انجمن یک رمان

مهمان گرای شما برای استفاده کامل از امکانات انجمن (ارسال رمان،مطالعه رمان ها) باید در انجمن عضو شوید. اگر آشنایی کامل با عضویت در انجمن را ندارید اموزش زیر را مطالعه کنید
آموزش ثبت نام در انجمن
جهت عضویت کلیک کنید

برگزیده رمان تپش سایه ها | ف.شیرشاهی کاربر انجمن یک رمان

ف.شیرشاهی

مدیر تالار طراحی جلد
مدیر بازنشسته
عضویت
3/31/17
ارسال ها
403
لایک ها
3,923
امتیاز
3,513
سن
20
#1
کد رمان : 1108
ناظر : NOSHIN

به نام خالق پیدا و پنهان
که پیدا و نهان داند به یکسان



نام کتاب : تپش سایه ها
نام نویسنده : ف.شیرشاهی
ژانر : اجتماعی - معمایی - عاشقانه
سبک : محاوره ای
زاویه دید : اول شخص



خلاصه :
شبنازِشفیعی عکاس و خبرنگار جنگجالی طنین مهر، همیشه کنجکاوی هاش کار دستش میده. ناخواسته و ندونسته پا به سرازیری زندگی اش میذاره و سایه ای مجهول اون رو به سمت قتلگاهی از جنس خون می کشونه.
زندگی سراسر آرامش دخترک به پرتگاهِ عمیقی تبدیل میشه و افرادی پا به زندگی وی می گذارند که بیشتر از پیش دخترک رو به سمت دره هول میدند.
در این بین، شبناز تنها نیست! زندگی یک فرد وابسته به دیگران است، عزیزانی که با نخ نامرئیِ احساس و مسئولیت به او متصل هستند و اوست که با هر خطری به ریسمان سرنوشت چنگ می زند.




پ.ن : "تپش سایه ها " تنها زندگی شبناز نیست، بلکه زندگی و اتفاقات اطرافیان شبناز رو هم به نمایش می ذاره و فقط شخصِ "شبناز" راوی داستان ماست.
اطرافیانی که در کنار هم شاد و خوشحالن؛ در صورتیکه در زندگی شخصی خودشون مشکلاتی برای مقابله وجود داره و هر فرد برای آینده ی خودش تلاش می کنه تا بهترین تصمیم هارو بگیره.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

PARISA_R

معاونت سایت
عضو کادر مدیریت
معاونت سایت
عضویت
3/28/17
ارسال ها
309
لایک ها
4,088
امتیاز
3,233
محل سکونت
اصفهان
#2


نویسنده ی عزیز ، ضمن خوش آمد گویی ، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانینزیر را به دقت مطالعه فرمایید

لطفا ورودیا عضویت جهت نمایش مطالب سایت.



لطفا ورودیا عضویت جهت نمایش مطالب سایت.



و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید


لطفا ورودیا عضویت جهت نمایش مطالب سایت.



درصورت پایان یافتن رمان خود در تاپیک زیر اعلام کنید.

**تاپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان کاربران**

به این موضوع هم دقت کنید که وقفه بین پست های رمان حداکثر۴ هفته است و اگه بیشتر از این باشه به رمان های رها شده منتقل خواهد شد.

** لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز و خلاف عرف و قوانین انجمن جدا خود داری کنید ضمنا از کشیدن حروف و تکرار آن ها نیز بپرهیزید . **

با تشکر تیم مدیریت یک رمان
 

ف.شیرشاهی

مدیر تالار طراحی جلد
مدیر بازنشسته
عضویت
3/31/17
ارسال ها
403
لایک ها
3,923
امتیاز
3,513
سن
20
#3
ای که با نامت جهان آغاز شد
دفتر ما هم به نامت باز شد

_-_-_- _ بسم تعالی _-_-_-_

پست اول
#ویرایش_شد
+*+*+*+*++*+*+*+



مقدمه :
لیک دور از سایه ها
بی خبر از قصه دلبستگی هاشان
از جدائی ها و از پیوستگی هاشان
جسم های خسته ما در رکود خویش
زندگی را شکل می بخشند


شب به روی جاده نمناک
ای بسا پرسیده ام از خود
«زندگی آیا درون سایه ها مان رنگ می گیرد؟»
«یا که ما خود سایه های سایه های خویشتن هستیم؟»


از هزاران روح سرگردان،
گرد من لغزیده در امواج تاریک،
سایه من کو؟
«نور وحشت می درخشد در بلور بانگ خاموشم»
سایه من کو؟
سایه من کو؟
( دنیای سایه ها/ فروغ فرخزاد )
نور خورشید درست چشم هام رو نشونه گرفته بود، صورتم از گرما و حرص زیاد سرخ و ملتهب شده و از یقه ی مانتوی تیره رنگم حرارت شکنجه آوری بیرون می زد. عرق از لا به لای موهام به روی پیشونی و صورتم می چکید، کلافه با آستین مانتوم پیشونی نمناکم رو پاک می کنم و کلاهِ سفید رنگی که آرم "طنین مهر" روش نقس بسته رو پایین تر می کشم تا چشم هام در معرض آفتاب و روشنایی زننده اش نباشه. سرم نبض می زد و باز میگرنم عود کرده بود. بی حوصله خم میشم و کولر ماشین رو به سمت خودم تنظیم می کنم.
صدای اعتراض سعید بلند میشه: منم هستم!
_ خب؟
نیم نگاهی به اخم های بهم پیچیده و صورت کلافه ام می کنه و آهسته میگه: هیچی، این یکی هم به سمت خودت تنظیم کن یکم سیسمت رو به راه بشه!
بی توجه به کنایه اش به صف طولانی ماشین های رنگارنگِ رو به روم نگاه می کنم، صدای بوق ماشین ها تو سرم زنگ می خوره و سر دردم رو بیشتر از پیش می کنه، نبضِ شقیقه هام رو به راحتی حس می کنم.
سعید با نیشخندی از سرِ شیطنت و تمسخر دستمالی به سمتم می گیره.
- بگیر یه دستی به سر و صورتت بزن که زیر نور برق افتاده.
با شیطنت می خنده و با شست دستش قسمتی از پیشونیش رو دست می کشه و میگه: انگار یه گالون آب ریختن سرت، شدی موش آب کشیده!
چشم غره ای به تمسخر خوابیده در کلامش میرم و دستمال رو از میون انگشت هاش بیرون می کشم.
_ نه که شما سر و صورتت مثل آدمیزاده، بایدم به من بگی موش آب کشیده، تموم جونت خیس شده، نم رو پیرهنتو ندیدی؟
نگاهی به ماشین ها می کنم، دریغ از اپسیلونی حرکت! پریشون و نگران می نالم: اگه اینجور ادامه پیدا کنه، شب چه عرض کنم تا سپیده صبح هم قدم از قدم بر نمی داریم، خدا بخیر بگذرونه امروز رو.
لبم رو بین دندون هام می کشم و ناراحت چند باری سر به شیشه ی ماشین می کوبم. خنکای کولر ماشین روی پوست گردنِ عرق کرده ام می شینه و لرزی تو تنم میندازه، مقنعه ام رو پایین می ندازم و پر از حرص و عصبانیت نفس های عمیق و پشت سر هم می کشم. ناراحت از این همه گرما و ترافیکی که اسیرش شده بودیم، زمزمه می کنم: وای که چقدر گرمه، هوا دم داره، کفتر رو بذاری رو بوم می پزه چه برسه به مغز آدمیزاد تو این ظل گرما!
سعید ناراحت فرمون رو توی مشتش فشار میده و حینی که موهای نم دارش رو با چنگ های پشت سر هم از روی پیشونی اش کنار می زد، اخمی به چهره اش می نشونه و میگه: بخشکی شانس که از همون بدو تولد از نداشتنش همش تو اوتیم، یه امروز عجله داریما ببین چه به روزمون اومده!
مات و عزادار به صف طویل آهن پاره ها و آلودگی صوتی که گوشم رو آزار می داد نگاه می کنم، کاش می شد چند ساعتی کر بودن رو تجربه کرد، شاید اینطور این همه به سر و حالِ بدم فشار نمیومد. زودی از حرفم پشیمون میشم و " استغفرالله " غلیظی زیر لب ادا می کنم و از خدا طلب بخشش می کنم بابت کفر گفتنم!
زیر لب زمزمه می کنم: این صحنه برام فرقی با جهنمِ خدا نداره، انگار درست وسط جهنم در حال دست و پا زدنم دریغ از دستی برای کمک. قربونت برم خدایا، این بنده های بی سر پناهت تو گرما و سرما چه به روزشون میاد؟
نگاهم به چند نفری که پیاده از کنار اتوبان می گذشتن میوفته و لباس های نسبتا کهنه ای که به تن داشتن و تیکه کارتونی که به عنوان سایه بان روی سرشون گرفته بودن.
_ خدایا ناشکری هامو به بزرگیت ببخش، ما زیادی نازپرورده بزرگ شدیم که طاقت دو ساعت زیر گرما وایسادنو نداریم، وگرنه هستن آدمایی که کل زندگیشون زیر همین نور خورشید میگذره.
بی اختیار "آه" تلخی می کشم و زمزمه می کنم: همین که نفسی میاد و میره هم جای شکر داره، شکرت خدا...
" خدایا ما که طاقت این یه ذره گرما رو نداریم! جهنمت چجوره!؟"
سعید کلافه دستی بین موهای بلند و پر پشتش می کشه و محتاط نگاهم می کنه: ببینم دختر، ساعت چنده الان؟
نگاه دیگه ای به ساعت مچیِ نقره ای رنگم میندازم و اخم هام بیشتر توهم گره می خوره و حیرت زده و نگران صدام بالا میره: وای خدای من! نزدیک یک و نیمه، بیچاره شدم، بیچاره.
پوزخند صدا داری می زنه و نگاهش رو به ترافیک و ماشین های دورمون میدوزه. به حال دو، سه ماشین جلویی غبطه می خورم که اتوبوس به اون بزرگی شده بود سایه بانشون و افراد داخل ماشینش به راحتی به صندلی های نرم ماشینشون لم داده و با اون آهنگ پر سر و صدایی که گذاشته بودن حض می کردن.
سعید همینطور که پیراهنش رو با دست عقب و جلو می کرد، زیر لب غر می زنه: این هوای لعنتی هم وقت گیر آورده انگاری، چرا انقدر گرمه آخه؟ بابا پاییز از راه رسید، مگه نمیگن پاییزه و بارونای یهوییش، خورشید نمی خواد دست از سر کچلمون برداره؟ پختم از گرما.
به عادت همیشگی لب هام به زیر دندون هام کشیده میشه و زیر فشار تیزیشون به سوزش میوفته، چشم هام پر از خصومت و خشمگین به سمتش برمیگرده، به جلو چشم دوخته و زیر لب با خودش حرف می زد و گاهی سر تکون می داد و تو حال و هوای دیگه ای سیر می کرد.
کاش میشد قانون مملکت رو زیر پا گذاشت و طناب داری دور گردنش پیچید و از روی صحنه ی خلقت پاکش کرد. وای که اگه میشد! اگه سعید دیر نمی رسید الان باید جلوی دادگاه حی و حاضر ایستاده بودم. اگه خواب نمی موند، اگه نصف شب و وسط روهای هفته، مسخره بازیشون گل نمی کرد و دلشون تنگِ خاطرات گذشته نبود و تا خودِ صبح شلوغ کاریاشون ادامه نداشت و... اگه های دیگه ای که الان دلم می خواست تک تکشون آواری بشه روی سر این گل پسرِ همیشه بیخیالِ کنار دستم که می دونم روزی و روزگاری، یه جایی کار دستم میده و بیچاره ام می کنه.
دستش که به سمت ضبط رفت، آرامش نسبتی که داشتم دود میشه و به هوا میره، با حالتی تهاجمی و عصبی به سمتش خیز می گیرم و یقه ی لباس چهار خونه اش بین مشت هام گیر می کنه، چشم هاش متعجب و ترسیده به سمتم برمیگرده و با خشونت می غرم: سعید وای به حال و روزگارت اگه به موقع به دادگاه نرسیم که اون موقع جنازت رو پست می کنم دفترخونه درس عبرت بشه با شبناز بازی کردن یعنی چی، بفهمن شبنازو دست انداختن یعنی چی، آی من حال تو رو بگیرم...
دستش به ضبطِ ماشین نرسیده تو هوا خشک شده بود، چشم های درشت و قهوه ای رنگش میخِ نگاه سرخ و عصبی ام میشه و مضطرب خودش رو کمی عقب می کشه. آب دهانش رو قورت میده و دست هاش رو به حالت تسلیم بالا میاره: آروم باش دختر! چرا یهو رم می کنی تو!؟
بی حرف تنها غرشی می کنم و چشم گشاد می کنم.
- ببند اون لامصبارو چشم نیستن که....نوچ، زهره ام ترکید جونِ تو، خواستی جوش بیاری قبلش یه ندایی بده آدم آماده باشه. نگاه کن، بدنم کهیر زد از ترس، صدا نیست که...
بین حرافی هاش می پرم، اگه به سعید باشه، حرف هاش هیچوقت تمومی نداره.
_ الان وقت مزه پرونی نیست جناب لطفی، با این چرت و پرتا هم نمی تونی اشتباهتو ماست مالی کنی.
رنگ نگاهش عوض میشه، دست هاش رو دور فرمون می پیچه و آهسته میگه: لطفی؟ معلومه از دستم بد شکاری.
پوزخندی می زنم یقه اش ول کرده و به عقب هول میدم، روی صندلی می شینم و دستم رو بند گیج گاهم می کنم و با چشم های سرخ از خستگی و درد میگم: شکار واسه یه لحظشه، همش تقصیر توئه. دارم بهت هشدار میدم اگه به موقع دادگاه نرسم وای به حالته! دیشب کم گفتم بسه؟ کم گفتم جمع کنید بند و بساطتونو نصف شبی؟ کم گفتم فردا گرگ و میش باید پاشیم و هزار تا کار ریخته رو سرمون؟ سعید، صبحی که من می گفتم کجا و الان که سر ظهره و آفتابِ لعنتی زده فرق سرمون کجا؟ انقدر بیخیال نباش، وقتی اینطوری می کنی دلم میخواد سر رو تنت نباشه. آخه آدمم انقدر الکی سرخوش!؟
- نمیشد از دوره همی های خودمون زد، زشت بود اون وسط پاشم بگم بسه و جیش، ب*و*س لالا، دلمون خوشه همین دوره همی هاست که کنار هم جمعمون می کنه، بعد تو می خواستی بی خیال عشق و حال برم کپه ی مرگمو بذارم واسه کار؟ بیخیال بابا حال داری!
_ اون جماعت آدمی که میگی مگه غریبه بودن آخه، که بخوای خجالت بکشی! حالا یه شب بیخیال می شدی مگه دفعه ی اولت بود ازشون زدی که حالا داری واسش سینه سپر می کنی؟ بهونه هات هم منطقی نیست که دلم بهشون خوش باشه آخه، اونا بیکاری زده بود به سرشون نه تویی که جناب فداکار هزار تا کار و کوفت و زهر مار ریخته تو سرت و راه نفس واست نذاشته.
ابروهای پر و کشیده اش تو هم گره خورده بود و با صورتی متفکر به بیرون نگاه می کرد، سرم رو بالا میارم که همزمان نگاهش به سمتم می چرخه، با دیدن نگاه خیره ام زودی تغییر حالت میده و اخم جاش رو به شیطنتِ ته چشم هاش میده، چشم غره ای بهش میرم و دستم رو مشت کرده روی زانوم می کوبم که حساب دستش میاد و کمی عقب می کشه و مستاصل اشاره ی ریزی به ماشین ها و اتوبان سنگین می کنه: الان میگی من چکار کنم؟ میخوای سوپر من بازی در بیارم و از روشون بپرم؟
پر حرص نفس عمیقی می کشم و چشم هام رو روی هم فشار میدم تا حرف نامربوطی بهش نزنم. با صدای کنترل شده و پر از تحکم میگم: هرکار می خوای انجام بده، فقط سر ساعت، تکرار می کنم سرِ ساعت سعید، باید تو اون خراب شده حی و حاضر باشیم . این آخرین دادگاهش و صد مرتبه از قبلیا مهم تر، این چند ماه کم جون نکندم و این دو هفته هم از خواب و خوراکم نگذشتم که آخرش برام هیچ و پوچ درآد، متوجه که هستی؟
بیخیال و نیشخند زنان شونه ای بالا می ندازه، همین بیخیال طی کردن و سر به هوا بودنش من رو تا سر حد جنون پیش می بره. فرمون رو سفت توی دست هاش می گیره و جدی نگاهم می کنه: خب پس، خلبان سعید لطفی از مجله ی طنین مهر در یک دستگاه پراید هاچ بک صد و یازده با پلاک... با شما صحبت می کنه، لطفا کمربنداتون رو محکم ببندید و چارچنگولی صندلیتون رو بچسبید که می خوایم به زودی بال دربیاریم و پرواز کنیم. صعود دلچسبیه مهماندار، نه؟
چشم هام گشاد میشه و با زوایه ای نود درجه کل تنم به سمتش می چرخه، با دیدن خنده اش دود از کله ام بلند میشه. پسره ی احمقِ چشم سفیدِ زیادی رو اعصاب!
_ من رو مسخره می کنی احمق!؟ تو، تو...
از عصبانیت نفسم ته حلقم می چسبه و به خس خس میوفتم. از عصبانیت من لذت می بره که اینطور شوخ و شنگ نگاهم می کنه؟ نفسم که بند میاد، سریع به سمت صندلی عقب برمی گردم و کیفم رو از میون جعبه های روی صندلی عقب چنگ می زنم و به جلو می کشمش.
دست هام می لرزید، از بی اکسیژنی یا عصبانیت، نمی دونم. سعید با دیدن نفس های یکی در میونم و حرکات هول و دستپاچم تازه متوجه اشتباهش و اوضاع خرابِ من میشه و ناراحت و نگران نگاهم می کنه. انگار تازه یادش افتاده کی جلوشه و این همه حرص و جوشی که به من تزریق کرده واسم یعنی خطر! یعنی درد و بی نفسی، یعنی یه مرز باریک با تموم کردن!
- شبناز شوخی کردم جونِ تو، فقط می خواستم تا راه باز شه یکم فکرتو منحرف کنم. حالت خوبه؟
با چشم های مملو از نگرانی و ترس نگاهم می کرد. آروم و قرار نداشت و از اون بیخیالی مختص به خودش بیرون اومده و لب هاش از زور نگرانی و دلواپسی مثل ماهی باز و بسته می شدن. لعنتی باید من رو جون به سر کنه تا دست از لودگی اش برداره.
اسپری لعنتی رو از بین کاغذ پاره های کیفم بیرون کشیده و چند پیس تو دهنم خالی می کنم، یک بار، دو بار، سه بار...
سرم رو یه صندلیِ ماشین تکیه میدم و چشم می بندم و سعی می کنم ذهنم رو از هر فکر ناهنجاری دور کنم و تنها روی نفس کشیدن های پی در پی ام تمرکز کنم، روی دوباره زندگی کردن. سعی می کنم یادم بره سعید نامی رو که کنارم نشسته و از زور نگرانی بالا و پایین می پرید، صدای تپش های بلند قلبش فضای کوچیک ماشین رو پر کرده. سعید نامی که مثل مرغ پر کنده بال بال می زد، چند باری دستش تا کنار صورتم بالا اومد که با مکثی، مشتش می کرد و حرص و ناراحتی اش رو روی فرمونِ ماشین خالی می کرد.
- اَه، حالا وقتش بود آخه.
سعی می کنم نفس های عمیق بکشم، دَم، بازدَم. دَم، بازدَم و تکرار و تکرار و تکرار!
صدای سعید پر بود از نگرانی و استیصال.
- متاسفم شبناز، اصلا حواسم نبود، می خواستم یکم حال و هوات رو عوض کنم تا حواست به زمان و مکان نباشه که بیشتر حرصِ به موقع رسیدنو بخوری، چمیدونستم خودم دردت میشم، جانِ خودم قصدم به این حال و روز انداختنت نبود. شبناز...
بعد از کمی مکث صدای نادمش به گوشم می رسه: باز مثل همیشه افراطی عمل کردم.
اسپری رو تو دستم فشار میدم، دوست ندارم ترحم تو صداش رو، کاش میشد بگم صداش رو ببره و بذاره بقیه ی زمان تو سکوت بگذره. همینطور پشت سر هم حرف می زد و عذرخواهی می کرد، پشت سرهم و بی وقفه. حالم که کمی جا میاد برمی گردم به سمتش و خشمگین و بی حال نگاهش می کنم، ساکت میشه و پشیمون نگاهم می کنه.
صدام انگار از ته چاه میاد، از بس بی نا و نفس بودم.
_ تو یه احمقِ بی مغرِ بیخیالِ تمام عیاری سعیدِ لطفی، من یه لحظه هم اینجا نمی مونم.
کیفم رو روی شونه ام میندازم و دستگیره ی ماشین رو می کشم و در رو باز می کنم. حالا علاوه بر گرما، نفسم هم ته سینه ام افتاده بود و جونی هیچی رو نداشتم و از طرفی هم دلم می خواست تمام عصبانیتم رو سر یکی خالی کنم و تو این موقعیت کی بهتر و مناسب تر از سعید لطفی با اون همه شوخ و شنگ بودنش و دردسر های پی در پی اش؟! با ضعفی که تو بدنم در حال پخش شدن بود به زور خودم رو سر پا نگه می دارم. قبل از اینکه کامل از ماشین بیرون بیام، سعید بند کیفم رو چنگ می زنه و محکم می گیره که بیشتر از این ازش دور نشم، عصبی به سمتش برمی گردم. هنوز هم گیرِ نفس های نامنظمم بودم.
_ چیه باز؟
پشیمون و متاسف نگاهم می کرد، نگاهم رو که می بینه چشم هاش رو درشت کرده و مظلومانه به چشم هام زل زده می زنه. درست مثل بچه گربه های ملوس و بی پناه، لحظه ای دلم می لرزه و لبخند محوی روی لبم می شینه که سریع جمعش می کنم تا دیده نشه و باز برام دست بگیره.
آهسته و نادم زمزمه می کنه: خیلی خب، من معذرت می خوام، بیا بشین دختر خوب، یه فرصت دیگه بهم بده قول میدم به موقع برسیم شبناز.
مکثم رو که می بینه تاکید وار میگه: بهت قول میدم.
مردد نگاهش می کنم که چشم هاش رو مظلوم تر از قبل گرد می کنه و با این کارش تیر خلاص رو می زنه، گربه وحشیِ دوست داشتنی! چشم های مشکی و درشتی که حالا با این گرد شدنش انگار کل صورتش رو پوشونده بود و انگار این بشر اول یک جفت چشم بوده و بعد خدا بهش دست و پایی عطا کرده.
" پوفی " می کشم و بی حرف سوار میشم و در رو محکم به هم می کوبم. چپ نگاهم می کنه: مال عموت نیست که...
عصبی کیفم رو روی پاهام می ذارم که سکوت می کنه، دست به سینه به جلو خیره میشم و از لای دندون هام می غرم: هیس، فقط برو، برو سعید.
- باشه، باشه میرم فقط...
نگاه خیره اش رو روی خودم حس می کنم و صدای مستاصلش رو: تو فقط بگو چطوری؟
سرم رو به سمت مخالفش می گیرم تا خنده ی روی لبم رو نبینه، لب می گزم و با صدای مملو از خنده میگم: دنیا پر شده از آدمایی که بخاطر خنگی ذاتی شون، " نمی تونم " و " نمی دونم " تو زندگیشون، ارجعیت داره و تو یکی از اون آدمایی سعیدِ لطفی.
نیم نگاهی از زیر مژه های تابدارم به طرفش می ندازم، پوزخندی روی لبش خودنمایی می کرد. با ابروهای بالا رفته نگاهم می کنه و با لب کج شده میگه: ضریب هوشی یکی از صفت های وراثتی انسان هاست مگه نه مادمازل؟ فکر کنم تو هم عجیب به اون عموی... رفتی!
گذرا به لبخند و نگاه پر شیطنتش نگاه می کنم و یاد خرابکاری های شهاب میوفتم و لبخندم واضح تر میشه: شهاب تا روزی یه بلایی سر خودش و ما نیاره روزش شب نمیشه.
سعید: خوبه که اعتراف می کنی...
میون کلامش می پرم و پر از شطنت میگم: اونم یکیه لنگه ی تو!
وا رفته نگاهم می کنه. ابروهایی بالا می ندازم و به باز سرم رو گرم مقنعه و با زدن خودم می کنم.
_ ولی در عوضِ تمام خرابکاری هاش تو جمع دوستانه، تو کارش پیشرفت عالی داره و منم برادر زاده ی همون عمو ام، محض اطلاع!
میشه گفت غیر مستقیم از خودم تعریف کردم و پیشرفت کاریم!
چپ نگاهم می کنه.
- شما بهتره جا تیکه پروندن به همکارت و از خود تعریفیت و اعتماد به نفست که یه جا خوب حالتو جا میاره، به فکر ترافیکی باشی که هر لحظه داره سنگین تر میشه.
مضطرب از جا می پرم و به شیشه می چربم و باز نگاهم به سمت ردیف ماشین ها کشیده میشه. سعید با دیدن حرکتم و اضطرابی که به جونم انداخته اینبار بلند می خنده و دنده عوض می کنه.
- حالت جا اومده بود، نه؟
از استرس قلبم تند می زنه، تازه یادم رفته بود که تو چه مهلکه ای گیر افتادم و خدا چه موجودی رو برای عذاب، کنارم قرار داده. "خدایا تنبیه بهتر از این نبود برای منِ بی حوصله یِ بی اعصاب!؟"
با هشدار اسمش رو صدا می کنم: سعید!
- خب تقصیر من چیه که تو ترافیک موندیم، شاید خدا می دونسته امروز برای تو روز مهم و ویژه ایه خواسته یه حالگیری اساسی کنه.
با تاسف سرم رو تکون میدم.
_ دائم از خودم می پرسم تو چه موجود عجیبی هستی که تا حالا جناب فداکار با تیپا بیرون ننداختت.
شیطون چشمکی می زنه و بادی به گلو می ندازه: پارتی عزیز دل، پارتی، این روزا زندگی با همین بند "پ" می چرخه، البته زبون شیرینمم دخیل بوده و هست.
_ مطمئن باش دیر رسیدنمون به نفع جنابعالی هم نیست. اصلا خدارو چه دیدی، شاید این دیر رسیدن به نفع من تموم شد! تو مقصر شناخته شدی و خودت با دستای خودت برگه ی استعفا نامتو امضا کردی، هان؟ چی میگی؟
سعید با حرکتی سریع دنده رو عوض می کنه و پا روی گاز فشار میده و همونطور شیطون نیم نگاهی بهم می ندازه، موذیانه چشمکی حواله ام می کنه و میگه: اگه کاری کنم که سرموقع جلو دادگاه حاضر بشی، چی؟ بازم این حرف رو می زنی؟
پوزخندی روی لبام می شینه: از محالات حرف نزن پسر جون.
- همین چند روز پیش تو صفحت یه جمله ای خوندم که بدجور مشغولم کرد، نوشته بود " هیچ کاری نشد نداره، تو تلاشتو کن، درد حسرت خیلی بدتر تر از نتونستنه!"
متعجب خیره اش میشم.
_ چیش درگیرت کرد؟!
- اینکه بهت نمیاد همچین عقب کل بودنا!
کم میارم و تنها نگاهش می کنم. تنها نیشخندی تحویلم میده و من پر از حرص صورتم رو بین دست هام می گیرم و ناله می کنم.
_ خدایا...
- جا ناله کردن جواب منو بده، اگه برسیم چی؟
_ سعید بیخود حرف نزن. می خوای باز داغم کنی؟
- نه به جونِ خودم، بابا از جونم مایه گذاشتم، رسیدیم چی؟ چی به من می رسه؟
از بین انگشت هام نامطمئن و مشکوک به حرکات مرموز و لبخند گوشه ی لبش نگاه می کنم، بد شاد می زد!
_ یعنی فکر می کنی می تونی یه همچین کاری کنی؟ حالا درسته یکم ترافیک روون شده ولی نه تا...
ابرویی بالامی ندازه و میون کلامم می پره و بی طاقت میگه: چطوره شرط ببندیم، هوم؟
_ هــوم! شرطبندی با تو یعنی دنیا دنیا دردسر که آدمو گرفتار می کنه! دنبال دردسر نیستم.
شیطانی می خنده.
- هی دختر ترسو نباش، خدایی نمی ارزه سر رسیدن به اون دادگاه و تهیه ی خبرت ریسک کنی؟
خنده هاش و شیطنت ته نگاهش وسوسه ام می کنه.
با چشم های ریز و مشکوک، مردد براندازش می کنم، مشکوک و کنجکاو می پرسم: سر چی حالا؟
نیم رخش تو دیدم بود، لبخند مرموزی گوشه ی لبش خودنمایی می کرد، گوشه ی ابروش رو می خارونه و با لحنی مرموز و سرخوش میگه: همچین کار شاقی ازت نمی خوام که دست و پاتو گم می کنی، چیزا مورد دارم به سنت نمی خوره عمویی. اگه به موقع رسیدیم تو به علاوه اون دوربین فیلم برداری شیک و قشنگت دو بار باید باهام بیای فیلمبرداری، در ضمن یه شام دبش هم تدارک ببینی. چطوره؟
چشم هام رو تنگ می کنم و به لبخند مرموزش خیره میشم. سعید جدا از همکار بودن تو مجله خبرنگاری، آتلیه ی نسبتا معروفی از خودش داشت که از پدرش بهش به ارث رسیده بود و گاهی اوقات هم خودش برای فیلمبرداری به مراسم های مختلف می رفت.
_ ولی اگه دیر رسیدیم؟
- من به رسیدنش فکر می کنم!
_ اِی سوء استفاده گر!
_ به رسیدن فکر کن، دادگاه، مجله، سردبیر محترم، تهیه خبر، آخرین دادگاهشه ها! می ارزه آ جونِ اون... خب جونِ خودم اصلا! حالا خود دانی.
متفکر کمی مکث می کنم و به جاده ی نا آشنایی که ازش در حال گذر بودیم نگاه می کنم، این بشر چرا زد جاده خاکی!؟
مردد زمزمه می کنم: باشه قبول.
با همون لبخند و چشم هایی که از خوشی براق شده بود، پاش رو محکم تر روی گاز فشار میده: پس فسنجونِ ملس یادت نره.

