انجمن یک رمان

مهمان گرای شما برای استفاده کامل از امکانات انجمن (ارسال رمان،مطالعه رمان ها) باید در انجمن عضو شوید. اگر آشنایی کامل با عضویت در انجمن را ندارید اموزش زیر را مطالعه کنید
آموزش ثبت نام در انجمن
جهت عضویت کلیک کنید

کامل شده رمان دلارام | Hakerghalb کاربر انجمن یک رمان

آیا رمان دلارام را ادامه بدهم

  • خیر

    رای 0 0.0%
  • بله

    رای 9 100.0%

  • مجموع رای دهندگان
    9
وضعیت
موضوع بسته شده است.

حسنا(هکر قلب)

کاربر حرفه‌ای
کاربر حرفه ای
عضویت
12/27/17
ارسال ها
1,363
لایک ها
10,363
امتیاز
5,723
محل سکونت
دهکده ی عسلی
#1
کد رمان : 1163
ناظر : cinder
ویراستار: سیده پریا حسینی


مقدمه :
-صدایم را می‌شنوی؟
جوابی نداد، انگاری که کر و لال باشد. باز گفتم: من را نگاه کن.
اما چشم هایش بسته بود. تکانش دادم، اما حرکتی نکرد. چشمم به کاغذ روی میز افتاد که رویش نوشته بود:
-دیر آمدی، نیمه جانت را کشتند.

دلارام.jpg

خلاصه :
داستان در مورد دختری است به اسم دلارام. طی اتفاقاتی، با یه پسری مغرور و البته مهربون به اسم شاهین آشنا می‌شه. دلارام، برادری به اسم داریوش داره که دانیال پلیسه و برای دستگیری شایان (برادر شاهین) و عموی شاهین که رئیس باند چشم عقاب هستند، وارد باندشون می‌شه و...
ژانر: عاشقانه، پلیسی، درام، طنز
پایان: نامعلوم
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

روشنک.ا

مدیر تالار کتاب +گوینده انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار کتاب
عضویت
3/31/17
ارسال ها
957
لایک ها
12,419
امتیاز
4,773
سن
21
محل سکونت
تهران
#2



نویسنده ی عزیز ، ضمن خوش آمد گویی ، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید


لطفا ورودیا عضویت جهت نمایش مطالب سایت.




لطفا ورودیا عضویت جهت نمایش مطالب سایت.



و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید

لطفا ورودیا عضویت جهت نمایش مطالب سایت.



درصورت پایان یافتن رمان خود در تاپیک زیر اعلام کنید.

لطفا ورودیا عضویت جهت نمایش مطالب سایت.



دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد از 10 پست در تاپیک زیر اعلام کنید.

لطفا ورودیا عضویت جهت نمایش مطالب سایت.



و برای دریافت جلد خود بعد از تگ شدن به تاپیک زیر مراجعه کنید.

لطفا ورودیا عضویت جهت نمایش مطالب سایت.



به این موضوع هم دقت کنید که وقفه بین پست های رمان حداکثر ۴ هفته است و اگه بیشتر از این باشه به رمان های رها شده منتقل خواهد شد.

** لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز و خلاف عرف و قوانین انجمن جدا خود داری کنید ضمنا از کشیدن حروف و تکرار آن ها نیز بپرهیزید . **

با تشکر تیم مدیریت یک رمان
 

حسنا(هکر قلب)

کاربر حرفه‌ای
کاربر حرفه ای
عضویت
12/27/17
ارسال ها
1,363
لایک ها
10,363
امتیاز
5,723
محل سکونت
دهکده ی عسلی
#3
در خانه را به هم کوبید و با گریه از خانه دور شد. آن قدر دور شد که خسته شد. روی زمین نشست. بی‌صدا گریه می‌کرد.
صدایی، او را متوجه خود کرد که گفت:
-مشکلی پیش آمده خانم؟
دخترک، ترسیده سرش را از پاهایش برداشت و به پسر رو به رویش نگاه کرد و با لکنت جواب داد: ن..نه...نه، مشکلی نیست.
سریع اشک هایش را پاک کرد و از زمین بلند شد. دوید و از آن جا دور شد. به پارکی رسید و آنجا بر روی نیمکتی نشست.
پسری هم کنار او نشست. بی توجه به پسری که کنارش نشسته بود، به رو به رو خیره شد. غرق اتفاقات امروز بود. آهی کشید. پسر با تعجب نگاهش کرد و گفت:
-اتفاقی افتاده؟!
دختر بدون مقدمه، از دل پرش به آن غریبه گفت:
-شش سالم بود، برادرم رو ازم جدا کردن. مادرم از دوری پسرش، بعد سه ماه، دق کرد و مرد. پدرم بعد چهلم مادرم، واسم نامادری آورد. نامادری خوبی بود و بد رفتاری نمی‌کرد، اما اونم بعد هفت سال فوت کرد. بابام یه زن دیگه ای گرفت. اما این یکی، هر روز من رو می‌زنه. بابام چیزی بهش نمی‌گه. امروز هم به بابام گفت که اینجا یا جای منه یا دخترت و بابام هم به من گفت که سه روز وقت دارم از اینجا برم. منم از کار بابام ناراحت شدم. فکر کردم طرف دخترش رو می‌گیره، اما...نه.
پسر حرفی نداشت بزنه. دلش می‌خواست کمکش کند، اما نمی‌توانست. پس گفت:
-خدا کمکت کند.
و رفت.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

