد؟
علیرضا که گویی، یاد خاطره بسیار شیرینی افتاده بود، بالبخند ‌گفت:
- خب دیدم تو داری اون پسر رو هم کتک می‌زنی اونم تو رودربایستیت مونده و کاری نمی‌کنه، صدات زدم و تو هم بعد از خط و نشون کشیدن برای هاله، پیشم برگشتی.
بزاقم را قورت دادم و با تعجب گفتم:
- اگه من با یه حرف تو دست از زدنشون کشیدم، تو چطور از اول صدام نمی‌زدی که اون دختربچه بیچاره رو نزنم؟
علیرضا دستش را میان موهایش برد و گفت:
- راستش چندان مطمئن نبودم جوابم رو بدی!
بی توجه به حرفش، نگاهم جلب موهایش شده بود که در دستش میان آن‌ها در رفت و آمد بود. اگر حالا در خیابان نبودیم، حتما دستم را در آن‌ها فرو می‌بردم و از خجالتشان در می‌آمدم!
 
Similar threads Forum Replies Date
جالب و دیدنی 1
بخش کودکانه 0
داستان‌های کوتاه کاربران 1
تایپ رمان 1
آموزش رمان نویسی و نویسندگی 6

بالا