اینبار بلند می خندم و سرم رو به شیشه ی ماشین تکیه میدم: تو و شهاب هیچوقت بزرگ نمی شید.
 
آخرین ویرایش

ف.شیرشاهی

مدیر تالار طراحی جلد
مدیر بازنشسته
عضویت
3/31/17
ارسال ها
403
لایک ها
3,923
امتیاز
3,513
سن
20
#4
همیشه به قلبتان گوش دهید .
اگر چه در سمت چپ شما قرار دارد
همیشه راست خواهد گفت


پست دوم
*********




***
با دیدن جمعیت خبرنگارها که به سمت در خروجی دادگاه هجوم می بردند و با سروصدای پر از هیجانشون محوطه ی بزرگ دادسرا رو روی سرشون گذاشته بودن، هیجان زده کیفم رو چنگ می زنم و تندی از توی ماشین به بیرون می پرم و نیشم از این به موقع رسیدن باز میشه: درست به موقع رسیدیم، دمت گرم سعید، بجنب، بجنب که الاناست بیاد بیرون و بالاخره روی مبارک آقازاده رو ببینیم کیه که این همه ما رو مچل خودش کرده.
سعید همونطور که دوربین عکاسی رو از داشبورد ماشین بیرون می کشید، غر زد : تا این بی صاحب رو بی در و پیکر نکنی ول کن نیستی؟ جونش درومد اون درِ وامونده بس که عقده هاتو سرش خالی کردی، پولش رو که اون عموی خیر ندیدت نمیده که... چشم نداری سالم بودن همین چهار چرخم ببینی...
_ کم غر بزن خودتو کشتی با این ماشین عهد بوقت، موندم اون همه پول و پَله رو کجات میذاری که سرِ خساست یه ماشین دبش نمیندازی زیر پات.

- بابا چند بار بگمت دختر؟ الان مده اینجور ماشینا، چند سال بگذره میشه از این عهد بوقیا که باید گذاشت تو موزه و از پشت شیشه ها حضشو برد.
_ تو مخت معیوبه به جونِ شهاب! نگرد باهاش نمیخوام روش از این اثرا بذاری، تازه راضیش کردم یه دویست شیش بندازه زیر پام از این مامانا... اَه کم غر بزن سعید عین این پیرمردای هشتاد ساله شدی!
واکمن کوچیک رو از کیفم بیرون می کشم و بی توجه به غرغر های تموم نشدنیِ سعید، به سمت جمعیت کثیرِ خبرنگارهای کنجکاو و مشتاق که مرد جوانی رو محاصره کرده بودن، می دوم.
خبرنگارها کیپ تا کیپ به هم چسبیده بودن. جونم به لبم رسید تا تونستم از بین توده ی فشرده شده ی جمعیت عبور کنم و جای مناسبی نزدیک سوژه پیدا کنم.
گردن می کشم و نگاهم روی سوژه ثابت میشه، نگاهم روی صورت روشن و چشم های درشت مردِ رو به روم تاب می خوره. درست مثل اسطوره های یونانی بود! زیبا و با ابهت و مثل الماس بین جمعیت می درخشید و با نگاهی بی تفاوت به جمعیت رو به روش نگاه می کرد.
انگشتم رو به دکمه ی ضبط می رسونم و پس از مکثی فشارش میدم.
صدا به صدا نمی رسید و سر آدم گیج می رفت از این همهمه.
_ جناب حقانی، به نظر شما این برنامه پاپوشی برای بد نام کردن شما و تولیداتِ شرکت شما نبوده؟
_ چرا جناب حقانی بزرگ در دادگاهِ امروز حاضر نشدند؟
_ جناب حقانی، شما فکر می کنید چه کسی پشت این قضایا هست؟
_ تا حالا به کسی مشکوک شدید؟
_ جناب! حالا که شما از اتهام وارده تبرئه شدید آیا از مدعیان پرونده شکایت می کنید؟
_ جناب حقانی، آیا این شنیده درسته که قراره برای مدتی از حرفه تون کناره بگیرید؟
_ جناب حقانی آیا شایعه ی رابطه ی شما با مدل های شرکتتون درسته؟
گوش هام سوت می کشه از این همه سوالِ بی جواب! سوال هایی که جز خود این مرد، کسی از درست و غلط بودنش خبر نداره.
نگاهم کنجکاو روی چهره ی بی نظیرش چرخ می خوره و روی نیشخند گوشه ی لبش خشک میشه . ناخوداگاه اخم هام توی هم میره، کی یا چی رو به تمسخر گرفته این مردک تازه از اتهام مبرا شده!؟ از حالت نگاه و پوزخند یا لبخند گوشه ی لبش حس ناخوشایندی بهم دست میده. یه حس تلخ، حسی مثل مورد تمسخر قرار گرفتن و یا تحقیر شدن.
نارضایتی تو تنم قل قل می کنه و تا گلوم بالا میاد و از چشم باریک می کنم و لب به هم فشار میدم. خوشش میاد ملتی رو معطل دو جمله اش کنه؟
صاف و ثامت ایستاده و مقتدرانه به جمعیت نگاه می کرد، با آرامش و همون لبخند کذایی که گوشه ی لبش جا خوش کرده بود، دریغ از آوایی که از گلوش بالا بیاد و یا تکونی به خودش بده و دل به دل جمعیت بده.
حرصم می گیره وعصبی با ناخن های بلندم به جون گوشه های ناخنم میوفتم و پوستِ نازکم با تیزی ناخن هام کنده میشه. نور فلشِ دوربین های عکاسی پشت سرمون به صورت روشن و مطمئنِ مرد رو به روم می تابید. نگاهی گذرا به جمعیت خبرنگارها می ندازم که مشتاقانه به دهن مرد چشم دوخته بودند و پشت سر هم سوال هاشون رو تکرار می کردند. بادیگارد ها دور تا دورش ایستاده و اجازه ی نزدیک شدن بیشتر بهمون نمی دادن.
چراغی روی سرم روشن میشه و لبخند مرموزی روی لبم می شینه، شهاب همیشه میگه همینکه زنی عصبانی بشه برای آتیش زدن جمعیتی کافیه! سوژه زیر ذره بین نگاهم قرار می گیره. موهای نسبتا بلند و روشنش زیر اشعه های نور به طلایی می زد، انگار حجمی از ژل و تافت روی سرش خالی کرده بود تا اینطور برقیِ خیره کننده ای داشته باشه.
با "ببخشید" ریزی کمی خودم رو به جلو پرتاب می کنم و از میون تنه ی حجیم بادیگاردها با دستی که ضبط صوت رو محکم نگه داشته بودم، رده کرده و گلویی صاف می کنم، نیشخندی گوشه ی لبم می نشونم و با صدایی رسا و بلند می پرسم: جناب حقانی، میشه برای ما توضیح بدید چطور و با چه ترفندی تونستید خودتون رو از اتهام وارده تبرئه کنید؟
صدای نازک ولی بلندم بین اصوات مختلف به گوشش می رسه و نگاه آبی رنگش به سمتم می چرخه و به من که تو چند قدمی اش ایستادم کنجکاو بهم خیره میشه.
جدی و مصمم منتظر پاسخ سوالمم، چشم هام درست مثل شکارچی هنگامِ شکار سفت و سخت خیره ی شکارش بود، تیز و مشکوک شکارم رو زیر نظر می گیرم و سوالی که نمی دونم چطور و از کجا به ذهنم خطور کرد و اینطور خصمانه مرد روبه روم رو نشونه گرفت. خسمانه ای که از نگاه و حالت پر غرور و زیادی از خود مطمئن خود سوژه نشات می گرفت.
- می بخشین خانم محترم، بنده متوجه سوال شما نشدم میشه لطفا یک بار دیگه بپرسین!؟
نیشخندم واضح تر لب هام رو به بازی می گیره و اون نگاه کنجکاوش روی لب هام می شینه و منتظر! نگاه های مشتاق رو روی خودم حس می کنم. اولین بارم نبود در مرکز توجه قرار می گرفتم، نگاه های اطرافیانم برام شده بود یه امر عادی و پر تکرار که هیچوقت تمومی نداشت ولی خب، کمی معذب بودن که تو ذات هر دختری بود، نبود!؟
عصبی از این همه خیرگی چند بار پلک می زنم و واکمن رو تو دستم فشار میدم، دست هام از استرس و اضطرابی که تو وجودم نشسته بود خیس و لیز شده بودن. مصمم تر از قبل سوالم رو تکرار می کنم: عرض کردم میشه توضیح بدید چطور و با چه ترفندی تونستید خودتون رو از اتهام وارده تبرئه کنید؟
نگاهِ کنجکاوش لحظه ای مات میشه و سپس حیرت و ناباوری توی نگاهش غلت می خوره. دست هاش کمی از تنه اش فاصله می گیره و قدمی به سمتم میاد که با بادیگاردی که جلوم ایستاده بود سرجاش می ایسته و متعجب نگاهم می کنه.
- می تونم بپرسم شما خبرنگار کدوم روزنامه یا مجله ای هستید؟
_ مجله ی طنین مهر قربان، لطفا جواب سوال منو بدید؟
مرد کنارم که خیره نگاهمون می کرد با دیدن نیم نگاهِ من به طرفش، لبخندی می زنه و خطاب به حقانی، سوال من رو تکرار می کنه.
- جناب حقانی، میشه بفرمایید با چه ترفند خاصی خودتون رو از اتهام وارده تبرئه کردید؟
حقانی متعجب نگاهمون می کرد، قهقه ای تا پشت لب هام راه پیدا می کنه و چشم هام برق می زنه و ابروهام خود به خود با حالتی پیروزمندانه بالا می پره.
نگاهش اول به چشم هام که مطمئنا از غرور و پیروزی برق می زد به لب هام که نیشخند تمسخر آمیزی روش حک شده بود، کشیده میشه. آروم آروم یک تای ابروش بالا میره و لبش به سمتی کج میشه. با اشاره ای به بادیگارد جلوم، بادیگارد کمی کنار میره و جاش رو پر می کنه، درست تو فاصله ی چند قدمی ام می ایسته و دست هاش رو توی جیب شلوار پارچه ای و خوش دوختش فرو می کنه.
- از نظر من دو گروه توانایی لازم رو دارن که به راحتیِ تمام جنگ جهانی سوم رو راه بندازن و خیالی هم براشون نباشه! دسته اول خبرنگارها و دسته دوم زن ها هستن و متاسفانه یا خوشبختانه شما این دو ویژگی رو با هم دارین خانمِ خبرنگار!
لحظه ای بی ربطی کلامش گیجم می کنه که با جمله ی آخرش هجومِ خون رو به سمتِ صورتم حس می کنم و ابروهام مثل دو شمشیر تیز و برنده به ستیزِ هم در میان. حس می کنم تنم از گرما و عصبانیت در حال بخار شدن هست. عصبی پلک می زنم و چند نفس عمیق می کشم. همهمه تا قسمتی خوابیده بود و اکثرا توجهشون به بحث ما جلب شده بود، از همه زیر نگاه بودن متنفرم. نگاه های اطرافیانم معذبم می کرد و باعث میشد به قدری تنم رو منقبض کنم که درد تو عضلات بدنم پیچ بخوره و "آهم" تا پشت لب هام بالا بیاد.
سینه ام از فشار عصبی که لحظه ای وجودم رو در بر می گیره به سوزش میوفته، الان نه لعنتی...! لب های خشکم رو با زبون تر کرده و کمی سرما قاطی صدام می کنم، نگاهش بازیگوشانه با زیرکی تمام عکس العمل هام رو زیر نظر گرفته بود و لبخند محوی روی لبش حکم فرمایی می کرد.:
_ فکر نمی کنم این همه خبرنگار جلوی دادگاه جمع شده باشن تا عقاید شما در رابطه با چگونگی شکل گیری جنگ جهانی سوم رو بشنوند جنابِ حقانی، یا نظر های شخصیتون در مورد جنس مونث رو! به هر حال هر شخصی در زندگی خصوصیش افکار و عقاید خاص خودش رو داره که گاها خوشایند همه افراد جامعه نخواهد بود و با بیانش مطمئنا نفعی صورت نمی گیره! پس بهتره در مورد موضوعی که همه رو در اینجا و پشت در های بسته ی دادسرا جمع کرده صحبت کنید، این که چجوری سر مردم رو کلاه گذاشت و طرح های شرکت های دیگه رو غیرقانونی به نام خود تموم کرد و با توسعه و فروششون مردم رو به دردسر انداخت؟
لبخند از لباش محو میشه و شگفت زده و مات با صورتی بی حالت و خشک شده. حالا من بودم که با برقِ پیروزی در چشم هام و لبخندِ کش اومده ی روی لب هام بهش خیره شده بودم، انگار هر دو یکی از مهره های شطرنج بودیم و با حرکتی زیرکانه و دست به نقد جلوی این همه خبرنگارِ کنجکاو و به دنبال هیجان، خواستار کیش و مات هم بودیم. مثل حرکت اولش یک تای ابروم بالا میره و منتظر نگاهش می کنم. آقای زرنگ زیادی در معرض خطر بود و باید رُخ آماده ی نبرد می کرد!