حسنا(هکر قلب)

کاربر حرفه‌ای
کاربر حرفه ای
عضویت
12/27/17
ارسال ها
1,363
لایک ها
10,363
امتیاز
5,723
محل سکونت
دهکده ی عسلی
#4
پوزخندی زد و به رفتنش خیره شد. هوا تاریک شده بود؛ آن قدر تاریک بود که افراد خیلی کمی در پارک بودند. از روی نیمکت بلند شد تا به سمت خانه ای که تا فردا آن جا بود، برود. در راه، پسر همسایه شان هم او را دید.
-خانم اُدَوی؟
دختر گفت:
-بله؟
پسر گفت:
-سلام، خوب هستید؟
دختر گفت:
-سلام، ممنون، شما خوبین؟
پسر گفت:
-ممنون، بفرمایید بالا تا برسونمتون.
دختر جواب داد:
-ممنون، مزاحمتون نمی‌شم.
پسر گفت:
-نه، مراحمید. مسیرمون یکیه، بفرمایید.
دخترک هم در عقب را باز کرد و نشست و پسر هم به راه افتاد. بعد از ده دقیقه، به سر کوچه شان رسیدند.
_دستتون درد نکنه. می‌شه این جا پیاده شم؟
پسر بدون حرفی، ماشین را نگه داشت. دختر گفت:
-باز هم تشکر...
و خداحافظی کرد و بعد، از ماشین پیاده شد.
به طرف خانه دوید، مثل کسی که تازه از زندان آزاد شده بود. وارد خانه شد و بدون جلب توجه، به طرف اتاقش رفت و در را هم قفل کرد. صدای نامادری خود را شنید:
-بهرام، من خسته شدم. این دختر پاپتیت معلوم نیست با کدوم بی‌غیرتی داره لاس می‌زنه که همیشه صبح می‌ره، شب پیداش می‌شه.
بهرام گفت:
-فردا می‌فرسمتش بیرون. تو هم ناراحت نشو عزیزم. امشبم تنبیهش می‌کنم؛ بذار بیاد.
از حرف های پدرش ناراحت شد. پس بدون اینکه توجهی به تیکه ی آخر جمله ی پدرش کند، تصمیم گرفت که همین امشب از این خانه برود. ساک دستی کوچکی از زیر تختش بیرون آورد. قاب عکس مادرش و برادرش رو برداشت و چند دست لباس و شناسنامه اش و مقدار کمی پول که از پول توجیبی ماهیانه اش مانده بود، برداشت. در اتاق را باز کرد و بدون توجه به اطرافش، به سمت در خروجی رفت. با صدای پدرش، ایستاد.
-کجا دلارام؟!
بدون این که برگرده، گفت:
-مگه از خونت بیرونم نکردین؟ الان هم دارم می‌رم بیرون.
این رو گفت و بدون اینکه منتظر جواب بشه، به سمت در سالن رفت. در را باز کرد و گفت:
-هیچ پدری، بچه اش رو از خونه نمی‌اندازه بیرون‌. شاید من دخترت نیستم.
و از خانه بیرون زد.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

حسنا(هکر قلب)

کاربر حرفه‌ای
کاربر حرفه ای
عضویت
12/27/17
ارسال ها
1,363
لایک ها
10,363
امتیاز
5,723
محل سکونت
دهکده ی عسلی
#5
(شاهین)