اما مرد رو به روم انگار نیازی به رخُ و سرباز نداشت، تنها مات نگاهم می کرد و عکاس ها، چلیک چلیک عکس می گرفتند. دستم خشک شده بود از بس تو زمین و هوا به سمتش دراز بود، حس تلخی بود، کمی عقب می کشم که خبرنگارها بار دیگه ای به سمتش هجوم می برند و بادیگاردها حلقه ی خودشون رو محکم تر! سوال ها پی در پی حوالی پرنس یونانی میشد. حقانی نگاه گذرایی به همه می کنه و چشم هاش روی پوزخند پررنگِ من ثابت می مونه.
نفس عمیقی می کشه و زیر گوش یکی از بادیگاردها چیزی میگه، مرد قوی هیکلِ سیاه پش مطمئن سری تکون میده و اشاره ای به بقیه ی همکارهاش می کنه. حقانی از بینشون جلو میاد و درست جلو خبرنگارها قرار می گیره و با لحنی توام در اطمینان و تحکم لب باز می کنه.
- جواب تمام سوال های شما در رای دادگاهِ امروز خلاصه میشه. اسم من، شرکتِ من، طرح های ارائه شده ام و تمامی کارکنانِ شرکتم از هر اتهامی مبرا هستیم. ما تبرئه شدیم چون بی گناه پامون به پرونده ای باز شد که هیچ درش سهیم نبودیم، و برای تبرئه شدنمون هیچ راهی نبود جز صداقت و حقیقت محض! و الان هم، مثل همیشه با ذکاوت و تلاش، شرکتم رو مدیریت می کنم و مطمئنا تمام این نابسامانی های اخیر به پایان خودشون می رسن. خانم ها، آقایان، امیدوارم جواب سوال هاتون رو گرفته باشید. روز همگی بخیر.
این رو گفت و با نگاه خیره و عمیقی که در لحظه ی آخر حواله ام کرد به همراه اون چهارتا سیاه پوشِ کله تاس که دوره اش کرده بودن از لا به لای جمعیت رد شده و به سمت ماشینش رفت.
خبرنگارها مثل مور و ملخ پشت سرش روانه ی خیابان اصلی شدن و هنوز دست از سرش بر نمی داشتن و پی در پی سوال می پرسیدن ولی دریغ از نگاهی که به جانبشون انداخته بشه.
صدای کش دار و معترض سعید توجه ام رو جلب می کنه، در کنارم ایستاده و کمی خم شده بود تا هم قد من بشه، زیر گوشم تقریبا فریاد می زد.
- از خبرنگار جنگجالی طنین مهر بعید بود سوژه رو با یه سوال بی موقع پر بده. حالا این خبرنگار های در به در باید پاسوز اشتباه تو بشن و هی بپر بپر کنن تا دستشون به آسمون خدا برسه، تر و خشک با هم می سوزن همینه دیگه.
همینطور مات به دور شدن ماشینِ سیاه نگاه می کنم. کلافه از گرما و موقعیت نامناسبم به سمت سعید برمی گردم، همونطور دست به کمر ایستده بود و با صورتی عرق کرده و موهای نمدار و چشم های خسته در حال غر زدن بود. درست مثل خان عمو شده بود! حقیکه حلال زاده به دایی اش میبره.
خونسرد نیشخندی می زنم و سوالی نگاهی به اطراف میندازم و با دست اشاره ای به دور و برش می کنم تا حواسش جمعِ اشاره ام بشه و دست از غر زدن برداره.
_ دقیقا از کدوم خبرنگار ها حرف می زنی جانم؟
نگاهش از پشت سرم، به پایین پله ها و سپس به حیاط و دور و اطراف می چرخه و در آخر متعجب قسمت میانی انگشت شست و اشاره اش رو گاز میگیره.
- اِ ... اِ چی شدن اینا؟ یهو غیبشون زد که... دیدی این ملخا دسته جمعی به یه مزرعه حمله ور میشنو؟ بعد سر نیم ثانیه پراکنده میشن! حکایتِ همین خبرنگاراست، ماشالله از بس سرعت عمل دارن، این جیم فنگ ثانیه فقط گیر من و تو نیومده که عین ماست وارفته زیر ظلِ آفتاب چسبیدیم به درِ بسته ی دادسرا.
بی حوصله به سمت ماشین میرم و سوار میشم، در رو که می بندم کنار ماشین می بینمش.
_ بیا ماشین رو راه بنداز، به تو باشه باید ساعتی خرج حرفات کنم، واقعا حسش نیست.
دستم رو روی پیشونی تب دارم میذارم و از تو داشبورد درهمِ سعید عینک آفتابی قهوه ای رنگش رو بیورن می کشم و به چشم می زنم.
سعید هم سوار میشه و آروم میگه: حالت خوبه؟
کیفم رو روی پام می ذارم و شیشه ی ماشین رو کمی پایین می کشم، هوای داخل دم کرده بود.
_ آره، راه بیوفت.
سوئیچ رو می چرخونه و نیم نگاهی بهم میندازه.
- همچین تو قیافه رفتی!
عینک رو کمی پایین میدم و از بالای عینک نگاهش می کنم: وقتی اون وسط داشتم جولون می دادم، دقیقا کجا بودی؟
- یکم چپتو نگاه می کردی می فهمیدی کجا بودم! همچین زل زده بودی به یارو که گفتم اگه این بی ریختای کله تاس نبودن تا الان یه لقمه چپش کرده بودی!
صورتم به حالت چندش و سوزِ دل مچاله میشه.
_ مرتیکه فکر کرده چون پول پارو می کنه، می تونه هر غلطی دلش خواست تو این مملکت انجام بده، هیچکسم نباشه که جیکش جلوش درنیاد.
سعید بیخیال روی صندلی لم داده بود و هر لحظه پا روی گاز می فشرد و از هوای نسبتا خنکی که با حرکت تندِ ماشین هر لحظه توی ماشین پیچ می خورد لذت می برد، با شنیدن حرفم ریز می خنده و میگه: انقدر سخت نگیر شبناز بانو، چرا همیشه با دید منفی به همه چیز نگاه می کنی؟ نکنه همه ی اینا زیر سرِ داستان تعریف کردنای شهابه؟ بابا این اگه متهم بود که ولش نمی کردن به امان خدا! همچین خونشو تو شیشه می کردن که روزی صد مرتبه آرزوی زیارتِ عزرائیلو داشته باشه. در ضمن همین پولدارا هستن که جامعه رو ساختن، انقد جوش نزن جونِ من، باز دست ما رو تو کاسه میذاری، حال ندارم هرروز موقع آمار گیریِشهاب جواب پس بدم.
بی توجه به جمله ی آخرش، ناراحت و عصبی به سمتش می چرخم و به درِ ماشین تکیه میدم، حالا نیم رخش تو دیدم بود، با دیدن نگاهِ مستقیمم لبخندی حواله ام می کنه که می غرم: آره تو درست میگی همین پولدارا جامعه رو می سازن. ولی چطور؟ به اینش فکر کردی؟ اینجور آدما فقط دنبال منافع شخصی خودشونن. هی پول رو پول میذارن و آخرش با پول و اعتباری که دارن گند می زنن به جامعه ی بیچاره ی ما! اصلا معلوم نیست همین پولارم از کجا می چاپن!
با دیدن صورت متعجب سعید مکثی می کنم که چراغی تو ذهنم روشن میشه. هیجان زده کمی به سمتش خم میشم و میگم: اصلا خدا رو چه دیدی، شاید همین طوری هم قاضی رو هم خریده باشن!
ناباور نیم نگاهی بهم میندازه و باز خیره ی جاده ی روبه روش میشه، لحنی پر از ناباوری و خنده بود.
- هی هی! از نظر ذهنی داغونی تو، باید بگم شهاب یه مشاور ببرت. اینطور نگاهم نکن! من از اون سرمایه دارای ویران کننده تو ذهنت نیستم، با چندر غاز دارم زندگیم رو می چرخونم، نشون به این نشون که همین ماشینی که توش داری میپزی قسطاش هنوز مونده!
پوزخندی می زنم.
_ بیچاره ای تو به خدا! با خرجِ اون آتلیه حداقلش یه جک بندازی زیر پات! نمی دونم این ریاضت کشیدنت واسه چیه؟!

بی توجه به حرفی که زدم، خودش رو به راهی که دوست داره بزنه. همیشه همین طور بود، دوست نداشت حرفی از زندگی خصوصیش بزنه. شاید حرفم و کارم دخالت بوده باشه، ولی وقتی جلو روم می شینه و از زندگیش حرف می زنه خودش اجازه دخالت میده. انتظار داره بشینم و گوش بدم و وقتی نقطه سر خطِ تمام حرف هاش اومد به آنی همشون رو به فراموشی بسپارم!
- با ما به از این باش که با خلق جهانی شبناز خانم.
موهای روی پیشونی ام رو کنار می زنم و با دستمال سر و صورتم رو پاک می کنم، شب تا به خونه برسم به یه دوش آب سرد نیاز دارم، بعد هم یه شام خوشمزه ی شهاب پز، شاید هم از رستوران سر خیابون بگیرم، بعد هم خواب، آهی می کشم، کاش میشد چند برگی هم کتاب مورد علاقم رو بتونم بخونم. آروم به پشتی صندلی تکیه میدم و چشم می بندم.
_ خوبی به تو نیومده، یه کم کوتاه بیام جلوت که... استغفرالله! نذار بگم دوستِ شهاب.
معترض میشه و با اشنگشت اشاره ناباور نگاهم می کنه.
_ با این توصیفاتت حس می کنم خودمو نمی شناسم دیگه، اِ... اِ حالا شدم دوست شهاب؟ دو فردای دیگه نیای داداش داداش بیخ ریشم ببندی که...
لب به دندون می گیرم و زیر چشمی پر از اخم و تخم نگاهش می کنم، با دیدن نگاهم حرفش رو قطع می کنه حرصی شکلکی در میاره. اخم هاش عجیب تو هم بود و از حرص لب بهم فشار می داد. معلوم بود حرفم بد جور بهش برخورده.
چشم هام روی صورتش می چرخه و چرا این همه شباهت هست بین ما دوتا بود!؟ دو آدم جدا از هم، بدون هیچ نسبتِ فامیلی و انقدر شباهت!؟ من ورژن دخترونه ی سعید بودم، با کمی تفاوت! اینو همه می گفتن، شاید واسه همینه که سعید اینجور برادرانه همیشه هوام رو داره. من سعید رو یاد خواهرش مینداختم، خواهری که... نشد که بمونه!
تنها تفاوتمون برق نگاهم بود که همه دم از ترسناک بودنش می زدن و من فقط دو گوی تو خالی می دیدم. چشم های کشیده ام با دو گوی قهوه ای رنگ که ابروهای پهن و کشیده ای در برشون گرفته و کمی صورتم رو خشن و اخمو جلوه می دادن. در عوضش چهره ی سعید با همه ی شباهت های ظاهری تا می تونست جذاب و خندون جلوه می داد.
_ عکس گرفتی؟
- بله بانو.
_ کم شیرین زبونی کن.
اخم هاش از هم باز میشه و آروم می خنده، از این خنده های یهویی و مرموزانه اش هیچوقت خوشم نمیومد.
- راستی؟
_ هوم؟
زیر چشمی نیم نگاهی بهم میندازه و با دیدن نگاه خیره ام لبخندش پهن تر میشه.
- میگما! همه ی این پول دوستا این قدر خوش تیپ و هیکل و جیگر و ژیگول پیگولن؟
مکثی کرده و سپس با چشم های سرخ و عصبی بهش نگاه می کنم. با دیدن دندون هام که با غرشِ آرومی بهش نشون می دادم، لبخند مصلحتی تحویلم میده.
- ای بابا! خیلی خب، فقط تو جیگر.
همین طور نگاهش می کنم، خیره و عصبی با دندون هایی که انگار دلشون برای به سیخ کشیدن یه تیکه گوشت تنگ شده بود.
محتاط نیم نگاهی بهم میندازه و یهو نگاهش به سمت بازوی خودش و دست هاش کشیده میشه، سیخ می شینه و اخم محوی بین دو ابروش جا خوش می کنه.
- به نظر باز عصبی میای. خب، اصلا بیخیال این یارو پول پارو کن. فقط... اگه ناراحت نمیشی بگم، بدجور شیفته اون کلامش شدم. همون دسته بندیِ خبرنگارها و زن ها و جنگ جهانی سوم...
لحظه ای مکث می کنه، انگار اون لحظه رو برای بار دیگه از نظر میگذرونه که پقی زیر خنده می زنه.
- الحق راست که...
بین حرفش می پرم و نمیذارم باز از حرافی های اون مردک چیزی بگه.
_ به نظر من بهتره تا جسدت همین کنار خیابون نیوفتاده و فردا سر تیتر روزنامه ها نشدی دهنت رو ببندی. اون مرتیکه از خودراضی با این کلام مثلا قشنگش برام مهم نیستن، بره به درک.
عصبی پوزخندی می زنم و میگم: جوابی برای سوالم نداشت. قشنگ زیر سیبیلی ردش کرد و دست به سرمون کرد، یهو به خودم اومدم و دیدم جا تره و بچه نیست! خودت که دیدی جز چرندیات هیچی تحویلمون نداد، حالا دو تا از این هیکلیا دنبال خودش انداخته انگار که خیلی آدم حسابیه.
زیر لب زمزمه می کنم: عوضیِ الدنگ فقط بلد بود بگه " تبرئه شدیم ، تبرئه شدیم ! " موجه تبرئه شدنت اصله مردک، معلوم نیست چطور... پوف!
سعید حین رانندگی دستش به سمت ضبط صوت میره. سریع تر از اون ضبط رو برمی دارم و همراه با چشم غره ی غلیظی میگم: بهتره حواست به رانندگیت باشه.
نیم نگاهِ حسرت آمیزی به ضبط صوتِ بین دست هام می کنه و ناامید زمزمه می کنه: فقط می خواستم به قول تو چرندیاتش رو بشنوم.
مکثی کرد و با لحنی پر خنده ای میگه: می دونی؟ بخاطر همون سخن گهربارش درمورد زن ها و خبرنگار ها و شرکت در جنگ جهانی سوم.
با سکوت و نگاه پر معنی ام " آهی " می کشه.
- بیچاره ما مردا چی می کشیم از این مملکت زن سالاری!
_ چقدرم که تو بدت میاد.
سعید : از چی!؟
_ از زن سالاری.
نیشخندی می زنه و چشم هاش برق می زنه.
- بسته به موقعیتشِ عزیز جان.
پر تاسف سر تکون میدم و ضبط صوت رو روی پاهام ول می ذارم و به صندلی تکیه میدم.
_ هیچوقت آدم نمی شید.
- چرا جمع می بندی!؟
_ یکی دوتا نیستید که.
سرم رو به شیشه ی ماشین تکیه میدم نگاهی به ماشین هایی که ازشون می گذشتیم می کنم.
_ بهتره حواست به رانندگیت باشه، سرمون رو به باد ندی.
- خسیس بازی درنیار شیناز، بذار ببینم چی میگه یارو.
_ خوشم نمیاد صداش رو بشنوم، عصابم رو به هم میریزه.
- تو کِی اعصاب داشتی که حالا... جونِ من اینطور نگاه نکن، شهاب حق داره که هیج وقت باهات در نمیوفته!
دستی به شقیقه ام می کشم و آروم چشم هام رو می بندم و زمزمه می کنم: شهاب درکم میکنه نیاز به در افتادن نیست.
- اون نگاهات مرده رو زنده می کنه، شهاب ترجیح میده وانمود کنه به درک کردن.
کلاهم رو تا نوک بینی ام پایین می کشم، عادت کرده بود به حرص دادن من و می دونستم با این حرف هاش هدفش عصبانی کردنمِ نه چیز دیگه ای. بی خال تکون ریزی به خودم میدم و میگم: ولی زنده رو نمی کشه متاسفانه! حالا هم کم حرف بزن بذار یکم چرت بزنم، رسیدیم بیدارم کن.
- چشم مادمازل، فقط گفته باشما، از زیر شرط و شروط چند ساعت پیشت نمی تونی در بری.
پر حرص " پوفی " می کشم.
_ دیگه هیچوقت گول قول های وسوسه کنندت رو نمی خورم.
- حرفی نزن که عملش به چند روز ختم میشه.

اخم کرده چشم هام رو به هم فشار میدم و دندون به هم می سابم.
_ هیس!
 
آخرین ویرایش

ف.شیرشاهی

مدیر تالار طراحی جلد
مدیر بازنشسته
عضویت
3/31/17
ارسال ها
403
لایک ها
3,923
امتیاز
3,513
سن
20
#5
یک روز می شود
به گذشته نگاه کنید
و بخاطر تمام روزهای
صبور اند
از خودت تشکر می کنم :)



پست سوم
+++ ____ +++ ___ +++




***
صدای خنده های ضعیف سعید هوشیارم می کنه. تنه ام رو سمت صدا می چرخونم و با باز کردن یکی از چشم هام، متوجه ی صورت پرخنده ی سعید میشم و شونه هایی که از زور خنده های یواشکی به لرزش نشسته بود. چشم دیگه ام رو باز می کنم و خمار و گنگ کمی سر جان وول می خورم. خمار پلک می زنم و گیج به اطراف نگاه می کنم. تو ماشین بودم، کنار اتوبان!
با تکون خوردنم سرش به سمتم کج میشه و وقتی چشم های بازم رو متوجه ی خودش می بینه، خنده های خفیفش تبدیل به قهقه های تکون دهنده ای میشه. لحظه ای ترسیده از جا می پرم و با چشم های گشاد شده نگاهش می کنم. تقریبا روی فرمون لم داده و هندزفری به گوش، بلند بلند می خندید.
همون طور شگفت زده خمیازه ی بلندی می کشم و کش و فوصی به بدن خشک شده ام میدم و چشم هام رو با دست می مالم.
_ هـوم، چته تو؟ چرا کنار اتوبان نگه داشتی؟
رو به روم دهنش رو باز کرده بود و به راحتی میشد اعضای داخلی دهنش رو دید! قیافم مچاله میشه و با چندش چشم ریز می کنم.
_ نخند بابا حالم بد شد، تا معده و روده ات تو چشمه.
از فشار خنده چشم هاش درست مثل یک خط منحنی شده بود و پوست گندمی رنگش ملتهب به نظر میومد. متعجب به شونه های لرزونش نگاه می کنم و حیرت زده تر از قبل می پرسم: خوبی تو!؟
سری به عنوان " مثبت " تکون میده و انگشت شست و اشاره اش رو به هم می چسبونه و لب می زنه "عالیم، عالی".
_ پس چته! گرما روت اثر کرده و مغزت مختل شده به حمدالله؟
سمتی رو نشون میده و تا میاد حرف بزنه باز پقی می زنه زیرخنده و قهقه اش به هوا میره. دستش رو دلشه و فقط می خنده. انگار عمریِ نخندیده و الان حجمی از خنده با فشار به سمتش هجوم برده! گاهی میون خنده هاش نفس می گرفت و با گفتن " شبناز دمت گرم" باز خط خنده هاش کش میومد. موهای مرتبش روی پیشونی اش پخش شده بودن و با اون قیافه و خنده هایی که حس می کردم کمی هم ترس درش موج می زد، درست مثل پسر بچه های تخس و خطاکار شده بود.
با این حال خنده های سعید همیشه مسخره و چندش آور بود! به قول شهاب یک متر دهنش رو مثل اسب آبی باز می کنه و به راحتی میشه دل و روده اش رو از تو دهنش نگاه کرد. راستم میگه! با این دهن باز شده راحت میشد زبون کوچیکه اش رو که اون ته در حال لرزش بود، دید.
_ میگم ببند دهنت رو حالم رو بهم زدی، نمیشه کمی سنگین تر بخندی!؟ اصلا واسه چی هر و کرت رفته هوا؟
بی توجه به غر غر هام می خنده و با دست روی رون پاش می کوبه. موهای بلندم با وجود خواب بودن و تکون خوردن های زیادی که مطمئنم تو خواب کم اثر نکرده، از زیر مقنعه ام به بیرون راه پیدا کرده و تموم صورتم رو زیر نقابِ سیاهش پنهون کرده بود. ناراضی از وضعیت پیش اومده کنارشون می زنم.
_ خدا رحم کنه به دختری که آینده اش با تو گره بخوره! دلم می سوزه، هم دیگه پیرپسر شدی و هم عقل درستی تو کله ت جولون نمیده!
نیشش بیشتر کش میاد و برقی تو چشم هاش می شینه.
- هی هی، پیرپسر اون عمو بی ریخت و قیافته که دقت کنی دو سالی از من بیشتر سن و سال داره و هنوز عزبِ و تو داری نون و آب بهش میدی.
بی توجه به حرفش و ترور علنی که شهاب رو زیر سوال برد، زمزمه می کنم: خدا رحم کنه مجله ای رو که تو سرپرستش باشی! اون به جهنم میگم فداکار چشمش جمعِ گنداته، آتلیه رو چطور می چرخونی که صدا از در و دیوارش بالا نمیاد؟
دستی به گردن خشک شده ام می کشم و از دردش اخمی بین ابروهام می شینه، باز بد خوابیدم و این درد لعنتی هم هیچوقت دست از سر گردنِ بیچاره ی من برنمیداره.
خنده اش که کم میشه، اخم کرده می پرسم: حالا میگی چی شده یا میخوای بازی بازی دربیاری، دیرمون میشه سعید، رفتمون که گل به خودی زدی حداقل برگشتنمون مثل آدمیزاد باشه!
نگاهش متعجب، نگران و خندون بود. با انگشت اشاره خیسی زیر چشم هاش رو می گیره و با چشم و ابرو به کنار فرمون اشاره می کنه.
بی توجه به اشارات پی در پی اش، بی خیال میگم: فداکار همیشه رو میزش یه تایمر مخصوصِ رفت و آمدمون گذاشته، ببینم کِی ما رو باهاش در میندازی!
امتداد اشاراتش رو می گیرم و چشمم به واکمن کوچیکم می خوره که دکمه ی روشنش فعال بود و از طریق هندزفریِ خودم، وصل به گوشی سعید! نیم نگاهی به رو پام و سپس کیفم که زیپش باز بود میندازم و کلافه نفسم رو از ریه های سنگینم به فضای دم کرده ی توی ماشین می فرستم.
_ چکار کنم از دستت!
نگاهم رو که می بینه باز پیچ و مهره های قسمت دهنش شل میشه و لب هاش کش میاد و چشم هاش برق می زنه.
گیج و با تعجب نگاهش می کنم، این بشر دقیقا به چی می خندید؟!
کنجکاو و حیرت زده از دیدن ردیف دندون های سفید و یکدستش، می پرسم: یعنی تا این حد شیفته ی کلامِ اون مردکِ بی عقل شدی که تا مرز خفگی پیش رفتی؟! نمی دونستم تا این حد بی جنبه ای و با یه حرف میری تو فضا! نمی دونستم انقد مرد سالاری دوست داری و جنس مونث برات ضعیف و دست و پا گیره که با کوچیکترین حرف همچین دور بر میداری!
ریز می خنده و پر تاسق سرتکون میده، دَمی می گیره و با هیجان و استرسی که به چهره اش می شینه، میگه: داشتم فکر می کردم با اون به قول تو چرندیات گفتنش چیز زیادی رو از دست ندادیم.
کله ام که داشت به طرف شیشه می چرخید رو به سرعت نور به سمتش می چرخونم، با این سرعتِ عمل رگ گردنم باز خودی نشون میده و جایی بین گردن و شونه ام تیز، تیر می کشه. دستم رو روی گردنم می کشم و با چشم های متحیر براندازش می کنم.
_ منظورت چیه؟

دست دراز می کنه و واکمن رو از روی داشبورد به روی پام می ذاره و با خنده ی ریز و پر استرسی بهش اشاره می کنه.
یه نگاه به سعید میندازم و متعجب واکمن رو تو دست هام جا میدم و لب تر می کنم و آهسته میگم: خب؟
لب به دندون می کشه و پنجه هاش توی موهای پریشونش فرو میرن، با چشم هاییی لرزون که ناشی از اضطراب و خنده بود، میگه: بازش کن دیگه.
مشکوک درِ ضبط صوتم رو باز می کنم. از صحنه ای که جلوی چشمام ظاهر میشه مات می مونم.
به دقیقه نمی رسه که وحشت زده واکمن از توی دستام سر می خوره و روی پام میوفته و خیره به منظره ی خاکیِ رو به روم لب می زنم: نـه!
- متاسفانه آره.
_ نه!
لحن صداش تغییر می کنه.
- متاسفانه آره!
درد تو گردنم می پیچه و انگار راهش رو تا قلبم پیش می گیره، قلبم پر تپش به صدا در میاد و از روی درد ناله می کنه.
_ این غیر ممکنه، اصلا، اصلا همچین چیزی امکان نداره! سعید داری باهام شوخی می کنی؟
سرم آهسته به سمتش می چرخه و بی هیچ نرمشی خیره اش میشم، اثری از خنده و سر خوشی تو چهره اش نمی بینم، اونم مثل من جدی و کمی مضطرب شده بود. نه چرا، یکم خنده و شیطنت ته چشم هاش بی داد می کرد!
- چیه؟ چرا اینجوری نگاهم می کنی؟
اخم هام پیشونی ام رو چین می ندازه، ناخن هام رو تو پوست و گوشت دست هام فرو می برم و با صدای لرزون و عصبی زمزمه می کنم: سعید هیچوقت درک نکردی چه موقع وقت شوخیه، داری اذیتم می کنی.
- نه بخدا! نه به جانِ مادرم. مگه من مرض دارم با واکمن قشنگ تو شوخی کنم؟ نوار داخلش نبود، والسلام نامه تمام.
مثل ربات های هوش مصنوعی سر کج می کنم و لب می زنم: نوار داخلش نبود!؟
نگاه سعید خندون به سمتم می چرخه.
- لال بشم اگه دروغ بگم. تا دیدم خوابی اومدم از موقعیت سوء لازمو ببرم که دیدم بله! جا تره و بچه نیست. واکمن خالیِ خالیِ.
نگاه دیگه ای به واکمنِ رنگِ جیغم می کنم. یه واکمن خالی؟ بدون نوار؟ تموم حرص و جوش هایی که برای رفتن به دادسرا خورده بودم و اون همه ناراحتی و ضعفِ اعصاب، همه و همه تو نظرم زنده میشه.
مات دست هام رو روی پیشونی ملتهب و داغم میذارم.
_ واکمن خالی بوده، من اون همه جلو مردم سینه سپر کردم و جولون دادم و...
ناله ی ضعیفی از دهنم خارج میشه.
_ و واکمن خالی بوده! وای، وای، وای... خاک بر سرم شد، خدای من!
ذهنم به چند کیلومتر اونوتر کشیده میشه. کافیه بچه ها بفهمن که چه گندی به بار آوردم، میشم سوژه ی یکی دو ماهشون و سر تیتر سر به سر گذاشتن ها! "خبرنگاری با ضبط خالی گزارش تهیه می کند!"

لب هام رو زیر دندون هام می کشم و به خارهای تیغ تیغی که با وزش نسیمی که با خودش گرما و التهاب به همراه داشت خیره میشم. خار توی بیابونِ رو به روم می چرخید و دور و دور تر میشد.
دستم روی پیشونی ام مشت میشه و به سمت گونه های داغ و سوزانم کشیده میشه. سوژه شدنم به جهنم! من از اول دادگاهی شدن حقانی پا به پاشون جلو رفتم و نکته به نکته ی ماجرا رو گزارش تهیه کردم و حالا، درست جلسه ی آخر دادگاه رو سر هیچ و پوچ، سر بی دقتی و هول بودنم از دست دادم. به همین راحتی!
چهره ی حقانی با اون صورت خونسرد و پوزخند گوشه ی لبش جلو چشم هام ظاهر میشه. به قدری صورتش جلوم واقعی جلوه می کنه که زیر لب چهارتا درشت بارش می کنم و دست دیگه ام روی قلبم می شینه.
همه ی رج خوندنام الکی بود؟
سرم گیج میره، عصبی مشتی روی داشبورد می کوبم و فریادم بلند میشه.
_ لعنتی...! لعنتی لعنتی لعنتـی.
- حرص و جوش بیخود نخور، درست میشه.
بی توجه بهش زمزمه می کنم: چکار کردم من؟ گند زدم، گند! وای جوابِ فداکارو چی بدم؟
سعید بی توجه به حال و روز خرابم، آهسته می خنده و سوئیچ رو می چرخونه و صدای ماشین تو سرم نبض می زنه.
- می ریم دفتر حلش می کنم.
عصبی از این همه سرخوشی ناراحت و عصبی به سمتش می چرخم، صدام رو روی سرم میندازم و سعید رو مورد شماتت قرار میدم.
_ سعید آلرژی گرفتم از تُن صدات، از خنده های بلندت، حالم بهم می خوره از این همه سرخوش بودن و بیخیالی طی کردنات، هیچوقت مناسب موقعیت رفتار نکردی، هیچوقت! من دارم از حماقت خودم می میرم و اونوقت هی داری میگی چیزی نشده، درست میشه و فلان و بهمان؟ بیچاره شدم می فهمی؟
از این همه عصبی بودنم اخم هاش تو هم میره لبخندی که روی لب هاش جا خوش کرده بود، پر می کشه و جاش رو به لرزشی از سؤِ ناراحتی و عصبانیت میده.
- میگی چکار کنم من؟ مثل تو برای کاری که شده حرص بخورم؟ که اِی داد بدبخت شدم؟ اصلا بخوام خودمو متلاشی کنم چیزی درست میشه؟ نور توی واکمنت بر می گرده و مشکل حل میشه؟ وقتی می دونم درست میشه نمی خوام اعصاب خودم رو خراب کنم و الکی خودم رو اذیت کنم. بهت میگم می ریم دفتر سردبیر و یه وقت دیگه برای خودمون می خریم. فداکار هم جلاد نیست که سرت رو بذاره لای گیوتین! وقتی دردی که دوا داره واسه چی واسش عزادار بشم؟ یکم عاقل باش دختر، سر هیچ و پوچ با این اوضاع احوال ناجورت هی حرص و درد به خور خودت بده تا آخر سر بی جون بیوفتی سر تخت بیمارستان، اَه...
دهنم مثل ماهی باز و بسته میشه و آخر سر با حرص چشم می بندم و چند ضربه به داشبورد ماشین می زنم، حرف کم میارم و تنها با صدایی جیغ مانند و حرصی میگم: تو یه روانی تمام عیاری سعید لطفی!
سعید نیم نگاهی به صورت سرخ و داغم میندازه و با تاسف سرش رو به چپ و راست حرکت میده و خنده ی دلنشینی روی لب هاش می شینه.
- عزیزم مراقب مچ دستت باش، یادت که نرفته! هفته بعد به همراه دوربین فیلم برداری عزیزت دعوتی مجلس عروسی.
چشم هام از خشم گرد میشه . نفس های کشدارم تو فضای ساکت ماشین می پیچه. دنبال راهی ام برای آروم شدن و خودم هم می دونم که این همه حرص خوردن الکیِ و الانم دارم حرص این رو می خورم که سعید در عین بی خیالی و سرخوش بودنش گاهی حرف های درست تحویل آدم میده، ولی...!
من با یه واکمن خالی از نوار گزارش تهیه کرده بودم؟ خالی از نوار! اون همه منم منم کردن هام و اون همه پوزخند و نیشخندی که تحویل سوژه ی مغرور دادم و اون حس پیروزی! وای جواب سردبیر رو چطور باید بدم! چطور بگم چه گندی زدم؟ این بی دقتی کردن از من بعید بود.

به صندلی تکیه میدم و سعی می کنم آروم و منظم نفس های عمیق و پی در پی بکشم. دوست نداشتم جلو چشم کسی ساعتی یک بار اون فس فسک کوچولو رو به دست بگیرم، حتی اگه اون شخص سعید یا شهاب باشن!
سعید که خشم و ناراحتیم رو می بینه بی صدا ماشین رو راه می ندازه و دستش به سمت ضبط میره و ثانیه ای بعد، ملودی آروم و دلنشینی سکوت ماشین در هم می شکنه.
***
بی توجه به حرف های متوالی سعید برای آروم نگه داشتن خودم، از ماشین بیرون پریده و با کوبیدن درِ ماشین صدای فریادش رو درمیارم.
از ماشین پیاده میشه و غر می زنه: یکی دیگه گند می زنه، این درِ لامصب باید تاوان پس بده.
_ هیس سعید، ساکت باش لطفا.
عصبی به سمت ساختمون راه میوفتم. از پشت شیشه های دفتر به صورت سرزنده و شادابشون نگاه می کنم. دفتر طنین مهر مثل همیشه پر رفت و آمد، پر سر و صدا و سرشار از هیجان های متداول بود. من تو این دفتر معنای واقعیِ زندگی کردن و هیجان رو با تموم درک کردم و پا به پای دوستانه هایی که نثارم میشد، تجربه کردم.
تورج طبق معمول پشت کامپیوترش نشسته و سرش تا گردن تو صفحه مانتیور و مشغول تایپ بود و هر از گاهی جرعه ای از نوشیدنی توی لیوانِ مخصوصش می نوشید و مثل همیشه آبِ آناناس، میوه ی مورد علاقش در کنارش حضور داشت! این پسر به قدری دیوانه ی این میوه بود که به گفته ی خودش، تو اتاقش هم پوستر بزرگی از این میوه ی خوشمزه رو رو به روی تختش، روی دیوار نصب کرده، حتی بک گراند صفحه مانیتور و گوشیش هم عکسی از همین میوه ی دوست داشتنی بود .
صدای خنده های سرخوش طاهره و محسن تو شلوغی و زمزمه ها به گوش می رسید و فروهر هم روزنامه به دست سر تک تک بچه ها غر می زد که آروم تر مشغول کارهاشون باشن.
تا چشم کار می کرد روزنامه و مجله های مختلفی بود که به شکل و سلایق زیبایی روی دیوار های گلبهی رنگِ دفتر چسبیده و تزئین شده بودن. تابلوی بزرگ و براقی سر در دفتر نصب شده بود و نوشته ی روشن و بولد شده ای دم از اتفاقات روز مره ی مجله ی خبریِ طنین مهر می زد.
" دفتر خبری طنین مهر "
" با مدیریت: امیرحسین فداکار "
جناب فداکار رو می بینم که چند دقیقه ای یک بار سرش رو از دفترش بیرون میاره و یه گروه از بچه ها رو مورد خطاب قرار میده و گاهی هم سر به سر تک تکشون میذاره و صدای خنده شون رو درمیاره و مطمئنم همگی منتظر ورود من و گزارش دست اولم هستن.
ضربه ی کوچیکی به شونه ام می خوره و هراسیده و گنگ از جا می پرم. نگاهم به سعید و کیفی که تو دستشه کشیده میشه و از ته دل نفس راحتی می کشم.
- نگرانی؟
پوزخندی می زنم و سرم رو پایین میندازم.
_ عصبی ام! معلوم نیست راضی بشه.
- اتفاقه دیگه، برای هرکسی ممکنه پیش بیاد. قصدی نبوده که... فرید و تورج کم گند می زنن؟ کِی دیدی فداکار چیزی بهشون بگه؟
_ گفته بودم بهت که تو دلداری دادن زیادی مصنوعی عمل میکنی!؟
آروم زیر گوشم می خنده و زمزمه می کنه: اِ...؟ زودتر می گفتی خب.
کیف رو از دستش می گیرم و چشم غره ای نثار چشم و لب های خندونش می کنم و حرصی دستم رو بندِ دستگیره می کنم و می چرخونمش.
- برو تو دختر خوب، اینا لولو نیستن همچین وَهمت گرفته، به جون خودت همون بر و بچ کله خرابِ سابقن.
شکلکی براش درمیارم و قدم به داخل سالن میذارم. با ورودم بوی گل تو بینی ام می پیچه و گرفتگی دلم کمی رفع میشه. خوشحالم که علاقه ام به گل و گیاه روی بچه ها تاثیر گذاشته و هرکس همیشه به همراهش چند شاخه گل خوشرنگ و زیبا به دفتر میاره و توی گلدون مخصوصِ وسط میز میذاره. گل های زیبایی که فضا رو معطر و ذهن ها رو آروم می کردن.
نگاه ها که به سمتم می چرخن، معذب و با صورتی سرخ شده کیفم رو روی میز تورج انداخته و با "سلام" زیر لبی، پاکوبان به سمت سرویسِ ته راهروِ گوشه ی سالن میرم و اهمیتی به صدا کردن بچه ها نمیدم.
در رو می بندم و گوش به سر و صدای بچه ها می سپارم. صدای سلام و احوال پرسی شاد سعید با بچه ها جریح ترم می کنه، پیر پسرِ الکی سر خوش!
شیر آب رو باز می کنم و چند مشت آب سرد به صورت داغم می زنم، سرمای آب روی پوست ملتب و داغ صورتم می شینه و حال خوبی رو به تنم تزریق می کنه. صدای مبهم بچه ها به گوشم می رسه. می دونم وقتی از این در پام رو بیرون بذارم همه متوجه ی جریان شدن، سعید یک بی بی سی با پکیج کامل بود برای بچه های طنین مهر بود.
به دیوار تکیه میدم و از آینه به خودم نگاه می کنم. رگه های سرخ رنگ، سفیدی چشم هام رو پوشونده و خستگی و التهاب رو به راحتی از توی چشم هام دید. سر سرخِ بینی ام با دلقک هایی که تو سیرک نمایش اجرا می کردن برابری می کرد و پوست صورتم بخاطر برخورد با آب یخ بی رنگ و دون دون شده بود.
داغی و التهاب صورتم رو حس می کنم. قطره های آب از لا به لای موهام روی صورتم چکه می کنن و تا چونه و گردنم روان میشن. با دستمال گردن و پیشونی خیسم رو پاک می کنم.
دسته ای از موهای بیرون اومده ام رو به داخل مقنعه ام هول میدم و دستمال کاغذی به دست از سرویس بیرون میام. به سالن نرسیده قهقه ی تورج رو می شنوم و صداش که پر از خنده و تعجبه.
- بعید بود از شبناز!
صدای محسن هم متعجب بود و کمی خنده ته صداش موج می زد.
- اینجور که به سمت سرویس هجوم برد معلومه خیلی داغ کرده.
صدای "هیس " گفتن طاهره بلند میشه.
- آروم تر، الانه که بیاد و بشنوه. اصلا هیچی به روش نیارید.
فروهر که همیشه صد در صد مخالف حرف های دسته جمعیِ سریع دهن باز می کنه و میگه: جمیعا شرمنده من که دلم یه اذیتِ حسابی می خواد.
زیر لب فحشی نثار روح پر فتوح فروهر می کنم و این دختر همیشه با من سر ناسازگاری داشتِ و الان هم که بهونه ی جالب و نابی به دستش رسیده، معلومه که ول کنِ معامله نیست
سعید: بیخود! تیکه هات رو بذار یه وقت دیگه که الان داغه، می فهمی؟ سرت رو به باد نده، حرف بهش بزنی با نخاناش چشماتو از کاسه درمیاره.
صدای بلند خنده توی فضای دفتر می پیچه. متاسف سر تکون میدم. درست مثل بچه های سه و چهار ساله شده بودن و دنبال موقعیتی برای سر به سر گذاشتن، هر چند منم بودم مطمئنا از همچین سرگرمی خوبی دست نمی کشیدم.
صدای پر شیطنت تورج تو سالن می پیچه.
- شَم خبرنگاریم میگه بشکه ی باروت به زودی منفجر میشه و کل محوطه رو در بر می گیره، خودتون رو آماده ی یه انفجار پر سر و صدا کنید بچه ها.
" پوفی " از گلوم بالا میاد و سر بالا می گیرم و به سقف آبی رنگِ ملایم تو راهرو چشم می دوزم و ماتم زده زمزمه می کنم: خدایا بخیر بگذرون امروزو که خلق درست حسابیم الان ندارم، یهو دیدی چهارتا بارشون کردما.
دستی به مقنعه و سر و صورتم می کشم و اخم هام رو عصبی قفل هم می کنم و چهره ام رو غیر قابل نفوذ! امروز اگه شل بگیرم سخت می خورم!

با ورودم به سالن همهمه ها می خوابن و سکوت مزخرفی تو فضا حاکم میشه.
 
آخرین ویرایش

ف.شیرشاهی

مدیر تالار طراحی جلد
مدیر بازنشسته
عضویت
3/31/17
ارسال ها
403
لایک ها
3,923
امتیاز
3,513
سن
20
#6
زندگی کردن آن گونه که دوست دارید
خودخواهی نیست ...
خود خواهی آن است که از دیگران بخواهید
آن گونه که شما دوست دارید
زندگی کنند ...
#اسکار_وایلد


پست چهارم

×_×_×_×_××_×_×_×_×_×_×_×_×_×



صدای کفش های پاشنه پنج سانتی ام توجهشون رو جلب می کنه، دست از شیطنت و همهمه می کشن و سکوت می کنن. اعتراف تلخیِ اگه بگم من همیشه زیر سنگینی نگاه ها طرز راه رفتنم رو فراموش می کنم؟ این تلخی با اعتماد به نفسی که همیشه در ظاهر نشونِ همه میدم کمی مغایرت داره اما... اعتراف می کنم که علاوه بر فراموش کردن چطور قدم برداشتن، گاهی تموم حرف هام رو هم فراموش می کنم!
بی توجه به سنگینی نگاه ها روی نزدیک ترین صندلی می شینم و یا به عبارتی وا میرم! با دستمال نمِ ابرو ها و زیر چشمام رو می گیرم و برای فرار از نگاهشون دستمال رو از روی چشم هام تا روی گونه و چونه ام می کشم.
از زیر مژه های خیسم نگاهی به سمتشون میندازم، به قدری خیره ی تک تک حرکاتم هستن که همین نیم اشاره رو هم متوجه میشن و
سریع خودشون رو مشغول به کاری نشون میدن ولی صورت رنگ گرفته و خنده ای که تا پشت لب هاشون میاد تو دیدم بود و با توجه به اینکه منم اگه جای اونا بودم همین الان آبرو طرف رو صد در صد ریخته بودم، دلم کمی نرم میشه و سرفه ی خشکی می کنم.
دلگیر از کار اشتباه خودم، نگاه گذرایی به بچه ها انداخته و سپس و سرم رو پایین می گیرم و با مقنعه ی بیچارم وَر میرم. با صدایی که از ناراحتی و عصبانیت دورگه و خشدار شده بود، می پرسم: دلیل این سکوت رویایی جمعِ بچه های همیشه شلوغِ طنین مهر چی می تونه باشه؟
نگاه های زیر چشمی تورج، طاهره، محسن روم سنگینی می کنه. تنها فروهر با خیرگی نگاهم می کرد و لبخندش تا بنا گوش کش اومده و خطر جر اومدن دهنش تهدیدش می کرد. پوزخندی گوشه ی لبم جا خوش می کنه و می زنم به درِ بی خیالی.
_ احتمالا اشتباه احمقانه ی من مدت ها سوژه ی مناسبی برای خندیدن و دست انداختنم باشه، نه؟
سعید رو خیره نگاه می کنم که دستپاچه از روی میزِ تورج بلند میشه و به سمتم میاد.
- شبناز باور کن من...
دستمالِ ریز ریز شده رو از بین مشتم به روی میز پخش می کنم و " آهی " می کشم.
_ کاملا از سکوت غیر عادی و نگاه های مثلا زیر چشمی و دزدانه تون پیداست که چه خبره و چی شده، حاضرم قسم بخورم طوری واضح و روشن براتون تفهمیم شده باشه که تک تک عکس العملای منو هم از بَرید! من نه تنها به سرعت خبرگذاری سعید بلکه به ادا و اصولش هم ایمان دارم!
صدای ریز ریز خنده بچه ها به گوش می رسه و دست هایی که جلوی دهن پیچ می خوره تا صداها بلند تر از این نشه، فکر کنم این بار فروهر از روی سعید خجالت کشید که نیشش رو کمی بست و تنها چشم هاش خندید.
تورج با چهره ای شاد و پر از خنده ی خوابیده پشت لب هاش چرخی با صندلیش می زنه و میگه: خدایی سعید تو جبهه دشمن کاربرد زیادی داره.
صندلی رو کمی به سمت عقب هول میدم و تنه ام رو کمی پایین می کشم و با خیال راحت پا رو پا میندازم و خیره به چشم های ماتِ سعید نیشخندم کش میاد و با کمال آرامش میگم: آره خبرای به دست اومده رو سه بعدی به نمایش میذاره، تنها به زبونش افاقه نمی کنه! من موندم سعید با این همه استعداد چرا تا الان اخبار گوی بخش کرولال ها نشده! اینجور که تلف میشی برادر من.
صدای خنده ها بلند میشه و تورج سرش تا زیر میز پیش میره از فشار قهقه ای که از دهنش به بیرون پرتاب میشه! و سعید معترض اخمی به چهره اش می نشونه و دست به سینه و ایستاده خیره من میشه و سپس نیم نگاهِ پر اخم و ریزی نثار صورت های ملتهب بچه ها میندازه.
- جلو روم که اینطور حرف می زنید باید دید پشت سرم چه ها که نگفتید، مرسی که از پشت خنجر نمی زنید!
نیشخندم کش میاد، هنوز دلم عزادار کاریه که شده ولی عصبانیت چه سود؟ جز دردری که تو تنم دو برابر میشه!
_ تعارف نداریم که باهات اخوی لطفی، همون جلوت میگیم پرحرفی نشه و دوباره کاری نشه.
با صدای تقه ی در جهت نگاه ها عوض میشه و سریع خودشون رو جمع و جور می کنن و من به شدت خودم رو از صندلی که روش لم دادم بلند می کنم و دردی که تو ساق پام می پیچه و تا چهره ام کشیده میشه رو به جون می خرم و "آخ" ضعیفم رو پست لب هام زندانی می کنم.
سعید: اوه، کارمون درومد !
تورج: یا بسم الله!
طاهره نگاه ترحم آمیزی به سمتم می کنه و با دیدن درد تو چهره ام لب می گزه و سوالی سر بالا میندازه که به علامت "هیچی نشده" چشم می بندم. سر دبیر رو می بینم که از اتاقش بیرون اومده و دست به سینه به سکوت غیر عادی جمع نگاه می کنه. جفت ابروهاش رو بالا داده و متفکر و متعجب به هممون نگاه می کرد. حق هم داشت، کِی آخه ما اینطور ساکت و مرموز دور هم جمع شده بودیم!؟
هر کسی خودش رو به راهی می زنه و من نمی دونم تورج دقیقا چکاری با اون مانیتور صفحه خاموش می کنه که تا گردنش به سمتش خیز گرفته و چشم هاش رو به نقطه نقطه ی سیاهی دوخته؟ آدم انقدر ضایع! پر تاسف سر تکون میدم. انگار سر دبیر رو بچه فرض کردن.
بی حال " سلامی" میدم که توجه اش به سمتم جلب میشه و با دیدنم لبخند محوی گوشه ی لبش می شینه و جوابم رو شاد و سر حال میده. تو دلم پوزخندی می زنم، اگه بفهمه خبرنگار جنگجالی عزیزش چه دست گلی به آب داده باز هم اینطور لبخند میزنه؟
باز همه رو از زیر نگاهش رد می کنه و سپس رو به من و سعید میگه: خانم شفیعی، سعید جان چند لحظه تشریف بیارید اتاق من.
با رفتنش فروهر طاقت نمیاره و بلند می خنده، از اون خنده هایی که هی ماشین گاز میده و وسط راه ترمز دستی رو می کشه. ماشین بیچاره ای که زیر دست تازه کار در حال جون دادنه و نمی دونه گاز بده یا میون سرعت گرفتنش، ترمز بگیره!
طاهره کمی گنگ و چندش وار به این دخترک خنگ و سبک سر خیره میشه و سپس با اخمی که چهره ی دلنشین و زیباش رو سنگین و نفوذناپذیر جلوه می داد، انگشت اشاره اش رو روی لبش میذاره و با لحنی خشن زمزمه می کنه: هیس الان باز میاد سه میشه، آدمیزادی بخند خب دختر خوب!
به سمت دفتر میرم و " کوفتی " نثار خنده ی نافرمش می کنم.
_ بیچاره همسر آیندت فرو، بیچاره. به چیت دل خوش کنه که بیاد و بگیرت آخه!
صدای ریز تورج رو می شنوم و تو دلم می خندم به این همه شیطنت و شور و ذوقی که تمومی نداره و کاش همیشه شاد و سرور میون ما موج بزنه و درد و ناراحتی بره کنج عزلت و جای میونمون باز نکنه.
تورج ریز و پر شیطنت رو به بچه ها زمزمه می کنه: فداکار داره فیتیله رو روشن می کنه، توصیه می کنم جفت گوش هاتونو با دست بچسبید.
طاهره: همگی پشت سنگرهاتون جا بگیرید.
فروهر: میگم آ... میخواید شما هم مثل فرید در برید؟
شور و هیجانی که تو صدای تورج نشست کنجکاوم می کنه.
- آخ گفتی، اگه بفهمه!
محسن: هیـس، بسه دیگه، خیلی اعصاب داره!
تازه متوجه ی نبودِ فرید میشم و کنجکاو که باز این پسر کجا غیبش زد!؟ سر بچه ها که به سمتم می چرخه ناخوداگاه لبخند دستپاچه ای می زنم و با تقه ای به در دستیره رو می چرخونم و قدم به داخل اتاق خوش طرحِ سردبیر میذارم.
سعید روی صندلی نشسته و با دست هاش بازی می کرد، با ورودم سر بالا می گیره و به چهره ام چشم می دوزه. فداکار نگاهی به چهره ی گرفته ام میندازه و پس از مکثی به صندلی ها اشاره می کنه: لطفا بشینید خانم شفیعی.
روی صندلیِ کنار سعید تقریبا وا میرم و بی نا و نفس نگاهِ مستاصلی به سعید و در آخر به سردبیر میندازم و بی هدف نگاهم رو اطراف سُر میدم. فداکار چند لحظه خیره نگاه مون می کنه و با چهار انگشتش روی میزش ضرب می گیره. از صدای ضرب گرفته ی انگشت هاش روی میز با اعصابی خرد شده پلک می زنم و لب به هم فشار میدم که مبادا حرفی یهویی از میون لب هام بیرون بپره و چیز ناجوری بگم. فقط اخم هام ناخوداگاه روی پیشونی ام خط میندازه و سرم نبض می گیره از چند لحظه ی بعد...!
فداکار: راستش...
قلبم تکون ریزی می خوره از مکث کردنش، صداش پر از شک و تردید بود و نگاهش مستقیم به من! مردد براندازم می کرد و تو گفتن و نگفتن حرفش شک داشت. دسته های صندلی رو فشار میدم و مشکوک کمی خودم رو جلو می کشم و منتظر و سوالی بهش چشم می دوزم.
فداکار: راستش اتفاق زیاد جالبی نیوفتاده.
مات و منتظر پلک می زنم، یک بار، دو بار، سه بار... چرا دست دست می کنه؟ سعید نگران به هردومون نگاه می کنه و لب می گزه و با سر انگشت پشت گوش هاش رو می خارونه. این یعنی یه اتفاق بد! یعنی سعید نگرانه، سعید ها! همین پسرکی که بغل گوشم ویز ویز می کرد همه چی درست میشه.
فداکار: در رابطه با گزارشیِ که از حواشی صحنه ی جرمِ اون زن تهیه کردی، چی بود اسمش؟
متعجب روی میز خم میشم و کمی خودم رو جلو می کشم، چه ربطی به اون موضوعِ تموم شده داشت؟
_ سمانه احدی ؟
سری تکون میده و چشم های روشنش رو به ضرب انگشت هاش می گیره و میگه: آره سمانه احدی. از این خانم خبر نداری؟
متعجب از سوالش لب می زنم: آخرین باری که دیدمش دو سه روز پیش بود، خانواده همسرش رضایت بر آزادی اش دادن و تا چند روز دیگه هم از شرِ این گیر و دار گرو و گروکشی ها خلاص میشه!
ابرویی بالا میندازه.
- چه با سرعت!
_ بالاخره اون خانواده هم پسر خودشون رو می شناختن. می دونستن چه آدمی تربیت کردن و تحویل جامعه دادن!
- البته!
نفسش رو محکم بیرون می فرسته و جدی نگاهم می کنه و یک نفس جمله اش رو تو سرم آوار می کنه.
- خب در رابطه با این خبر... فرید خیلی ناخواسته و اتفاقی حافظه کامپیوترت رو پاک می کنه و برای در امان موندن از خشم و عصبانیتت یه امروز رو مرخصی گرفته. متاسفانه ما اون گزارش رو برای فردا صبح احتیاج داریم!
با حرص دندون هام رو به هم فشار میدم و حس می کنم از گوش هام دود بیرون می زنه. باز فرید به وسایل های من پاتُک زده و باز هم یه گند دیگه؟ آدم نمیشه این پسر؟ چند بار بهش گفتم دست به کامپیوتر من نزن؟ آخه مگه دفعه ی اولشه!
صدای فداکار تو گوشم زنگ می خوره.
- خانم شفیعی، امیدوارم امروز وقت کافی داشته باشی تا در کنار گزارش امروزت، گزارش اولیه رو هم رو به راه کنی برای چاپ فردا.
حس می کنم دسته های صندلی تو دستم در حال خرد شدن هستن.
صدای آهسته و ناامید سعید رو می شنوم.
- شبناز...
دستم رو به نشونه ی سکوت بالا میارم و سرد و گرفته رو به فداکار میگم: در مورد گزارش امروز هم باید بگم که... گزارشی در کار نیست.
نگاهش متعجب میشه.
- یعنی چی که گزارشی در کار نیست خانم!؟
نیم نگاهی به سعید میندازم و معذب روی صندلی جا به جا میشم و دست هام رو بهم قفل می کنم، سرم تا یقه ام پایینِ و دیگه بیشتر از این جونِ محکم ایستادن رو ندارم
_ خب من دیر رسیدم، ضبط صوتم خالی بوده و با یه سوال غیر حرفه ای و احمقانه، کار خودم و بقیه رو خراب کردم و سوژه رو پر دادم. درمورد گزارش قبلیم هم، باید بگم، تنها نظری که می تونم بدم اینه که هر کس حافظه ی کامپیوتر رو پاک کرده خودش ترتیب یه گزارش درست و حسابی رو برای فردا صبح بده.
فداکار رو صورت من و سعید دقیق تر میشه و با نکته سنجی و حیرت زدگی می پرسه: منظورت چیه؟ ما حتما باید برای فردا صبح یه مطلب در این زمینه بفرستیم چاپخونه، خانم شفیعی من هیچ توجیهی رو نمی پذیرم. پس از صبح تا حالا شما دوتا چکار می کردید!؟
"جونِ بیخودی می کندیم، همین!" در عوض بلند داد زدن گزنده و تلخ نیم نگاهی به سعیدِ نگران میندازم و میگم : فکر کنم خیلی واضح توضیح داده باشم، سعید جان؟ می تونی برای آقای سر دبیر توضیح بدی که چه اتفاقی افتاده.
سعید درمونده و ناراحت نگاهم می کنه، شاکی تر از قبل میگم: جناب فداکار، ایشون بهتر از من می تونه به شما توضیح بده. اینطور نیست جناب لطفی؟
نگاه سعید عاجزانه از روی صورت من به سمت فداکار می چرخه.
- خب، در واقع قسمت اعظم ماجرا تقصیر من بود، شبناز به خاطر دیر رسیدنمون هول و دستپاچه بود و... همه چی هول هولکی شد و... خب، من متاسفم.
صدای نفس های کشدار و عصبیِ من سکوت حاکم بر تو اتاق رو می شکست، حتی دیگه صدای ضربی روی میز نبود، انگشت هایی که مشغول ضربِ روی میز بودن، الان خشک و بی حرکت فاصله ای کمی با سطح میز داشتن.
پس از چند لحظه ی طولانی، فداکار با صورتی اخم آلود و جدی روی میز خم میشه و دستش رو ستون چونه اش می کنه.
- با این حال چیز زیادی تغییر نمی کنه، خانم شفیعی امیدوارم تا فردا، صبحِ اول وقت هر دو گزارش کاریت روی میزم باشه.
سپس رو به سعید میگه: و شما سعید خان، عکس های آماده و اصلاح شده ی امروز یادتون نره.
به نفس نفس میوفتم و فشارم بالا می زنه. یعنی چی فردا گزارش هام آماده باشه؟ مگه الکیه تهیه ی گزارش؟ عصبی از جا کنده میشم و با قلبی آکنده از درد و ناراحتی، دستی به صورتِ داغم می کشم و میگم: شما فکر می کنید من چطور می تونم این کار رو انجام بدم؟ از خودم بنویسم؟ من چطور دوتا گزارش پر و پیمون آماده کنم در حالی که فردا...
فداکار بین حرفم می پره و با ابروهایی به هم گره خورده میگه: چطوریش رو نمی دونم. فقط می دونم باید این کار انجام بشه خانمِ خبرنگار، فقط همین.
از زور شنیدن متنفرم. "باید این کار انجام بشه، چطوریش رو نمی دونم!" پر حرص نفس می کشم.
_ شما دارید زور می گید!
با دیدن صورت سرخم لبخند ملایمی روی لبش می نشونه و آهسته و بی هیچ ناراحتی در کلامش میگه: زیادی سخت می گیری خانم، تا فردا صبح وقت زیادی برای این کار داری. سعی کن ترتیب یه ملاقات خصوصی رو به سوژه بدی و از ساعت های اضافیت به نفع خودت استفاده کنی.
صبرم لبریز میشه و متعجب نگاهشون می کنم. ملاقات خصوصی؟ با کی؟ با اون... طاقت از کف میدم و عصبی صدام بالا میره.
_ چی!؟ به هیچ عنوان حاضر نیستم که یه بار دیگه با اون مردکِ از دماغ فیل افتاده صحبت کنم.
بی توجه به صدا کردن هاشون از اتاق بیرون میام. نگاه بچه ها نگران و ناراحت بود و احساس همدردری رو میشد به راحتی از لا به لای نگاهِ روشنشون دید. نگاهم به تورج می خوره که تقریبا پشت میزش قایم شده و با چشم هایی گرد و چره ای بامزه به لبه ی میز چنگ انداخته و هی لب می گزید.
تو اوج عصبانیت لبخند محوی رو لبم می شینه. تورج راست می گفت، باروت عصبانیتم آماده ی منفجر شدن بود و با جمله ی آخر فداکار، پوف... انبار آتیش گرفت!
لیوان آب قندی جلوی صورتم ظاهر میشه. نگاهم رو بالا می کشم، طاهره نگران و پر مهر کنارم ایستاده و دلواپس به حال و احوالم خیره بود. بی حرف آب قند رو از بین دست هاش بیرون می کشم و مایع زیادی شیرین توی لیوان رو یه نفس سر می کشم و دلم از این همه شیرینی به هم می پیچه.
بی توجه به سرو صداهای مصنوعی بچه ها دستم رو می گیره و گوشه ی سالن در کنار هم می شینیم.
- بچه ها نگرانتن، چی شد یهو؟
لبخند زورکی رو لبم میارم و گرفته میگم: چیزی نیست، حل میشه!
- سعید عذاب وجدان داره شدید. همش میگه تقصیر منه. اگه دیر نمی رسیدیم اینطور نمیشد. میگه شبناز همیشه عادتشه قبل هر کارش صد بار همه چیز رو چک میکنه تا ببینه همه چی سر جای خودشه یا نه، ولی اینبار...
_ بیخیال، عذاب وجدان سعید به ساعت نمی کشه، از بس بی خیاله این بشر، طاهره وقتی فکر می کنم اینا بخوان متاهل بشن، کی آخه اینجور تحملشون می کنه!
لبخند نامفهومی روی لبش می شینه و به نقطه ای پشت سرم خیره میشه.