داشتم به طرف ویلای عموم می‌روندم. این روزا، حتی وقت نکردم یه سری به عموم بزنم. عموم برام مثل پدرم عزیزه.
گوشیم زنگ خورد. خم شدم که گوشیم رو بردارم که صدای جیغ دختر که به ماشینم برخورد کرد، بلند شد. با هول، پام رو روی ترمز زدم. لعنتی، خدا کنه که چیزیش نشده باشه. گوشیم که داشت خودش رو می‌کشت رو برداشتم و اعصاب خوردم رو هم روی پشت خطی خالی کردم.
_ چیه؟
_ داداشی، کی میای؟ من و عمو، منتظرت هستیم. (اینا رو با بغض می‌گفت.)
لعنت به من، شراره رو ناراحت کردم، بهترین عزیزمه.
صدای شراره، باعث شد که از فکر بیرون بیام.
-داداشی، اونجایی؟
_آره قربونت برم. یک ساعت دیگه اونجام.
بدون خداحافظی، قطع کردم. از ماشین پیاده شدم و خیره شدم به اون دختر بچه. هم سن شراره بود. بی‌هوش بود. بلندش کردم و تو ماشین گذاشتمش و ساک کوچولوشم گذاشتم. ماشین رو روندم طرف ویلا. بعد از یک ساعت، رسیدم. دو بوق زدم و نگهبان هم در رو باز کرد. ماشین رو پارک کردم. شراره هم صدای بوق ماشین رو که شنید، دوید بغلم و گفت:
-سلام داداشی، خوبی؟
_آره، حالا از گردن من بیا پایین. شادی و شایان کجان؟
همان طور که از گردنم اومد پایین، گفت:
_داداش شایان که خونه ی خودشه و شادی هم پیش مامانه.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

حسنا(هکر قلب)

کاربر حرفه‌ای
کاربر حرفه ای
عضویت
12/27/17
ارسال ها
1,363
لایک ها
10,363
امتیاز
5,723
محل سکونت
دهکده ی عسلی
#6
یادم رفت که آدمی هم تو ماشینه و بی‌توجه، رفتم بالا. با عمو هم سلام و احوال پرسی کردم که گفت:
-زنگ که زدیم، سر شراره چرا داد زدی؟!
تازه یادم اومد که دختره تو ماشینمه. محکم زدم به پیشونیم و سریع رفتم سمت ماشین.
شراره گفت:
_داداش، چی‌شد؟!
_ توضیح می‌دم، بیا کمک.
در ماشین رو باز کردم و بدن بی‌جونش رو از ماشین بیرون آوردم. بدون توجه به چشمایی که با تعجب نگاه می‌کرد، بردمش داخل و توی اتاق مهمان، روی تخت خوابوندمش.
الیاس (پسر عموم) گفت:
-داداش، این کی بود؟
_مهمون...
رفتم آشپزخونه که آب بخورم. شراره هم با اخم نگام می‌کرد که گفت:
-این کیه؟
_آب بخورم، شام هم بخورم، توضیح می‌دم.
از خونسردیم، حرصی شده بود. جیغ زد:
_به خـاطر ایـن دختـره سر من داد زدی؟! آره؟
_داشتم می‌اومدم، تو زنگ زدی و گوشیم رو خواستم بردارم که زدم به دختره و حالا هم آوردمش، چون اگه می‌بردمش بیمارستان، سوال پیچم می‌کردن یا می‌رفتم زندان. عصبی شدم. حالا هم بخشید، بیا به من شام بده.
_چشم داداشی.
_چشمت بی بلا عزیزم.
همون طور که غذا واسم می‌کشید، گفت:
-حالا چی‌کار می‌کنی؟
گفتم:
-نمی‌دونم، حالا بذار زنگ بزنم نوید تا بیاد معاینه اش کنه.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

حسنا(هکر قلب)

کاربر حرفه‌ای
کاربر حرفه ای
عضویت
12/27/17
ارسال ها
1,363
لایک ها
10,363
امتیاز
5,723
محل سکونت
دهکده ی عسلی
#7
عمو گفت:
-زنگ زدم. حالا توضیح بده.
نگاهی به پشت سرم کردم که عمو تو چهارچوب در بود.
گفتم:
-داشتم می‌اومدم که شراره بانو زنگ زدند و می‌خواستم گوشی رو بردارم که این دختر خانم هم برخورد کرد به ماشین، همین.
عمو گفت:
-شام که خوردی، بیا اتاقم.
-چشم عمو.
(دلارام)
با حس کوفتگی بدنم و تشنگی، چشمام رو باز کردم. توی اتاقی با ترکیب کرم طلایی بودم که دو در داشت. خدایا، من این جا چی‌کار می‌کردم؟!
با یادآوری تصادف، آهی کشیدم. همین رو کم داشتم. بابام یعنی دنبالم می‌گرده؟ هه! بابا، چه واژه ی غریبی! اون از بچگی هم من رو مقصر مرگ مامان می‌دونست. شاید...
با باز شدن در، دست از فکر کردن برداشتم. دختری که هم سن خودم بود، وارد شد.
-سلام، کی به هوش اومدی؟!
گفتم:
-سلام، همین حالا به هوش اومدم. من کجام؟
دختر اومد نزدیک و گفت:
-خونه ی مایی. اسمت چیه عزیزم؟
-دلارام.
دختر گفت:
-خب دلارام جون، مسافری؟
گفتم:
-نه.
دختر که انگار شاد شد، گفت: شماره ای از خانواده ات داری؟
گفتم:
-نه، ندارم.
انگار از چهره ام خوند که دلم نمی‌خواد برم.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