- وقتی حس عاشقی و دوست داشتن بیاد سراغت، کور میشی و فقط خوبیا رو می بینی. دیگه نمیگی فلانی این بدی رو داره، میگی چون اینجوره دوستش دارم!
از لبخند و حرف هاش نامفهومش چیزی سر در نمیارم و از زیر پلک های نیمه بازم چشم می چرخونم.
_ از زیر چشمی نگاه کردنشون متنفرم، مثلا می خوان بگن هیچ اتفاقی نیوفتاده .
خنده ی بانمکی صورت دلنشینش رو از هم باز می کنه.
- حالا میخوای چکار کنی؟ فرید از ترست کاراش رو گذاشت و رفت، بیچاره گفت هر وقت آروم شد کم کم آفتابی میشم، یعنی قید این ماه اومدنشو زد.
_ فرید آدم بشو نیست، دفعه ی اولشم نیست این خودسری هاش، درس عبرتی بهش بدم که...
- گناه داره شبناز، داشت کار می کرد یهو ویندوز پرید فکر کنم، خودم بالا سرش بودم، همچین رنگ از رخش پرید و گفت "شبناز نفسم رو می بره" که اون لحظه حس شمر بودنت منم ترسوند.
بی اختیار آروم می خندم و انگشت هام رو روی شقیقه هام فشار میدم.
_ کاریش ندارم، یکی دوبار خراب کاری تو کاراش که به جایی بر نمی خوره. یکم مقابلِ به مثل بد نیست، اینجور شاید حساب کارش دستش بیاد.
آهی می کشم و ادامه میدم: عادت خوبی که دارم اینه که همیشه تا گزارشاتم رو روی برگِ روزنامه و مجلات نبینم، هزار و یه سوراخ موش نگهش میدارم برای روز مبادا، ولی دلیل نمیشه از گوش مالی فربد دست بکشم.
- پس الان واسه چی کنج دیوار غنبرک زدی و ماتی!؟
از حرص لبم می لرزه، چشم های لرزونم رو بالا میارم و به صورت کنجکاوش چشم می دوزم و میگم : سر دبیر امر کرده یه ملاقات خصوصی با این مرتیکه، چی بود اسمش؟ هان، جناب آقای سمیر حقانی داشته باشم برای مصاحبه ی دوباره.
- مشکلش کجاست؟
عصبی لیوان روی میز رو بین انگشت هام می گیرم و فشار میدم. با یادآوری اون لحظات عصبی می غرم : مشکلش به نیشخند های روی لبشِ، مشکلش به از خود راضی بودنشِ، همچین آدم رو نگاه می کنه انگار آقا شاهِ و ما کلفت و کنیز. آخ نمی دونی چقدر رو مخِ، خیلی از خود مطمئن و با اعتماد به نفسِ، نمیگم بده ها ولی اخلاقش به دلم ننشست!
- خبرنگار جنگجالی ما همیشه خونسرد بود!
خنده ام می گیره، امروزم رو ندیده بود.
_ هوم... فشار عصبیِ، مدتی یه بار عود می کنه و از شانس خوشگلم زمانش افتاد واسه امروز! نمی دونی امروز چقدر به جونِ سعید بیچاره غر زدم و تهدیدش کردم. تا حالا انقدر بدخلق و عصبی نبودم.
- حالا چکار می کنی حقانی رو؟
"آه" تسلیم واری از سینه ام بیرون میاد، کلافه و غمگین زمزمه می کنم: طاهره جان زنگ زدن و وقت گرفتنش دست خودت رو می بوسه، ببین اصلا وقت میده. بعید می دونم قبول کنه با گندِ ظهرم. نگاهِ اخرش از اون چشم غره های معروف بود، فکر کنم چشم دیدنم رو نداشته باشه یارو.
آروم از کنارم بلند میشه و شونه ام رو نوازش می کنه.
- قربون نگاهت برم همه اینا خاطره میشه بخدا. دو فردای دیگه که یادت میاد فقط می خندی. انقدر به خودت و اون سعید بیچاره که منتظر یه نیم نگاه توئه سخت نگیر.
نیم نگاهی به سعید می ندازم که لبخند های روی لبش برخلاف چند ساعتی پیش زورکی بود و نگاهش چند لحظه یک بار بی قرار به سمتم می چرخید.
_ سعید دوست خوبیه.
طاهره : و یه همکار خوب.
_ زیادی عزیزه، نمیشه حرفی بهش زد ولی یه قهر یکی دو ساعته به جایی بر نمی خوره، نه!؟
آروم می خنده و اون هم به سعید خیره میشه.
_ حرف نزده اوضاعش اینه، بزنی دیگه واویلا! ولی... قدرش رو بدون.
_ بعضی وقتا حرص آدم رو بدجور در میاره، تموم اخلاقیاتش خلافِ شهابِ، نمی دونم چطور با هم کنار میان!؟طاهره ظهری نبودی ببینی! تو ماشین با اون هیکل گنده اش ادا سوپر من درمیاورد و انقدر مسخره بازی دراورد که جنون کشوندم دیوونه! آدم از دستش سر به بیابون بذاره هم کمه.
- اگه همین اداهاش نباشه میخوای به چیش دل خوش کنی؟
با تعجب سرم به سمت طاهره می چرخه و با دیدن لبخند شیطونِ روی لبش، ریز می خندم.
_ اگه سعید و شهاب نبودن من الان...
- هیس. غیر این دو تا خل، ما هم هستیم. چند دقیقه چشم هاتو ببند و استراحت کن، خبرت می کنم.
با رفتن طاهره نگاهم به سمت ضبط صوت کوچیکِ روی میز میره، رنگِ جیغ بنفشش و نگاهِ متعجب سوژه یادم میاد. بی اختیار لبخندی گوشه ی لبم خونه می کنه. مطمئنم اگه یکی از بچه ها مرتکب این اشتباه میشد تا ماه ها دست از سرش برنمی داشتم ولی حالا...
این ضبط کوچولوی خالی از نوار دست خودم بود و چقدر بچه ها مراعاتم رو می کردن. شبناز شفیعی خبرنگار جنگجالی صفحه اجتماعی طنین مهر گل کاشته بود!
به نگاه های زیر چشمی شون چشم غره ای میرم. تورج ریز می خنده و باز سر تو گوش سعید می کنه و پچ می زنه. فروهر هنوزم نیشش شلِ و برام چشم و ابرو میاد. محسن برادرانه نگاهم می کرد و سعید با وجود پچ پچ های زیر گوشش، چشمش به من بود و اون ته ته های مرمدک های چشمش نگرانی رو میشد خوند. لبخندم کمی واضح تر میشه و صدای نفس عمیقش تا اینجا هم می رسه و لب خونی می کنم" کوچولوی بازیگوشِ من" و من همیشه کوچولوی بازیگوشِ شهاب و سعید بودم و هستم. این "منِ" مالکیت با وجود سال ها کناره هم زندگی کردن عجیب نیست.
نفس عمیقی می کشم و ذهنم پر از برنامه های رنگارنگ میشه، باید حق فریدِ کله شق رو کف دستش بذارم!
 
آخرین ویرایش

ف.شیرشاهی

مدیر تالار طراحی جلد
مدیر بازنشسته
عضویت
3/31/17
ارسال ها
403
لایک ها
3,923
امتیاز
3,513
سن
20
#7
یک قاصدک کوچک صلح هم اگر باشید
ماموریتـتان ارزشمند تر از یک سفیر کبیر جنگ است ...

پست پنجم
*+*+*+*+*+*+*+*+*+*++*




با تقه ای به روی میز شیشه ایِ زیر دستم به خودم میام و نگاهم رو از واکمن خاطره ساز به سمت صورت گندم گونِ سعید می کشونم. با دیدن نگاهِ گنگم لبخند شیرینی می زنه و حینی که پنجه هاش موهای سرش رو شخم می زدن، روی صندلی کنارم جاگیر میشه و نفس بلند و بالایی از اعماق سینه اش به بیرون می فرسته. به طرز نشستنش خیره میشم، به قولِ شهاب، سعید همیشه با ول بشینه وگرنه بهش نمی چسبه! یک پاش شرق و اون یکی غرب، غریبه و آشنا هم نمی شناسه، میگه شاید تو یکی از این مجلس ها زن آینده ام باشه، باید ببینه مردش چه عادت هایی داره که فردا دست بچشو نگیره بره خونه نشینِ باباش بشه! با یادآوری اون جمع و سخنرانی سعید و نگاهِ ستاره بارون اون دخترک حسرت به دل لبخند محوی روی لبم می شینه و سر پایین می گیرم که به خودش نگیره.
_ درست بشین.
از زیر موهایی که تو هوا پخش شده بودن، نگاهش می کنم. اول به من و سپس به خودش نگاه می کنه و مردد کمی جمع و جور می شینه و مثل پسر بچه های شیطون نیشخندی مهمون لب هاش می کنه و سر جلو میاره تا از زیر موهام به صورتم دید پیدا کنه.
- سخت نگیر شبناز بانو، همه ی ما گاهی از این اشتباهات می کنیم. قرار نیست کل روزمون رو تلخ بگذرونیم که، سعی کن فراموشش کنی.
دستم رو زیر چونه ام می ذارم و موهای لختم رو دوباره و دوباره به زیر مقنعه می کشم.
_ گیرم شکست.
- اذیتی برم بگیرم برات.
_ نمی خواد خونه پره کش و گیره ست.
- کجا شکست؟ اونجور که تو خودتو بین جمعیت انداختی گفتم لابد باید جنازتو بکشم بیرون...! نکنه اونجا...
تار های پریشونِ تیره رنگی که پیشونی بلندش رو در بر گرفته بود، اونو درست مثل پسر بچه ها کرده بود، پسر بچه های تخسی که پاکی و مظلومیت از نگاهشون می باره.
_ من بخوامم فراموش کنم تو روزی صد و یک بار برام یاداوری می کنی.
- قیافت همچین ناله بود!
آهی می کشم و ادایی از خودم درمیارم و چشم و ابرویی میام.
_ من قطعا می تونم این ماجرا رو فراموش کنم و دیگه حرفی ازش به میون نیارم ولی می ترسم خدایی نکرده لب و و دهن بعضی ها همینجوری یه وری باقی بمونه! اونوقت کی پاسخگوئه!؟
اشاره ای به تورج و لبخند مثلا پنهانی اش می کنم، صدامم به قدر کافی بلند و رسا بود که به گوش خودش بشنوه و قیافه اش مچاله بشه.
_ اگه همینجوری بمونه کی میخواد جواب خانواده اش رو بده؟
صدای خنده ی بلند سعید همه رو به خنده می ندازه. متاسف سری تکون میدم و لبخندِ محو روی لبم واضح می شه و خواهرانه به خنده های از ته دلش خیره میشم.
تورج همون طور خندون و شاکی دستی به لب و دهنش می کشه و چشم هاش رو مظلوم می کنه.
- دلت میاد؟ اینا صاحب دارن بخدا.
اخم ظریفی می کنم و تورج این شیطنت ها؟
_ بی حیا شدی جدیدا! فکر نکن چیزی نمیگیم یعنی سرمون زیر برفِ، نه آقا داریم رعایت احوال تازه به راه افتادت رو می کنیم. حیا داشته باش لطفا.
- ما دوز بی حیایی مون بالا بوده آبجی، شما تو جو نبودی دستت بیاد.
ابرویی بالا می ندازم و مرموز نیشخندی تحویلش میدم.
_ اوهو! دوزش بالا بوده ولی انگار یکی زیادی نمایانش کرده.
لبخندش پررنگ تر میشه و با دیدن نگاه پر سوالم، خجالت زده دستی به موهاش می کشهو سرش کمی به سمت یقه اش کشیده میشه.
_ بله دیگه... ما هم داریم قاطی مرغ و خروسا می شیم.
ناباور اول به خودش و صورت رنگ گرفته اش و سپس نیم نگاهی به طرف بچه ها و صورت بی تفاوتشون میندازم و باز ته صف نصیبِ من شد؟
_ نـه! زیادی واسه قاطی شدن جوجه ای.
معترض اخم می کنه و چشم غره ای به خنده های سعید میره.
- همینم مونده توئه جوجه به من تیکه بندازی.
سعید: ما هم بهش میگیم ولی کو گوش شنوا؟ همچین خاطرخواه شده که چشماش دیگه کورخداییِ. ای یار ای یار، به من قلبتو بسپار به دست منه عاشق به من دلداده ی بیمار...
سعید می خوند و بچه ها ریز می خندیدن، طوری شد که محسن با اون آرومی مختص به خودش شروع کرد به آروم آروم بشکن زدن!
متعجب و شرمگین از حرکات جلف سعید تشر می زنم: هیس، چتونه؟ این داره زن می گیره توئه پیر پسر داری خودتو هلاک می کنی؟!
رو به تورج میگم: جای قاطی شدن تو باید سعید رو قاطی این جماعت زوجین کنیم که از سن ازدواجش گذشت و پیر پسری شده واسه خودش.
محسن: الحق پیرپسر این جمعی، داره چهل سالت میشه نمی خوای یه فکر به حال و روزت کنی؟
سعید دستی به گردنش می کشه و با لبخند ریزی میگه: راضیم از وضعیت الانم. دلم نمی خواد یکی بیاد و بشم غلامِ حلقه به گوش.
_ زیادی به این مسئله دید منفی داری!
سعیدکلافه نفس عمیقی می کشه و چپ نگاهم می کنه.
- از کجا به کجا می رسی!؟ گیرِ سه پیچ دادی ندادیا!
محسن: پس همچنان سینگل باقی می مونی.
نیم نگاهی به محسن و نیش بازش میندازم.
_ فعلا شما هم همچین متاهل جمع نشدیا، فقط یه پله از پیر پسر ما پایین تری.
لبخند عمیقی می زنه و نگاهش حول دفتر می چرخه.
- ما که " بله " رو از خانم گرفتیم و مونده جشن و ماه عسلش.
زیر لب پوزخندی می زنم. دوسال "بله" گرفتی عمو جان! کِی دست عروس رو می گیری و می بری سر خونه زندگیت!؟ اینو بگو!
بر خلاف میل درونی ام که یه توپیدن اساسی به این از هم وارفته، کلافه میگم: به سلامتی مگر طاهره به راه راست هدایتت کنه.
شاکی نگاهم می کنه و با لبخند از سر اجبار، معترض میگه:: دست شما درد نکنه دیگه، یکی به میخ می کوبی و یکی به نعل!
بی خیال شونه ای بالا میندازم.
_ به مذکر جماعت نباید رو داد.
با این حرفم صدای همه شون درمیاد و منم بی خیال روی صندلی لم داده و لبخند الکی تحویلشون میدم. بچه ها انقدر سر و صدا کردن که باز سر دبیر کنجکاو رو از دفترش بیرون کشیدن.
فداکار مثل همیشه مشکوک نگاهمون می کنه، لب زیر دندون می کشه و تک تکمون رو از زیر لیزر نگاهش رد می کنه.
- موضوع چیه؟ نه به سکوت لحظه ی پیشتون و نه به خنده های پر سر و صدای الانتون. تا منم میام همچین خودتون رو به کار می زنید که هر کی نشناستون فکر می کنه همین طور کارکن به دنیا اومدید.
از لحن شاکی و مشکوک سردبیر آروم می خندم و با حالت نمایشی واکمن خالی رو بالامیارم و با لحنی شاکی و خندون که اگه بخوای بگردی اون ته ته هاش کمی خشونت پرسه می زد، میگم: جناب سر دبیر مگه موضوع از این خنده دار تر هم هست !؟
فداکار با دیدن لحن دلخورم لبخند مهربونی می زنه.
- این، از اون اتفاق های خاطره انگیز تو حرفه ی خبرنگاریِ که با گذشت زمان در نظر آدم شیرین و خنده دار میشه.
چپی به بچه ها نگاه می کنم و با دست تورج رو که هنوزم چهره اش همون حالت قبل رو داره نشون میدم و میگم: یعنی شما میگید که قیافه ی این آدم ها هم هر لحظه دیدنی تر از قبل میشه؟
فداکار نگاهی به تورج می ندازه و لبخندش بیشتر کش میاد.
- به زودی همه فراموش می کنن.
_ من که شک دارم!
با دست قد و بالای بلند سعید رو نشون میدم و لب هام کش میاد.
_ وقتی یه آدم مثل نوار ضبط شده، بیست و چهار ساعتِ تجدید خاطرات می کنه چطور ممکنه فراموش کنن؟
نیشِ باز سعید به سرعت بسته میشه و چشم هاش رو معترض گرد می کنه.
- این بی انصافیه شبناز، کاش دید بهتری نسبت به من داشتی.
_ دید از این بهتر؟
فداکار دستی به موهای کم پشتش می کشه و با لبخندی که سعی در خوردنش داشت تا من رو از این دلخورتر نکنه، رو به سعید میگه: دلخور نباش سعید.
به سمت اتاقش عقب گرد می کنه و با لبخند ملیحی ادامه میده: خانم شفیعی لطفا چند لحظه تشریف بیارید اتاق من.
بی حرف واکمن رو توی کیفم میذارم و دستی به لباسم می کشم، طاهره از اتاق سر دبیر بیرون میاد و با دیدنم لبخندی می زنه و اشاره ی ریزی به اتاق سر دبیر می کنه. سردرگم و سوالی ابرویی بالا میندازم.
تکونی به لباش میده: حله.
لبخند تشکر آمیزی حواله اش می کنم و از پشت میز بلند میشم. تقه ای به درِ چوبی اتاق می زنم و با گفتن " با اجازه " وارد میشم. گوشه گوشه ی اتاق از تمیزی برق می زنه. اگه جناب فداکار رو نمی شناختم، می گفتم چیدمان اتاق حتما متعلق به یک خانم با سلیقه و خلاق هست، در صورتیکه جزء جزء این اتاق شیک و زیبا رو خودِ سردبیر طراحی کرده و چیده بود.
دیوار های بی روحِ سفید رنگ که با قاب های مسابقات برتر، روزنامه های جنگجالی و قدیمی و عکسِ تنها دختر سر دبیر رنگ گرفته و پنجره ی سر تا سری که با گل های بلند و رنگارنگی پوشیده شده و نمای کاملی از خیابون رو به نمایش گذاشته بود. یک دست راحتی شیک و مشکی رنگ رو به روی میز چوبیِ سردبیر قرار گرفته و روی میز شیشه ایش پر بود از انواع و اقسامِ کتاب و مجلات و یک گلدون گل با گلبرگ های کوچیک و خوشرنگ و یک بسته شکلات هفتاد درصد تلخ، درست شکلات های مورد علاقه ی من.
دیوار پشتی سردبیر پنجره ی بزرگ و سراسری قرار گرفته بود که به راحتی میشد خیابون و خونه ها رو زیر نظر داشت و از فضای زیبای پارک روی به روی ساختمون لذت برد.
بی اختیار لبخند رضایت بخشی روی لبم می شینه. سر دبیر منظم ترین آدمی بود که تو عمرم دیده بودم، حتی از شهاب وسواسی هم منظم تر.
سر جای قبلی ام می شینم و بی قرار از حرف هایی که قراره بشنوم دست هام رو قفل هم کرده و منتظر نگاهش می کنم، از بیست دقیقه پیشی که وارد این اتاق شدم آروم ترم.
- مشکلی پیش اومده؟
من و منی می کنم.
_ در مورد کار امروزم...
فداکار نفس عمیقی می کشه و دستش رو به علامت "سکوت" بالا میاره.
- خانم شفیعی، ما از شروعِ ماجرای شرکت مُد هوروش رو دنبال کردیم و حالا آخر کار...
سرم رو پایین می ندازم و دلگیر و ناراحت از رفتار و بی حواسی خودم زمزمه وار لب می زنم: و آخر کار من تمام تلاش هامون رو بی اثر کردم، من، من متاسفم جناب فداکار، من...
- آروم باش دختر جان. هر کار اشتباهی جبران پذیره، نمی خوام خودت رو ناراحت کنی. اتفاق پیش اومده ممکنه برای هرکسی بیوفته. الانم صدات نکردم که بخوام مواخذه ات کنم، خواستم بگم با حقانی صحبت کردم و برای ساعت هفت برای مصاحبه ازش وقت گرفتم.
حس می کنم رنگ از صورتم می پره، به سختی آب دهنم رو قورت میدم و با لبخندی مصنوعی لب می زنم: منظورتون اینه که، من...
- بله تو ساعت هفت باید اونجا حضور داشته باشی، اونقدری هم وقت داری که یه گزارش خوب برای فردا صبح تهیه کنی.
کلافه مقنعه ی سرم رو به بازی می گیرم.
_ من، هوف، جناب فداکار نمیشه یه نفر دیگه برای تهیه ی گزارش بره؟ لطفا...
سر دبیر عاقل اندر سفیه نگاهم می کنه، پوزخندی به خودم می زنم. من بودم که از اول شروع ماجرا خودم رو برای تهیه پله به پله ی این ماجرا پیش قدم کردم و حالا، به هیچ عنوان دلم این ادامه دادن رو نمی خواست.
ناچار میگم: بسیار خب، من باید کجا برم؟
برگه کاغذی رو به سمتم می گیره و همراه با لبخندی میگه: می دونستم قبول می کنی، آدرسش رو اینجا نوشتم. فقط راس ساعت هفت اونجا باش.
دوست داشتم بگم: " مگه چاره ی دیگه ای هم دارم؟ " به ناچار سری تکون میدم: حتما.
- و گزارش قبلیت؟
سینه ای صاف می کنم و تو دلم برای فربد خط و نشون می کشم. "مگر دستم بهت نرسه پسره ی چموش."
_ مشکلی نیست جناب فداکار، من از اون گزارش یه نسخه ی دیگه تو خونه دارم، فردا صبح هر دو گزارش روی میزتون آمادست.
صورتش باز میشه و نگاهش رنگ می گیره.
- بسیار عالی، موفق باشی.
از اتاق بیرون میام. طاهره دست به سینه رو به روم ایستاده و با لبخندی به پهنای صورتش نگاهم می کرد. چشم غره ای بهش میرم و نگاهم رو دور تا دور سالن می چرخونم.
_ پس سعید کو؟
محسن از کنارم رد میشه و جوابم رو میده.
- جیم زد.
_ دو دقیقه هم نمیشه رفتم دفتر سردبیر!
بی حرف شونه ای بالا می ندازه. عصبی موهام رو زیر مقنعه ام هول میدم و نگاهی به آدرس می ندازم.
غر میزنم: امروز همه جیم میزنن! اون از فربد خیر ندیده اینم از سعید.
طاهره کنارم قرار می گیره و سوالی نگاهی به برگه ی تو دستم می ندازه.
- چی شد؟
برگه رو جلوش می گیرم و بی میل میگم: باید برم اینجا، یه ساعتی وقت دارم تا خودمو برسونم، این پسره ی معلوم الحال معلوم نیست کجا غیبش زد. ماشین ندارم که! اینجور باشه ساعت هفت هم نمی رسم.
-خب با تورج برو.
حلال زاده ست این پسر، صداش از پشت سرمون شنیده میشه و وادارمون می کنه که به سمتش بچرخیم، دست به سینه و کنجکاو بهمون نگاه می کرد.
- اسم من اومد؟
طاهره نیشخند زنان ازمون فاصله می گیره و به سمت محسن که سرش تو مانیتور بود و مشغول تایپ کردن چیزی، میره.
- حلال زاده که میگن آ، مثالش همین تورج خودمونِ.
تورج کنجکاو نزدیک تر میاد و همون طور که خیره ی طاهره بود، می پرسه : غیبت می کردید؟
برگه رو به دستش میدم.
_ منو ببر اینجا.
نگاه گذرایی به آدرس میندازه و با چشم هایی گشاد شده و متعجب نگاهم می کنه.
- یه لطفا، خواهشنی، اگه میشه ای پشت جملت بذاری به جایی نمیخوره آ!
به سمت کیفم میرم و چپ نگاهش می کنم.
_ با نمک شدی امروز؟
شاد سوئیچ رو از روی میزش برمیداره و به سمت در خروجی میره.
- اثر شیرین کاری های توئه، محسن دمت گرم حواست به پرینتر باشه، خودش داره کپی می گیره فقط نگاه کن گیر و گور نداشته باشه تا من شبناز رو برسونم.
محسن سری به عنوان تایید تکون میده. صدای طاهره از اونور سالن شنیده میشه.
- هر دوتون زود تر بیاید شب دور همی داریم، خونه ی فربد.
همزمان با تورج نیشخند مرموزی رو لبمون می شینه.
- فقط خدا به داد این پسرِ بیچاره برسه!
با کیف به سمت در هولش میدم و میگم: زیادی حرف میزنی، راه بیوفت. در ضمن، من شب دورهمی بیا نیستم! امروز و اتفاقاتش بیش از حد کلافه و خسته ام کرده دیگه نمی کشم با این پسره رو به رو بشم. واسش بهتره یه مدت دور و بر من آفتابی نشه. منم بعد مصاحبه میرم تا خودِ صبح می خوابم.

خداحافظی عجولانه ای با بچه ها می کنم و پشت سر تورج راه میوفتم.
 
آخرین ویرایش

ف.شیرشاهی

مدیر تالار طراحی جلد
مدیر بازنشسته
عضویت
3/31/17
ارسال ها
403
لایک ها
3,923
امتیاز
3,513
سن
20
#8
جا داره تشکری کنم از دوست عزیزم "نگار1373" که با حرف هاش برای نوشتن تشویقم می کنه و بهم امید میده :)
شاید دیر ولی ...
بعد از مدت ها به این نتیجه رسیدم که : برای نوشتن باید از "خودت" شروع کنی
باید برای دل خودت بنویسی
وقتی خودت رو قبول داشته باشی و به درجه ای از اعتماد به نفس برسی اونوقت می تونی با خیال راحت تر و با تجربه هایی که کسب کردی راهت را آسوده تر ادامه بدی .




پست ششم
*** ___ +++ *** ___ +++






کولر ماشین رو روشن می کنه و باد بزنی از توی داشبوردش در میاره و به سمتم می گیره .
پروانه های رنگی روی باد بزن و لکه ی سرخ رنگ روی دسته اش خبر از شیطنت های اخیر این پسرِ جوون میده .
با نیشخند بادبزن رو می گیرم و بازش می کنم : این اواخر خیلی سرت گرم شیطنت شده .
نیم نگاهی بهم می ندازه و لبخندی روی لبش می شینه .
تورج : حس خوبیه .
_ چی ؟ شیطنت !؟
تورج : اینکه یکی مهمون قلبت شه .
ابرویی بالا می ندازم و " هومی " زیر لب میگم : پس قضیه همچین بگی نگی جدیه ! فکر می کردم واسه تغییر جو یه چیزی پروندی .
نیشخندی می زنه و چیزی نمیگه .
بی اجازه درِ داشبورد رو باز کرده و به قول شهاب ، آت و آشغالای توش رو بررسی می کنم .
شیشه ی عطر همیشگی اش رو بر می دارم و بو می کشم ، عطر یاس که به بینی ام می خوره لبخندم کش میاد . خوش سلیقه !
_ دلم نمی خواد با وجود این " حسِ خوبت " از جمعمون فاصله بگیری .
تورج : نمی گیرم ، این جمعی که چهار ساله واسه تو نفسن ، ده ساله واسه من خانواده ان .
نیشخندی می زنم : حالا بگو ببینم ، طرف کیه ؟ از این تیغ زنا نباشه جیبتو خالی کنه و بذارتت کنار .
تورج :- خوبه ، آرومه برعکس خودم .
_ تو دست شیطون از پشت بستی ، بیچاره طرفی که تو میگی آرومم هست . پنبه و آتیش هم کنار هم و ... چه شود !
صداش بلند میشه و معترض چشم غره ای بهم میره : هی دختر ذهن منحرفت تا کجاها کشیده شده !؟
_ تا نا کجا ، دارم لبخندای رو لبت رو می بینم که با هر حرفم تو فضا سیر می کنی . فکر می کنی ولت کردیم به امون خدا ؟ فرناز آمار گیر خوبیه .
اخمی می کنه و فرمون رو تو مشتش فشار میده : این دختره زیادی شورش رو درآورده ، بعد از سعید بی بی سی خوبیه ، یکی باید جمعش کنه .
_ خبر رسانی نکرد ، اهل دو به هم زدن نیست . وسط خیابونم نیست بخوان جمعش کنن ، برادرش مثل یه شیر پشتشه جرئت داری باز حرف مفت بزن !
تورج : خبر رسانی نکرد و می دونی ؟ یکی باید خود فربد رو جمع کنه ! از اخلاق فرناز خوشم نمیاد ، زیادی چسبه آدمه .
_ اون روز قرار بود باهاش برم خرید که تو رو دید . می خواست بهت بگه ما رو برسونی . اول به من خبر داد که نخواستم مزاحمت بشیم ، فکر کردم اینم از همون شیطنت های ریز پسرونه ست .
ناراضی صورتش تو هم میره و نفس عمیقی می کشه .
تورج : نمی دونم چه حکمتیه ، همش این دختره باید منو همه جا ببینه .
_ از شانس اعلاته ، همچین هم که میگی دختر بدی نیستا ، شیطون هست ولی دختر خوبیه .
عینک دودی اش رو به چشم می زنم و تو آینه برای خودم قیافه می گیرم . پوست سفیدم با این عینک دودی بزرگ و مشکی رنگش بیشتر به چشم میومد .
مقنعه ام رو مرتب کرده و وسیله ها رو سرجاش برمی گردونم : عینکت دست من .
نیم نگاه گذرایی بهم انداخت و لبخند محوی روی لبش نشست : چه بهت میاد ، قابل نداره .
به آینه نگاه می کنم ، بهم میومد ، راضی سر تکون میدم .
تورج : تعارف اومد نیومد ...
بین حرفش می پرم : برای من اومد داره !
تورج از آینه سمت خودش نگاهی به پشت سر می کنه .
غروب آفتاب بود و آسمون به رنگ نارنجی درومده و کلاغ ها دسته دسته روی سیم های برق نشسته بودن .
صدای موزیک ملایمی سکوت ماشین رو شکسته بود .
تورج طبق عادت همیشگیش وقتی مسئله ای ذهنش رو مشغول می کرد ، روی فرمون ضرب می گرفت و لب پایینش رو می مکید .
" آهی " می کشم و به پشتیِ صندلی تکیه میدم .
تورج : واسه زندگی میخوامش .
متعجب و یهویی به سمتش می چرخم : چی !؟
تورج :- چی نه بگو کی ؟ دختر خوبیه . از همه لحاظ ، خوب و نجیب و خانواده داره .
_ جدی گفتم که هنوز جوجه ای .
چشم غره ای میره : سه سال ازت بزرگترم .
_ به سن نیست !
چشم غره اش غلیظ تر میشه : مرسی تیکه !
_ به خاله گفتی ؟
پوزخند تلخی روی لب هاش می شینه : نه هنوز ، نگرانم قبول نکنه . معتقده اول باید توماژ زن بگیره و راهِ کجش راست بشه . میگه کافیه رضایت بده صد تا دختر با کمالات واسش ردیف میکنم ! من که فعلا از نظرش بچه ای بیش نیستم .
_ عاشقشی ؟
متفکر سر تکون میده : عاشق ؟ نمی دونم این حسی که دارم اسمشو میشه عشق گذاشت یا نه ، فقط میدونم میخوامش ، واسه یه زندگی .
_ از نظر من تو عاقل تر از توماژی ، اون فعلا غرق دختر بازیشه .
لباش رو به هم فشار میده و آخر سر کلافه نفسش رو با شدت بیرون میده : توماژ از اولم سوای ما بود برای مامان .
_ قبول داری خاله زیادی لوسش کرده ؟
نیم نگاهی بهم انداخت : خوب داری می تازونی ها ، داداشمه !
آروم می خندم : خب چیه ؟ خوشم نمیاد ازش ، زیادی هیزه ! اون شب داشت چشم و چالم رو در میاورد مرتیکه ی گوریل .
تورج : بفهمه به هیکل باشگاه رفته اش گفتی گوریل ، زنده زنده چالت میکنه !
_ نمی خوره برادر باشید . نه ظاهری نه باطنی !
تورج : هیچوقت دوست نداشتم باهاش مقایسه بشم ولی !
حرفش رو که قطع می کنه سوالی براندازش می کنم : ولی چی ؟
تورج : زیادی همه چی تمومه . دوستش دارم ، برادرمه اما ، هوف ! دم از مشکلات نمی زنم که تمومی نداره .
به نیم رخ غم گرفته اش خیره میشم : اما به نظر من تو سر تری .
لبش به لبخند کجی کش میاد : نظر لطفته .
_ بی شوخی میگم . کی گفته هر کی چشمِ آبی و هیکل سیکس پک داره همه چی تمومه ؟ تو با همین چشم های قهوه ای و گردت بیشتر از توماژ دل می بری .
تورج : نمی خوام فکر کنی مثل بچه های حسود شدم .
آروم می خندم : حسود نیستی ، ولی نیاز به یه محبت بی ریا داری تا اعتماد به نفس از دست رفته ات برگرده . می دونم پشت همه خنده هات یه دردی خوابیده و امیدوارم عروس خانوممون درمونِ دردت باشه
رنگ به چهره اش بر می گرده و خنده ی من عمیق تر میشه .
_ بیخیال داداش دختر بازت ، عروس خانم رو دریاب ، چطوره حالا ؟
تورج : وقتی بچه تر بودیم هم بازی ام بود . همسایه ی دیوار به دیوار ، روز و شبمون کنار هم بود . بزرگتر که شدیم زیادی تو چشمم خوشگل و ملوس اومد . از محلمون رفتن و الان یه مدته باز برگشتن . همونیه که بود ، خانم بود ، خانم تر شده ، فقط توماژ شده یه سد بین من و پری .
_ پس اسمش پریه ؟
آروم چند بار اسمش رو زیر لب تکرار می کنه و لبخند می زنه . چشماش پر از حس خوب میشه : آره پری ، پریه درست مثل اسمش .
_ پس ...
صدای زنگ گوشی اش ساکتم می کنه .
نگاهی به شماره ی سیو شده میندازه : ترنجه !
دست می کشه روی دکمه ی سبز رنگ گوشی : جانم سرور ؟
_ ...
تورج : تویی توماژ ! گوشی ترنج دست تو چکار می کنه ؟
_ ...
رنگ پوست تورج کم کم تغییر می کنه ، نگران ازحالتش به سمتش کج میشم .
تورج : خب ، خب کجایید الان ؟ چه خبره ؟ مگه ماه دیگه نبود ؟
_ ...
فریادش بلند میشه : اَه لعنتی ... میام ، الان میام .
با قطع گوشی پاش رو بیشتر رو گاز فشار میده .
نگران می پرسم : چه خبره ؟
تورج نگران لب میگزه و گردنش رو کمی به سمتم کج می کنه ، رگ های گردنش برآمده شده بود : ترنج بیمارستانه ، بچش داره به دنیا میاد ، توماژ میگه حالش خوب نیست از پله ها افتاده . اون مرتیکه معلوم نیست کدوم گوری بوده که ... اه .
حس می کنم بغض تو گلوش رو ، تنها کاری که میشه کرد دعا به درگاه حقِ برای نگه داشتن و سلامتی دختری که نمونه ی بارز یه فرشته ی پاک و مظلومه .
تورج :- هنوز نُه ماهش نشده ، قرار بود ماه دیگه زایمان کنه .
صورت نگرانش رو از نظر می گذرونم ، تو خیابون درختی بودیم .
کیفم رو دستم می گیرم : من پیاده میشم همین نزدیکیا ، تو برو .
عصبی نگاهم می کنه : همینم مونده تو رو ول کنم و ...
می پرم وسط حرفش و خیابون رو نشونش میدم : ببین دو خیابون بالاتر رسیدیم ، تو الان جون و دلت اونور شهره . من پا پیاده هم می تونم دو قدم راه رو برم ، تو فقط خودت رو برسون به خواهرت . ببین خیابون هم خلوت نیست پره آدمیزاده .
وقتی نگاه مصمم و جدی ام رو می بینه گوشه ی خیابون نگه میداره ، سریع از ماشین پیاده میشم .
شرمندگی نگاهش رو به جونم میریزه : شرمندتم شبناز ...
_ هیس . لطف کردی منو رسوندی . تورج فقط تند نری که مثلا زود برسی ، نگران نباش خانواده ات الان پیشش هستن .
تورج : به روی چشم . شبناز مراقب خودت باش ، برگشتنی با آژانس برگرد .
لبخندی می زنم : چشم داداش بزرگه .
می خوام برم که پشیمون میشم ، بهش نگاه می کنم : تورج همیشه آرزوم خوشبختی دور و بریامه ، می خوام که خوشبخت باشی هر جا که هستی و با هر کی که آرزوته ، نمی خوام گردِ غم رو قلبت بشینه .
نگاهش رنگی از عطوفت می گیره .
دستی براش تکون میدم : ترنج هم سالم و سلامت نی نی به بغل برمی گرده ، توکلت به خدا باشه .
دست به جیب با پا ، سنگی رو به سمتی پرت می کنم و به دور شدنش نگاه می کنم .
نگرانی عمیقی تو دلم نسبت به حسِ تورج احساس می کنم . شاید تجربه ی تلخ شهاب شده واسم معضل و نسبت به عاشق شدن اطرافیانم حساس شدم .
شهاب تا مرز نامزدی چند ماهه پیش رفت و وابستگی اش عمیق تر و ریشه دار تر بود .
سخته از خودی ضربه بخوری .
خنجری که از خودی بخوری هزار برابرِ غریبه دردناک تر و کشنده تره .
اون موقع بود که شهاب دست منو گرفت و آورد تو این شهر غریب .
کیلومتر ها دور تر از زادگاهی که توش پر از خاطره های خوب و بدِ چند سال زندگیمون بود .
شهاب اینجا پیشرفت کرد ، گذشته رو کنار گذاشت و به گفته ی خودش فقط ازشون خاطرات محوی تو بایگانی ذهنش داره .
زندگی الانمون رو دوست دارم . آدم های اطرافمون رو دوست دارم .
کیفم رو ، روی دوشم می ندازم . همه چی رو به راهه !
به ساعت نگاه می کنم ، درست راس ساعت هفت زنگ عمارت سفید رو به رو ، رو به صدا درمیارم .
عمارت بزرگ و زیبایی که تو این خیابونِ پر دار و درخت مثل یه کاخ قدیمی و شیک می درخشید .
سرایدار پیر در رو باز می کنه . کارت خبرنگاری ام رو نشون میدم و پشت سرش وارد میشم .
سرایدار : خانم شفیعی ، آقا فرمودند شما اجازه دارید ماشینتون رو تو حیاط پارک کنید .
نگاه اجمالی به حیاط می ندازم . حیاط بزرگ و زیبایی که بیشتر به پارک جنگلی شباهت داشت ، عمارتی بزرگ و قدیمی از بین درخت ها دیده میشد .
لب تر می کنم و مودبانه میگم : ممنون آقا ، ماشین همراهم نیست .
از کنار استخر بزرگ و پر آبی می گذریم ، ماهی های قرمز شنا کنان دور هم می چرخیدند و بازی می کردن .
نگاهم روی عمارتِ سفید می چرخه ، ستون های زیبا با فاصله ی چند متری از هم قرار داشتن و نقوش زیبا و برجسته ای روی تک تکشون حک شده بود .
پیچک های سبز رنگ دور تا دور ستون ها پیچیده شده و تا سقف ادامه داشتند .
به اعداد کنده کاری شده روی یکی از ستون ها نگاه می کنم : هزار و دویست و ده هجری شمسی !
صدای سرایدار توجه ام رو جلب می کنه : این عمارت سال هاست که پا بر جاست خانم .
پس حدسم درست بود . این عمارت قدیمی بود و شاید نسل به نسل به دست مردک رسیده باشه .
کنجکاو می پرسم : چطور بعد از این همه سال این همه خوب و زیبا باقی مونده !؟
سرایدار :- ساختمون زیباییه ، کار دستِ هنرمند های قدیمی چیزی جز این زیبایی نیست . مدیر و مهندسای الان فقط بلدن قوطی کبریت تحویل مملکت بدن . حیف عمارتی مثل این خراب بشه و به جاش آسمون خراش ساخته بشه .
پشت بند حرفش " آه " تلخی می کشه .
نگاهش به عمارت طور دیگه ای بود : یه بار آقا قصد داشت خونه رو بکوبه و جاش از این آپارتمان های مثلا شیک این دوره زمونه بسازه ، نمی دونم چی شد که نظرش برگشت . می بینی خانم ! عینهو قصر می مونه ماشالله . از دوره ی قاجار مونده ، جد آقا از شازده های قجری بوده ، نسل به نسل گشته تا رسیده به ایشون .
بعد از چند ثانیه انگار از دنیای دیگه ای به اینجا پرت شده باشه ، نگاهی به منِ کنجکاو می ندازه و با دست سمتی رو نشون میده : بفرمایید خانم ، بفرمایید ، داخلش از بیرونش هم دیدنی تره .
پله ها رو یکی یکی بالا میرم و سوالی می پرسم : نگاهتون به عمارت برام جالبه !
لبخندی می زنه و دستی به موهای سفید و کم پشتش می کشه : هعی خانم جان . من تو همین عمارت چشم باز کردم . تموم زندگیم پر شده از خاطرات اینجا ، جونم به این عمارت وصله . بفرمایید خانم جان ، آقا تو سالن منتظر شما هستن .
از دیدن داخل خونه شگفت زده میشم .
خونه به طرز زیبایی مبله شده و با وسایل لوکس و گرون قیمت تزئین شده بود .
خونه ای که در عین مُد آثاری از قدمتش رو حفظ کرده بود و یکی از اون آثارها عتیقه های زیبایی بود که روی میزها به نمایش گذاشته شده و یا حکاکی روی دیوار ها و قاب هایی که مشخص بود بسیار قدیمی ولی پر از لطافت و زیبایی هستن .
همراه سرایدارِ پیر وارد سالن دیگه ای میشم .
سالن کمی تاریک بود و آهنگ بی کلام و دلنشینی تو فضای سالن پخش میشد . مردی رو پشت به خودم می بینم که روی میز بیلیارد خم شده و دقیق به توپ های کوچیک ضربه می زد .
بوی سیگار توی بینی ام می پیچه و چینی به پیشونی ام می ندازه . عصبی کمی نفسم رو حبس می کنم . این مردک قصد جونم رو کرده .
صدای سرایدار تو فضای بزرگ خونه اکو میشه : آقا ؟ خانم شفیعی تشریف آوردن .
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