حسنا(هکر قلب)

کاربر حرفه‌ای
کاربر حرفه ای
عضویت
12/27/17
ارسال ها
1,363
لایک ها
10,363
امتیاز
5,723
محل سکونت
دهکده ی عسلی
#8
دختر گفت:
-ببین دلارام، من نمی‌دونم تو کی هستی، ولی باید از این جا بری.
بدون هیچ مقدمه ای، از بدبختیام گفتم، از پدری که نبودنش هم فرقی به حالم نداره، از برادری که فقط پانزده سالش بود و از مادرش جدا کردند و از نامادری که من رو جلو پدرم خراب می‌کرد و از خونه بیرونم کردند. حرفام که تموم شد، گفتم:
-باشه. می‌رم.
سرم رو از دستم کشیدم و ساکم رو برداشتم. خواستم از اتاق خارج شم که در با ضرب باز شد و مرد مسنی با موهای جو گندمی، اومد داخل و گفت:
-دخترم، کجا؟ تو که هنوز خوب نشدی...
بغضم گرفت. با صدایی که نلرزه، گفتم: -مزاحمتون نمی‌شم.
از اتاق خارج شدم. نمی‌دونستم که کدوم در خروجیه. خونه ی بزرگی بود. سمت در بزرگ رفتم. در رو باز کردم و رفتم بیرون. حیاطش هم خیلی بزرگ بود. رفتم به سمتی که ماشینی پارک شده. به سمت مستقیم رفتم، خیلی رفتم. نگاهی به اطراف کردم. دیدم گم شدم، همون جا رو زمین نشستم و شروع کردم به گریه کردن. نمی‌دونم چه قدر گذشت که احساس کردم که هوا داره تاریک می‌شه. نگاهی به آسمون انداختم‌ که دیدم ابرهای سیاهی که بودن، آسمون رو می‌پوشونه. داد زدم:
-خدا، حواست به بنده ی تک و تنهات هست؟ نه، نیست. اگه بود، حداقل جایی بهتر بودم یا اقبالم بهتر بود.
احساس سوزشی در معده ام کردم و افتادم. چشمام سیاهی رفت و در سیاهی مطلق فرو رفتم.
(شاهین)
با صدای فریاد یه نفر، از خواب بیدار شدم. نگاهی به ساعت کردم؛ ساعت ده و نیم صبح بود.
نگاهی از پنجره به بیرون انداختم، هوا بارونی بود. نگاهی از پنجره به حیاط انداختم و با چیزی که دیدم، سریع از اتاق رفتم بیرون. عمو تا من رو دید، گفت:
-سلام، بیرون سرده پسرم‌. یه چیزی بپوش و برو.
گفتم:
-سلام عمو...
کتی پوشیدم و رفتم بیرون. سمت باغ رفتم. جسم بی‌جون همون دختر رو تو آغوشم کشیدم و بردمش داخل عمارت.
عمو با دیدن دختره، چیزی زیر لب گفت که متوجه نشدم. همون طور دختره رو می‌بردمش اتاق مهمان که گفتم:
-شراره کجاست؟
خوابوندمش رو تخت‌.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

حسنا(هکر قلب)