ف.شیرشاهی

مدیر تالار طراحی جلد
مدیر بازنشسته
عضویت
3/31/17
ارسال ها
403
لایک ها
3,923
امتیاز
3,513
سن
20
#9
دو چیز بهتریند :
یک : گریستن از سر شوق
دو : خندیدن از ته دل

پست هفتم
*+* *+* *+* *+* *+* *+*



قد راست می کنه و سرش به سمت منبع صدا می چرخه . میون تاریک و روشن سالن و از همین جا هم میشد برق نگاهش رو تشخیص داد .
یه جفت چشم براق ، شباهت عجیبی به گرگای درنده داشت !
علاوه بر چوبِ مخصوص بازی سیگاری هم میون انگشتاش خودنمایی می کرد .
چوب رو ، روی میز گذاشت و سری تکون داد : بله شما می تونی بری آقا اسماعیل . ممنون از راهنمایی خانم .
سرایدار به نشونه ی ادب سری برای هر دوی ما خم کرده و از سالن خارج میشه .
صدای موزون قدمای بلند و محکمش تو سرم اکو میشه . سیگارش رو تو جا سیگاری خفه می کنه و من اینور حس می کنم دودش تا ته حلقم پیش میره .
با همون نگاه ، دست به جیب درست در چند قدمی ام می ایسته : سلام .
نگاهش به سمتی کشیده میشه : فکر می کردم خبرنگار ها تو وقت شناسی و دقیق بودن رو دست نداشته باشن !
امتداد نگاهش رو می گیرم و به ساعتی می رسم که از وقت تعیین شده چند دقیقه ای گذشته ، دستم مشت میشه .
صدام رو صاف می کنم و سعی می کنم در کنارش کمتر این دود خورده تو فضا رو نفس بکشم . کمی فاصله می گیرم و بی توجه به گفته اش سرد میگم : سلام جناب حقانی ، قصد نداشتم مزاحم برنامه منظم زندگی تون بشم ، متاسفانه به اصرار آقا سر دبیر من الان اینجام .
لبخندی گوشه ی لبش می شینه ، از همون کج خند هایی که من پوزخند تلقی اش می کنم . نگاه خیره ای به صورتم می ندازه : بله ، کاملا مشخصه !
با دست به مبل هایی که کنار میز قرار داشت اشاره می کنه و با سری خم شده میگه : بفرمایید خانم .
"خانم" گفتنش کش دارو با منظور بود ، اخمام کمی تو هم گره می خوره و این مرد بد زمانی برای بازی انتخاب کرده . من سرگرمی مناسبی برای پسر های دور و برم نبودم و نیستم !
روی یکی از مبل ها می شینم و به مردی که با ضربه ی دقیق و حساب شده ای دو گوی رنگی رو به تور انداخت ، نگاه می کنم .
نگاهش ، نگاهم رو غافلگیر می کنه : بازی می کنید ؟
سعی می کنم عصبانیتم رو کنترل کنم ، ناخواسته حس خوبی نسبت به مرد مقابم نداشتم .
_ دارت رو ترجیح میدم .
لبخند یا پوزخندش بشتر کش میاد ، تک ابرویی بالا می ندازه : بازی مورد علاقه ی خبرنگار ها ، زدن تیر به هدف ، بازی جالبیه !
به سمتم میاد و بوی سیگار رو بیشتر از قبل احساس می کنم و چهره ام کمی مچاله میشه : مشتاقم یه بار بازیتون رو ببینم .
خودم رو مشغول کیفم و وسایل های به هم ریخته ی توش می کنم : من برای کار دیگه ای اینجا هستم جناب .
حقانی : البته با اصرار آقای سر دبیر .
نگاهم به سمتش برمی گرده ، چشم هاش از خوشی برق می زد ، مثل گربه ای که با طعمه اش بازی می کنه و لذت میبره ، حقانی هم از حرص دادن و عصبی کردنِ من باید سرخوش باشه !
_ بله همین طوره که شما می گید .
حقانی به سمت کلید های سالن میره و فضای نسبتا تاریک سالن رو غرق نور می کنه : چند لحظه صبر کنید .
مردد سری تکون میدم و اون به سمت دیگه ای از سالن میره و پشت یکی از دیوار ها ناپدید میشه . از نبودش سوء استفاده کرده و نگاه کنجکاوم رو به سالنی که توش بودم می دوزم .
از قرار معلوم کسی جز حقانی تو این بهشت زندگی نمی کرد . همین مردی که اصرار میکردم پولش از بدبختی های مردم به دست میاد !
نگاهم روی پرده های طلایی رنگ چرخ می خوره ، کلمه ی "بهشت " کاملا برازنده ی اینجاست !
دو لوستر بزرگ و زیبا با چراغ های دو رنگِ قرمز و سفید روی سقف نصب شده بودند .
میز بیلیارد درست وسط سالن قرار داشت و در کنار مبل ها چند وسیله ی ورزشی گوشه ی دیوار گذاشته شده و دارت بزرگی هم روی دیوار نصب شده بود .
میزی کوچک و چوبی گوشه ی سالن قرار داشت و روی میز شطرنج های زیبای سیاه و سفیدی خود نمایی می کرد .
بی شک این سالن محل تفریح این مردک هست .
حقانی با سینی که پارچ و دو لیوان رو حمل می کرد به سالن بر می گرده و برای من و خودش لیوانا رو پر از شربت و تیکه یخ های کوچیک می کنه .
نگاهم روی تیکه های یخ سر خورد و فکرم حولِ گرمایی که از صبح تحمل کردم و حرصی که بابت نبود نوار خوردم می چرخه .
یکی از لیوانا رو برمی دارم و نگاهم رو باز به تقدیر نامه های روی دیوار و مدالایی که روی کاپ ها قرار داشت ؛ می چرخونم .
حقانی جهت نگاهم رو دنبال می کنه : یه زمانی نگاه کردن به اون ها خوشحالم می کرد و حس غرور بهم دست میداد .
نگاهم به سمت خودش می چرخه ، لبخند محوی می زنه : اون ها مال چند سال قبله . سالایی که ، هیجانم برای بازی و خطر کردن بیشتر بود !
با نیم نگاه ریزی به من ، به سمت پنجره ها میره و چند تاییشون رو باز می کنه .
از این کارش آرامش نسبی از دست رفته ام بهم برمی گرده و کمی نفسام تنظیم میشه .
نفس عمیقم از چشمش دور نمی مونه و لبخند روی لبش عمیق تر میشه .
لیوان شربت رو به دست می گیره و مقابلم می شینه : اون موقع ها کله ام باد داشت . عشق سرعت بودم و چند بار تا مرز ِمُردن پیش رفتم . ولی الان ... بیلیارد و شطرنج رو ترجیح میدم . بازی هایی که با هوش و زکاوت آدم ها سر و کار داره .
چند تقدیر نامه از بازی شطرنج داشت و عکسایی که دسته جمعی در کنار تقدیرنامه ها قرار داشتن .
حق داشت که انقدر به خودش می بالید !
حرف زدن الانش با ظهر کاملا متفاوت بود . آروم و مودبانه و به دور از غرور و تمسخری که ظهر همراه چشماش بود !
کمی از التهاب درونم کم شده و بی صدا به حرف هاش گوش می دادم .
حقانی تا ته لیوان رو سر می کشه و اون رو روی میز می ذاره . به مبل تکیه میده و خیره نگاهم می کنه : باید شغل جالبی باشه ، اینطور نیست ؟
به سوالش فکر کردم ، شغل جالب ؟
متفکر سری تکون میدم : نمیشه گفت که نیست یا هست ، متغیره .
موهای نسبتا بلندش با حرکت سر ، روی پیشونی کشیده اش ریخته شده و چشم های آبی رنگش با انعکاس نور برق خاصی پیدا کرده بود .
حقانی : حق با شماست ، اینطور که من متوجه شدم شما بعضی وقت ها مجبورین بر خلاف میل باطنی تون و به خاطر اصرار آقای سر دبیر برای تهیه گزارش تو درد سر بیوفتید .
گرمایی وجودم رو در بر می گیره و مطمئنم صورتم از حرص و ناراحتی تغییر رنگ داده . چند بار پلک می زنم و پشت سر هم نفس عمیق می کشم . نفس های بلندی که اون مرض همیشگی رو از خودم دور کنه و انگاری بر عکس عمل می کنه !
این بوی نامطبوع لعنتی از همین نزدیکی ها ، درست از فرد مقابلم استشمام میشه .
سعی می کنم خودم رو کنترل کنم تا از کوره در نرم و موجود رو به روم رو به فنا ندم . از گوشه و کنایه متنفرم !
زیپ کیفم رو بار کرده و واکمن رو روی میز می ذارم .
نگاه حقانی رنگی از شیطنت می گیره : شما ظهر هم با همین ضبط کوچولو برای تهیه ی خبر اومده بودید ! رنگ صورتی جیغش تو ذهن موندگاره .
نگاهم رنگ می بازه . مطمئنم هر آدم باهوشی متوجه ی درد من میشه : بله درسته .
سریع حرف رو عوض می کنم : بهتره هر چه زود تر کارم رو شروع کنم . قصد ندارم زیاد وقتتون رو بگیرم ، فقط چند سوال ...
سری تکون داد و لبخند کجی می زنه : البته ، بفرمایید ؟ البته فکر کنم امروز هم جواب سوالتون رو صریح و رک گفته باشم .
بی توجه به شیطنت کلامش دکمه ی ضبط رو فشار میدم. نه به اون مرد مغرور و سرد ظهر و نه به شیطنت های زیرزیرکی ته کلامش !
سینه ای صاف می کنم و به چشم های براقش زل می زنم : خب آقای حقانی ، مصاحبه ام رو با همون سوال امروز ظهرم شروع می کنم . شما به چه ترفندی تونستید خودتون رو از اتهام وارده تبرئه کنید ؟
شیطنت هنوز تو نگاهش در حال جولان دادنه ، لبی تر می کنه : خودتون انتظار دارین چه جوابی به این سواله دوستانه تون بدم ؟
پوزخندی روی لبم می شینه : جوابی صادقانه و مطابق با واقعیت محض !
ابرویی بالا می ندازه و به مبل سلطنتی اش تکیه میده . دستاش رو روی سینه اش به هم قفل می کنه : دلم می خواد نظر یه خبرنگار رو در این رابطه بشنوم .
از نگاه خیره و لبخندش عصبی چند بار پلک می زنم . از این گرمایی که درونم رو احاطه کرده بیزارم . حس می کنم تو کوره ی آجر پزی ام و این تیک لعنتی ام هم در حال رسوا کردنمه !
صدام رو صاف می کنم : خواننده های مجله مهر گستر تا حدودی با شما و مجموعه شرکت های شما آشنا هستند جناب حقانی ، ما تمامی جلسات دادگاه در کنارتون حضور داشتیم و تمام اتفاقات پیش اومده رو نکته به نکته به اطلاع خواننده ها رسوندیم . حالا خواننده ها انتظار دارن به یه نتیجه ی قابل باور و منطقی درباره ی شخص شما و مجموعه ی مد و پوشاک هوروش برسند . سطح آگاهی و شعور مردم ما بالاست جناب آقای حقانی و قطعا جواب صادقانه و مغرضانه رو به راحتی درک می کنند .
حقانی متفکر سری تکون میده و با همون نگاه خیره سینه ای صاف می کنه : البته ، صد در صد با نظر شما موافقم ! در واقع افکار عمومی مردم رو به سختی میشه به اشتباه انداخت . خیلی وقته که مردم با آگاهی و چشم باز ، دیده ها و شنیده های خودشون رو درک کرده و واقعیت رو از لا به لای اون ها پیدا می کنند . با این وجود هنوز جواب من به شما تغییری نخواهد کرد ! من خوشحالم که در زمینه ی مسئولیتی که به دوش دارم مرتکب کوتاهی یا اشتباهی نشدم . من همیشه سعی کردم در قبال پولی که از مشتری دریافت می کنم ، بهترین محصولم رو بهش ارائه بدم و این رمز موفقیت من و شرکتم هست و مطمئنا شخص خودم ، هیچوقت به ضرر شرکتم حرکتی انجام نداده و نخواهم داد که در آخر پشیمونی و حسرت به دنبال داشته باشه .
سعی می کنم لحنم گزنده نباشه . نمی دونم تا چه حد موفق هستم : شما چطور می تونید اینقدر قاطعانه از رمز موفقیت و پیروزی تون صحبت کنید ، در صورتی که امروز صبح ، آخرین جلسه ی دادگاه به طرز پیش بینی نشده ای از شما رفع اتهام کرد ؟
حقانی نفس عمیقی می کشه و اینبار جدی نگاهش رو به من می دوزه : ببینید خانم شفیعی ، من معتقدم رسیدن به موفقیت و پیروزی های بزرگ ، همون اندازه که می تونه برای انسان مفید و خوب باشه ، می‌تونه مضر و خطرناک هم باشه . تو عالم کار ، تولید و رقابت ؛ هستند کسانی که وقتی دستشون بهت نمی رسه ، وقتی توان رسیدن به اون سطح از موفقیت رو درخودشون نمی بینن ، وقتی خودشون رو کمتر از حد معمول می بینن و نمی تونن خودشون رو بالا بکشن ، سعی می کنن تو رو هم , هم سطح خودشون پایین بکشن . همون حرف همیشگی و خودخواهانه " وقتی من نیستم تو هم نباش " . این اتفاقیه که پای من رو به دادگاه باز کرد ، همونطور که شما گفتین ، خوشبختانه سطح شعور و آگهی مردم ما به قدری بالا هست که به راحتی حقایق اطرافشون رو ببینن و خیلی درست و منطقی باهاش برخورد کنن .
مشکوک و مردد نگاهش می کنم : یعنی منظور شما اینه که فرد یا افرادی قصد داشتند با این کار خوش نامی شما و مجموعتون رو خدشه دار کنند ؟
مطمئن سری تکون داد : البته
_ آیا دلیلی برای اثبات این ماجرا دارید ؟
لبخندی روی لبش می شینه : بله ، البته .
چشم هام می درخشه ، اینبار با هیجان کمی خودم رو جلو می کشم : می شه لطفا دلایلتون رو برای ما و خواننده های مجله مهر گستر بیان کنید ؟
حقانی با چشم هایی ریز شده و پر شیطنت بهم زل زد ، با دیدن کنجکاوی ام لباش از هم باز میشه و ردیف دندونای سفید و یک دستش رو به نمایش می ذاره : متاسفانه طبق آگاهی خودتون جلسه ی آخر دادگاه به صورت خصوصی تشکیل شده و تنها بخشی از اطلاعات عمومی در دسترس خبرنگار ها قرار گرفته شد و به خواسته ی خودم و بعضی از افراد برای انگشت نما نشدنشون نصفی از قضیه همچنان سکرت باقی می مونه .
تمام حس خوبم پر کشید و اخمی عمیق پیشونی ام رو خط می ندازه : پس در حال حاضر تمامی حرف های شما برای ما فقط در سطح یه ادعا باقی می مونه و نه بیشتر !
حقانی کمی خودش رو جلو می کشه : می تونه اینطور باشه . هرچند (!) بیشتر به بی طرف بودن شنونده و یا خواننده مطلب بر میگرده .
مکثی کرد و با لحنی مطمئن ادامه میده : اگه اشتباه نکنم یه خبرنگار خوب و موفق درست مثل یه قاضی خوب ، برای رسیدن به نتیجه ی واقعی و واقعیت های پنهان باید بی طرف و بدون جانب داری از فرد خاصی عمل کنه .
وقتی خشم نگاهم رو می بینه لبخند پررنگی روی لباش می شینه : تنها می تونم بگم یکی از مردم جامعه ی خودمون تونست برای رفع اتهامم تلاش کنه و واقعیت رو به کرسی بنشونه . کسی که خوب منو می شناخت و به من اطمینان و ایمان داشت . فردی که با حرفایی که پشت سرم گفته شد باز هم ایمانش نسبت به من رو از دست نداد و برای به کرسی نشوندن واقعیت و بی گناهیم دست از تلاش برنداشت . شنیدید که میگن " بی گناه پای چوبه دار میره ولی پای دار نمیره " ؟ نمونه ی بارزش منی هستم که جلسه آخر دادگاهم شاهدی داشتم که همراه خودش مدرک محکمی داشت . همین! حالا شما بگید !؟ قاضی و حکم دهنده ی خوبی هستید ؟
بی توجه به نیش کلامش ضبط کوچیک رو از روی میز برداشته و دکمه ی خاموشش رو فشار میدم : از اینکه وقتتون رو در اختیار مجله ی مهر گستر گذاشتید سپاس گذارم آقای حقانی .
حقانی : تا حالا پیش اومده با ضبط خالی گزارش تهیه کنید ؟
لحظه ای خشکم می زنه . حس می کنم هوایی برای نفس کشیدن نیست ! چشم های گشاد شده ام به سمتش میچرخه . لبخند مرموزی گوشه ی لبش خود نمایی می کرد .
صدام کمی می لرزه : چرا اینو می پرسید ؟
بی تفاوت شونه ای بالا می ندازه و کمی به سمتم خم میشه : همین جوری .
خشک و سرد میگم : شما عادت دارید در برابر سوال های خبرنگارها از مسائل شخصیشون سر دربیارید ؟
پا روی پا می ندازه . هنوز نگاه ولبخند مرموزش رو حفظ کرده و این بیشتر من رو نا امید می کنه .
حقانی : قصد فوضولی نداشتم خانم خبرنگار . می خواستم بیشتر درباره ی حرفه ی شما بدونم .
_ این مسائل جزء حرفه ی من نیست جناب حقانی . این سوال بیشتر از ربط دادن به حرفه ، به زندگی شخصی من مربوطه .
حقانی : البته ! متاسفم .
کیفم رو روی دوشم می ندازم از جا بلند میشم .
حقانی : میرین ؟
_ بله ، ممنون میشم برای من یه آژانس خبر کنید .
از جاش بلند میشه : البته ، بشینید تا زنگ بزنم .
_ بیرون هم میشه منتظر موند ، ممنون جناب حقانی .
پوزخندی می زنه : هر طور مایلید ، تا جلوی در همراهیتون می کنم .
معذب قدمی به عقب برمی دارم : نیازی نیست ، خودم راه رو پیدا می کنم .
بی توجه به حرفم راه میوفته : از اینطرف لطفا .
پشت سرش مثل جوجه اردک ها راه میوفتم و جدا از حس ناخوشایندی که بهش دارم این مرد زیاد از حد جنتلمنه !
سری به نشونه ی ادب برای حقانی و سرایداری که با لبخند تماشام می کرد خم کردم و خودم رو به سر کوچه می رسونم .
تکیه ام رو به دیوار میدم و سریع اسپری تو دستم رو جلوی دهنم آورده و چند پیس تو دهنم خالی می کنم .
دو بار طی یه روز ازش استفاده کردم و این نشونه ی خوبی برام نبود .
نفس عمیقی می کشم و اکسیژن ها رو مهمون ریه های مریضم می کنم .
باید از این مرد و استرسی که از وجودش به آدم منتقل میشد دور بود !
یاد جمله های آخرش میوفتم و حرف های زیرکانه اش که آخرش خیلی شیک و عالی من رو پیچوند و جواب درست و حسابی به سوالام نداد و باز هم حرفای تکراری ظهر رو به خوردم داد . رفع اتهام خودش و شرکتش ! اما به چه طریقی ، خدا داند و بس !
کاش میشد فردی که حقانی ازش حرف میزد رو پیدا کرد . کاش ...
مطمئنا اون شخص همه چیز رو کامل و بی نقص می دونست . چرا باید حقانی اون فرد رو از عموم پنهان کنه !؟
یاد مورد علاقه هاش میوفتم .
پوف ! متنفرم از این تفاهم !
با صدای بوق ماشینی به خودم میام و از افکارم جدا میشم ، مرد کله تاسی از پنجره ی ماشین آویزون شده بود و علامت بزرگ تاکسی روی سقف ماشین خود نمایی می کرد .
مرد : خانم شفیعی ؟
به سمت ماشین قدم برمیدارم : بله .
توی ماشین می شینم و آدرس خونه رو میدم . ماشین که راه میوفته گوشیم رو از تو کیفم بیرون کشیده و روی اسم تورج ضرب می زنم .
به بوق چهارم نرسیده صدای خسته اش تو گوشم می پیچه .
تورج : جانم ؟
مکث می کنم و آهسته سلامی میدم .
صدای نفساش تو گوشم می پیچه .
تورج : تویی شبناز ؟
_ حالت خوبه ؟
تورج : عالی !
مردد می پرسم : ترنج چطوره ؟ بچه اش ... !؟
تورج : ساعتی میشه از اتاق عمل آوردنش . برای دخترش دستگاه گرفتیم و خودشم ... هوف ! وضعیتی درستی نداره !
قلبم تکونی می خوره و هول می پرسم : یعنی چی !؟ مگه خودش ...
میون کلامم می پره و خسته میگه : از پله ها افتاده حالش رو به راه نیست ، بستری شده فعلا .
_ جاییش ضربه دیده ؟
تورج :- یه دستش شکسته گچ گرفتن ، خدایی بوده صدمه ای به بچه اش نخورده .
من و منی می کنم : اِم ... دخترش چی ؟ اون ...
تورج : مشکلی نداره فقط چون زود به دنیا اومده تو دستگاه می ذارنش .
نفسی از سرِ آسودگی می کشم : خداروشکر . چقدر باید تو دستگاه بمونه ؟
تورج : معلوم نیست ، دکتر گفت دو سه هفته ای مهمونشیم .
چشمای مظلوم ترنج تو نظرم زنده میشه .
_ شب کی پیش ترنج می مونه ؟ تنها که نیست ؟ می خوای من بیام ؟
تورج : نه ، دستت درد نکنه مامان هست .
مردد می پرسم : شوهرش ، اومد !؟
حرصی نفس عمیقی می کشه و خشن زمزمه می کنه : معلوم نیست کدوم قبرستونیه مرتیکه ی الدنگ . نمی دونم بابا چی توش دید که دختر دسته گلش رو تقدیمش کرد .
_ انشالله همه چی درست میشه ، انقدر خودتو با فکر بهش آزار نده . بتونم صبح یه سر میام بیمارستان ، فقط آدرس رو برام بفرست .
تورج : همین یه خواهر رو دارم شبناز ، وقتی می بینم شوهرش چه آدمیه و خودشم انقدر مظلوم که صداش در نمیاد کمرم خم میشه ، کاش بابا یکم حواسش به دخترش بود .
" آه " عمیقی از ته گلوم بالا میاد : انشالله درست میشه همه چی . برو یکم استراحت کن ، منم دارم میرم خونه . هر چی شد خبرم کن فقط .
تورج : باشه ، سلام به شهاب برسون . فعلا .
صدای بوق که تو گشم می پیچه چشمام رو می بندم . ترنج ، ترنج ، ترنج !
کاش یکم جرئت به خرج می دادی و از حقت دفاع می کردی !
***
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

ف.شیرشاهی

مدیر تالار طراحی جلد
مدیر بازنشسته
عضویت
3/31/17
ارسال ها
403
لایک ها
3,923
امتیاز
3,513
سن
20
#10
مهم ترین آدم زندگی شما هم همون آدمی که
بعد از خوندن این جمله اسمش به ذهنتون میرسه
این قدر ها دوست داشتن پیچیده نیست !


پست هشتم

+*+*+*+*+*++*+*+*++*+*+*++*





سوت زنان کلید رو توی قفل چرخونده و با ضربه ی کوچیکی در رو باز می کنم ، نرسیده صدام رو ، روی سرم می ندازم و شهاب رو صدا می کنم : شهاب ؟ نیستی جانا ؟
باز در گیر می کنه ، ناراحت غر می زنم : باز شهاب یادش رفت این در وامونده رو درست کنه ! چقدر این پسر حرف پشت گوش می ندازه .
با ورودم به خونه بوی نا مطلوبی به مشامم می رسه .
خونه تو سکوت ناخوشایندی فرو رفته بود . متحیر نگاهی به ساعت مچی ام می ندازم و ساعت نزدیک به دهِ شبه !
_ شهاب ؟ عمو شهاب ؟
صدایی نیومد . پس این بوی ناخوش که باز حالم رو داره زیر و رو می کنه چیه !؟
متعجب کیفم رو آویزون چوب لباسی کنارِ جاکفشی می کنم و مضطرب از راهروی تاریک می گذرم .
هر چی نزدیک تر می شدم بوی نامطلوب بیشتر از قبل بینی ام رو آزار می داد . از پیچ راهرو رد میشم و خودم رو بین فضایی پر از دود سیگار پیدا می کنم .
چشم هام از تعجب و ترس از حدقه بیرون می زنه . دود های سیگار وارد بینی و حلقم میشه و بلند به سرفه میوفتم .
شهاب کجاست !؟
صدام خشدار و گرفته میشه : شهاب ؟ عمو کجایی تو ؟
نفسام یکی درمیون میشه . کل خونه رو انگار مه گرفته بود ! نگاهم رو دور تا دور خونه می چرخونم که بین دودهای سیگار مردی رو ؛ نشسته روی زمین می بینم .
شونه های چهارشونه اش خمیده شده و با دستاش ، سرش رو پنهون کرده بود ، انگار موهای پریشونش رو چند و چندین بار چنگ زده بود !
از حالت رقت انگیز و آشنای مرد رو به روم تنم به لرز می شینه .
صدای سرفه امونم رو بریده بود . به زور خودم رو به پنجره ها می رسونم تا هوای تازه استشمام کنم .
نفسم ته حلقم میوفته .
چنگی به گلوم می زنم و شهاب انقدر بی فکر نبود : شهاب ؟ عمو شهاب ، حالم ... نمی تونم ، عمو !
چشمام به سوزش میوفته . دستم به مجسمه ی دوست داشتنی ام می خوره و مجسمه با صدای دلخراشی با سرامیک ها برخورد می کنه و چند تیکه میشه .
چسبیده به دیوار به سمت پایین سر می خورم و دستم رو دور گردنم حلقه می کنم . سرفه هام خش دار و پر درد بود و سینه ام از نداشتن اکسیژن می سوخت .
دود سیگار طناب دارِ منه . طنابی که دور گردنم حلقه میشه و تا پای جون می کشونم !
چشمای تارم شهابی رو می بینه که با صدای سرفه هام ، بی حواس از جا می پره و چشمش به من میخوره .
تکون دادن لباش رو می بینم . دستپاچه به سمتم می دَوه .
دستاش رو دورم می پیچه : تو کی اومدی دختر ، شبناز حالت خوبه ؟ اسپری ات کو ؟
حس می کنم در حال جون دادنم .
بلندم می کنه و به سمت اتاقم راه میوفته . کمکم می کنه روی تخت دراز بکشم ، آروم از توی جیب مانتوم اسپری رو درمیارم و به دستش میدم .
پریشون اسپری رو تو دهنم چند پیس خالی می کنه ، یک بار ، دو بار ، سه بار ...
شهاب : غلط کردم شبناز ، چشماتو باز کن تا جون ندادم . شبناز ؟
سیلی آرومی به صورتم می زنه ، پلک هام تکون خفیفی می خوره و سعی می کنم با فشردن دستش نشون بدم که هنوز جونی تو تن دارم .
صدای گرفته اش رو کنار گوشم می شنوم : جانِ من شبناز ، نفس عمیق بکش . دَم ، بازدَم . خدایا غلط کردم .
صداش از درد و نگرانی می لرزید و من هنوز سینه ام از درد می سوخت . حس می کنم تموم اعضای بدنم در حال جدا شدنه . درست مثل معتادای هنگام ترک شده بودم !
نفسم که کمی جا میاد چشمام پر از اشک میشه ، یعنی زنده بودن من بند یک شیشه ی کوچیکه ؟
طاهره همیشه به شوخی میگه ": اون فس فسکت شیشه ی عمرته حواست بهش باشه . "
قطره اشکی از لای چشمای بسته ام روی گونه ام می چکه ، راست میگه این فس فسک رو زیادی باید جدی بگیرم !
شیشه ی کوچیکی که اندازه ی بند انگشتمه و تموم جونم بندشه .
مثل تار مویی بند این حجم کوچیکم من .
شهاب ناراحت و دل نگران بالا سرم نشسته بود و سرم رو نوازش میکرد : خوبی عمرِ شهاب ؟
چشم باز می کنم و کلافه و پریشون بالا سرم می بینمش . به آرومی پلک به هم می زنم و لبخندی هر چند محو تحویلش میدم .
کلافه دستی تو موهای خوش حالتش می کشه : حواسم به ساعت نبود . ندیدم وارد خونه شدی ، شرمنده روی ماهتم عزیزِ من ، بمیرم و نبینم حال ناخوشت رو .
از درد سینه ام به خودم می پیچم و شهاب خودش رو سرزنش می کنه .
صدام انگار از دور دست ها شنیده میشه : حواست کجا بود که منو یادت رفته بود ؟
پیشونی ام رو محکم می بوسه و زمزمه وار میگه : هیچ جا مَموش کوچولو ، هیچ جا ! بمون برم پنجره ها رو چهار طاق باز کنم تا این بوی گند بره .
لب می زنم : سیگار نکش .
شهاب : چشم ، روی چشمم ، غلط کنم اینبار سیگار دست بگیرم .
_ بیا حرف بزنیم .
شهاب : اینم به چشم .
چشمم به در خشک شد تا شهاب با لیوانی پر از آبمیوه ی طعم مورد علاقه ام به اتاق برگشت . کمکم می کنه از جام بلند بشم .
شهاب : اینو بخور کمی جون بگیری .
به چشمای نگرانش لبخندی می زنم .
" این هم بار سوم تو یه روز و چقدر من خوش شانس بودم ! خدا بعدیش رو بخیر بگذرونه . "
کم کم آبمیوه رو سر می کشم و طعم خوشِ آناناس رو با جون و دل حس می کنم .
شهاب : انگار با جون و دل داری طعمش رو حس می کنی .
لبخندی می زنم : خب خوشمزه ست .
آروم ولی غمگین می خنده .
_ نمیگی چی شده ؟
کلافه چنگی به موهاش می زنه : گفتنش چه سود .
با دست کمی سینه ام رو می مالم و سعی می کنم صاف بشینم : همه حرف ها پر سود نیستن ، گفتنش یکم راه نفس رو باز می کنه .
نگاهش خیره روی صورتمه و فکرش معلوم نیست کجا چرخ می خوره .
با سر انگشتاش گونه ام رو نوازش می کنه ، بعد از لحظه ای عصبی خودش رو عقب می کشه و با غیض میگه : تف به روت بیاد بی غیرت !
متعجب از لحن و کلامش خودم رو کمی بالا می کشم : کی ؟
انگار تازه متوجه بودن من در کنارش میشه و نگاهش رنگی از شرم می گیره . بی توجه به حالتش باز می پرسم : کیو میگی ؟
وقتی جوابی نمی شنوم اصرار می کنم : شهاب دردت چیه ؟ فکر نکن نفهمیدم چند روزه داغونی و هیچی نمیگی آ ، به روت نیاوردم تا خودت بگی .
" آهی " می کشه : از بس خانمی عزیزِ شهاب
پس از مکثی با صدای زیری زمزمه می کنه : چند روز پیش حنا زنگ زد .
جا می خورم : حنا !؟
حنا زن داداش شهاب بود ، زنِ داداشِ مرده ی شهاب ! عمو شاهرخ ! بیوه زنی که تو اون خونه هیچوقت روز خوش ندید . زن عموی من .
کمی خودم رو جلوتر می کشم : زن عمو واسه چی زنگ زده به تو !؟
نیم نگاهی بهم می ندازه و کنارم روی تخت دراز می کشه و سرش رو ، روی پام می ذاره . ساعدش رو روی چشماش قرار میده و لب بهم فشار میده : مثل اونوقت ها نوازشم کن .
بی توجه به خس خس سینه ام و حال ناخوشم آروم می خندم و زیر لب میگم : پسر کوچولوی من !
شهاب : شبناز دوستم داری ؟
تو گلو می خندم : خیلی .
شهاب : مثلا چقدر ؟
_ دوست داشتنم اندازه نداره ، تو وجود منی عمویی .
شهاب : ولی من قد ده تای بچگیمون دوستت دارم . اونوقت ها فکر می کردم ده یعنی آخره همه چیز ، همه چی رو با ده می سنجیدم و آقا جون تو ده تای بچگیم جایی نداشت ! مامان همیشه می خواست نامهربونی آقا جون رو جبران کنه ولی هیچوقت نفهمید هرکی به جای خود .
سرش رو بالا می گیره و نگاه عمیقی بهم می ندازه ، لبخند آروم آروم روی لباش جا می گیره : همیشه می گفتم شبناز مال منه . هیچکس باور نمی کرد این دوست داشتنم رو ، بزرگ که شدیم نتونستم ببینم تو هم داری چوبِ کارای بقیه رو می خوری . اگه نمیومدی هیچوقت ازت جدا نمیشدم .
یاد دوران کودکیم میوفتم و چقدر تو اون سن کوچیک ضربه خوردم و تنها شهاب مثل یه کوه پشتم بود .
_ وقتی بابا هم رفت ، فقط تو برام موندی . هرجا که می رفتی طوری بهت می چسبیدم و نگاهت می کردم که انگار آخرین باره دارم می بینمت .
لبخند تلخی می زنم : هنوز اون ترس باهامه . بابا همیشه می گفت تنهام نمی ذاره ولی نذاشت سال مامان تموم بشه و اونم رفت . رفت و نگفت من بین یه گله گرگ گرسنه چی می کشم !
خاطرات گذشته رو از ذهنم دور می کنم و اخم نامحسوسی به چهره ام می نشونم : حالا چرا یاد اون موقع ها افتادی ؟ دلت تنگ شده !؟ اصلا چرا زن عمو زنگ زده ؟ چی گفت بهت ؟
دستای شهاب ، دستم رو قفل می کنه و حرصی نفس عمیقی می کشه : دردمون که یکی دو تا نیست ! آقا جون همه رو برده زیر سلطه خودش ، تو اون خونه واسه نفس کشیدنتم باید رخصت بگیری . دوتا از پسراش رو از دست داد ، یکیش هم آواره غربت کرد . از کاراش دست برنداشت تا آخری هم ازش فرار کرد ! جون شهپر بالا اومد تا رفت خونه شوهر . زن داداش چند ساله رنگ آفتاب رو ندیده ؛ نمی دونم چقدر دیگه دووم میاره ، اونم یه روز میره و پشت سرشم نگاه نمی کنه .
با انگشتام موهای به هم ریخته اش رو شونه می کنم : زن عمو چی گفت که زخم دلت باز شده ؟
اخم بین ابروهاش پررنگ تر شد : زنگ زد خبر بده که شاهو دست زنش رو گرفته و اومده تهران . گفت حواست باشه نیاد سرت باز آوار بشه . اونا دیگه بی حیایی رو رد کردن به والله ! یادم نمیره اون روز رو که چشم تو چشمم گفت زنمه ! من اون لحظه مُردم شبناز . بی غیرت بودم که سرمو انداختم پایین و هر چی بزرگترا گفتن دم نزدم . از من گذشت ولی تو ... فکر نکن خاطر خودم اومدیم اینجا ، نمی‌خواستم بشینم و ببینم تو هم به سرنوشت تلخ یکی از ماها گرفتار میشی .
غمگین می خندم و یادم میوفته منُ بچه سن رو نشون کی کرده بودن !
_ فدای مهربونیت ، دردت اومدنه عمو شاهوئه ؟
شهاب : صبح بهم زنگ زد ، بی غیرت میگه با آقاجون بحثم شده ، دارم میام اونجا ! انگار دفعه اولشه این کولی بازی هاش . بعضی وقتا میگم منِ بی گناه چرا جول و پلاسم رو جمع کردم و راهی غربت شدم ! اون مرتیکه بی همه چیز باید میومد و تو تنهاییِ خودش می پوسید . بعضی وقت ها هم میگم خوب شد اومدیم ، ما اینجا پیشرفت کردیم .
چشماش رو بسته بود و من هم طبق معمول با مژه های فر و تابدارش بازی می کردم : نا شکر نباش . اونجا بودیم همش می خواستی نیش و کنایه فامیل رو تحمل می کردی . اینجا منم و تویی و دوستایی که با دنیا عوضشون نمی کنم . ما خودمون با هم یه ایل و تباریم عمویی .
روی دستم رو می بوسه ، از لرز لباش بغض می کنم ، چرا اون جماعت عمویی من رو ول نمی کنن ؟
شهاب : میگه زنم رو می فرستم خونت چند روزی تا یه جا واسه تلپ شدن گیر بیارم . میگه می خواد اسباب و اساسیه اش رو جمع کنه و بیاد تهران . حالم از خودش و زن ناجنسش به هم می خوره . انگار یادش رفته گند کاریش رو ... یادش رفته چطور یه ایل رو انداخت به جونمون ، خودشو زده به اون راه و میگه هوای زنم رو داشته باش تا یه گِلی تو سرم بگیرم . آدم انقدر بی غیرت باشه که زنش رو بفرسته پیش شوهر سابقش ؟ هه ! شوهر ! شناسنامم سیاهه اسمش شد وقتی روح و جسمش مال یکی دیگه بود .
دستم رو لا به لای موهاش به حرکت درمیارم ، کم کم تن منقبض شده اش آروم میشه . بـوسه ای روی موهاش می نشونم : اونوقت تو چی گفتی ؟
شهاب : چی می خواستی بگم ؟! گفتم یادمه ننه ی زنت زیادی سنگت رو به سینه اش می زد و شاهو شاهو از دهنش نمیوفتاد . دست زنتم گرفتی آوردی اینجا یه راست ببرش خونه ننه اش . اینجا آب و دون اضافی نداریم .
ریز می خندم و صورتش رو غرق بوسه می کنم : اینا رو نمی گفتی بهت شک می کردم .
صورتم رو جلو صورتش می گیرم .
شهاب : فقط خودم و خودت .
با لبخند چشمکی می زنم : فقط خودم و خودت ! عمو شاهو هم فعلا خونه ی ننه ی زنش خوش بگذرونه .
شهاب : حاضرم شرط ببندم یه مدت دیگه باز روز از نو و روزی از نوئه . اون هرجور شده خودش رو اینجا چتر می کنه .
چشم غره ای بهش میرم : تو و سعید شورش رو درآوردید با این شرط بندی کردناتون .
نیشخندی می زنه و خودش رو بالا تر می کشه : راستی چه خبر از بچه ها ؟
_ خوبن ، شکر . میدونی امشب مهمون فربد بودیم ؟ حس رفتنش نبود گفتم نمیایم ؛ تو هم یه تماس بگیری بد نیست ، به طاهره گفتم نمی خوام ریخت فربد رو ببینم . باز یه گند کاشته واسم .
شهاب : دیگه باید به کارای فربد عادت کرده باشی .
چشم غره ای به لبخندش میرم و یاد تورج میوفتم : راستی !؟ تورج هم عاشق شده .
شهاب : خبرت دست دومه .
_ انگار آخرین نفرم که می فهمم !
یاد غروب میوفتم و لب و لوچه ام آویزون میشه : نگرانشم ! غروب داداشِ تورج بهش زنگ زد گفت ترنج تو اتاق عمله و بچش داره به دنیا میاد . باهاش حرف زدم گفت حال ترنج تعریفی نیست ، یه دستش شکسته و دخترشم تو دستگاهه . یه سر بریم پیششون .
شهاب : انشالله که چیزی نیست . زنگ می زنم حالشو جویا میشم .
هیکل سنگینش رو از روی تخت هول میدم : حالا هم پاشو سراغ شام من کلی کار سرم ریخته ، فربد کامپیوترم رو ریست کرده و از صبح هم کلی بد بیاری آوردم . کلا امروز روز شانس من نبود .
نیشخندی می زنم : سعید هم قوز بالا قوز شده بود .
با آوردن اسم سعید کنجکاو می پرسه : چطور ؟ کاری کرده ؟
_ وسط کار ازم قول همکاری گرفت به علاوه یه فسنجونِ ملس که از الان راضی نیستم از حلقومش پایین بره .
خندید و سرخوش تو جاش نشست : سعید ماهیگیر خوبیه .
_ بیشتر از سعید دلم میخواد فربد رو حلق آویز کنم .
شهاب : خونش حلاله ، نه ؟
چشم غره ای بهش میرم و محکم تر از قبل هولش میدم : پاشو ببینم ، تو همیشه اینقدر بیکاری !؟ کارهایی که گفتم رو انجام بده منم یکم استراحت کنم تموم تنم درد می کنه .
شهاب : سینه ات درد می کنه ؟
_ نه ، اگه دیگه سیگار نکشی .
شهاب : تا ببینم .
معترض اسمشو رو صدا می کنم .
شهاب : شوخی کردم عزیز دلم ، دفعه اول و آخرم بود اصلا ، خوبه ؟
سری به عنوان " مثبت " تکون میدم .
شهاب : بی بی سی بودن سعید روت تاثیر گذاشته !
با خیره گری نگاهش می کنم : تو و اون دوست خبیثت زیادی تاثیر منفی روی من دارید !
شهاب : رادار هات فقط قطب منفی رو می گیره ، مثبتت می لنگه .
کشدار و عصبی صداش می کنم : عمـو !
بی توجه به اعتراضم با نیشخندی روی لب از اتاق بیرون میره .
با رفتنش نفس عمیقم رو رها می کنم و روی تخت وا میرم .
اگه پای اون زن تو این خونه باز بشه بی شک تبدیل به قاتل زنجیره ای میشم و خودش و شوهرش رو به درک واصل میکنم . قلبم میگیره ، شاید هم ...
شاهو پسر سوم آقا جون بود و پسر خلاف خانواده ی پدری ، کسی که درد بزرگی روی دل تک برادرش گذاشت و نمی دونم چرا همه به جانبداری شاهو بلند شدند !
***

 
آخرین ویرایش توسط مدیر
Similar threads Forum Replies Date
جالب و دیدنی 1
بخش کودکانه 0
داستان‌های کوتاه کاربران 1
تایپ رمان 1
آموزش رمان نویسی و نویسندگی 6

بالا