کاربر حرفه‌ای
کاربر حرفه ای
عضویت
12/27/17
ارسال ها
1,363
لایک ها
10,363
امتیاز
5,723
محل سکونت
دهکده ی عسلی
#9
عمو گفت:
-نمی‌دونم، تو اتاقشه‌.
به چهره اش نگاه کردم. نمی‌دونم چه طور شده بودم که نمی‌تونستم ازش چشم بردا‌رم. انگار که چشمام طلسم شده بود! به هر سختی ای که بود، ازش چشم برداشتم. از اتاق بیرون رفتم. گوشیم رو برداشتم و شماره ی نوید رو گرفتم. بعد از دو بوق، برداشت.
_ بله؟
_بلا!
_عه، تویی شاهین؟ سلام، شماره ات رو عوض کردی؟
_ آره، می‌تونی همین الان بیای و دختر دیشبی رو معاینه اش کنی؟
_ باشه، نیم ساعت دیگه اون جام.
_بای.
بدون اینکه بهش مهلت خداحافظی بدم، قطع کردم. رفتم آشپزخونه و صبحونه خوردم. بعد، به زینت خانم که داشت ناهار درست می‌کرد، گفتم:
-زینت خانم، یه سوپ درست کنید.
-چشم پسرم.
-ممنون.
از آشپزخونه بیرون رفتم. نوید رو دیدم که با عمو احوال پرسی می‌کنه.
گفتم:
-سلام داداش نوید.
نوید گفت:
-سلام داداش.
نوید پزشکه که تو دانشگاه توی دو تا درس عمومی باهاش آشنا شدم. من هم داروسازی خوندم. نوید گفت:
-داداش، بیا بریم معاینه اش کنم. امروز نرفتی آزمایشگاه؟
-نه.
(دلارام)
با احساس سوزش معده ام، چشمام رو باز کردم. باز تو همون اتاق بودم. جیغی از سر حرص زدم که در اتاق با ضرب باز شد و دو تا پسر هم وارد شدن.
پسر اولی، قدش بلند تر و هیکلی تر از دومی بود و پسر دومی هم چشماش خاکستری بود. پسر اولی که چشم و ابروش مشکی بود و جذاب بود و پسر دومی هم به قول شیدا دوستم، هلویی واسه خودش بود.
پسر دومی گفت:
-مادمازل زیبا، کدوممون پسند شدیم؟
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

حسنا(هکر قلب)

کاربر حرفه‌ای
کاربر حرفه ای
عضویت
12/27/17
ارسال ها
1,363
لایک ها
10,363
امتیاز
5,723
محل سکونت
دهکده ی عسلی
#10
پسر اولی هم گفت:
-چه عجب به هوش اومدی!
به خودمم اومدم و شروع کردم به جیغ زدن که این دفعه، همون دختره وارد شد و گفت:
-چته دلارام؟!
پسر دومی با شنیدن اسمم، نگاهش غمگین شد.
با جیغ و گریه، جواب دادم:
-شـما کـه مـن رو بیرون کردین. چی از جونم می‌خواین؟
هق هقم بود که امونم رو بریده بود.
پسر اولی هم گفت:
-شراره، تو بیرونش کردی؟ مگه من نگفتم که این دختره تا زمانی که خوب نشده، مهمون ماست و اینجا می‌مونه؟ هــان؟
هان رو با داد گفت که منم صدام قطع شد.
دختره که فهمیدم اسمش شراره بود، با گریه گفت:
-داداش، من بیرونش نکردم. خودش بیرون رفت.
پسر دومی هم گفت:
-شاهین جان، می‌شه بحث رو تموم کنید؟ شراره خانم، شما هم برین یه سوپ بیارین.
من خواستم حرفی بزنم که شاهین گفت:
-بهترین دلارام خانم؟
گفتم:
-مرسی.
پسره که هنوز اسمش رو نمی‌دونم، گفت:
-اسمت دلارامه؟
من با خجالت گفتم:
-بله.
پسره باز چشماش غمگین شد، اما نمی‌دونم چرا. در باز شد و شراره با یه سینی وارد شد. شاهین از دستش گرفت و گفت:
-برو بیرون شراره.
و رو به پسر دومی کرد و گفت:
-نوید، من برم تکلیفم رو با شراره روشن کنم.
دلم سوخت. لب زدم:
-خواهش می‌کنم کاریش نداشته باشید. من هم مقصر هستم.
بدون توجه به حرف من، رفت بیرون.
اشک سمجی از چشام افتاد روی صورتم که نوید اومد و اشکم رو پاک کرد. ظرف سوپ رو برداشت و قاشق رو پر کرد و جلو لبم گرفت.
خجالت کشیدم و گفتم:
-می‌شه خودم بخورم؟
نوید گفت:
-باشه.
ظرف رو به دستم داد. به خاطر معده ام که می‌سوخت، کامل خوردم.
_ممنون به خاطر سوپتون.
_خواهش می‌کنم.
در اتاق باز شد و یه پسری که معلولیت جسمی داشت، وارد شد و گفت:
-دکتر، حال مریضمون چه طوره؟
نوید هم جواب داد:
-خوب می‌شه، اگه باز نره بیرون.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
وضعیت
موضوع بسته شده است.

بالا