انجمن یک رمان

مهمان گرای شما برای استفاده کامل از امکانات انجمن (ارسال رمان،مطالعه رمان ها) باید در انجمن عضو شوید. اگر آشنایی کامل با عضویت در انجمن را ندارید اموزش زیر را مطالعه کنید
آموزش ثبت نام در انجمن
جهت عضویت کلیک کنید

کامل شده رمان طوفان تاريكي (جلد سه رمان زاده تاريكي)| ldkh كاربر انجمن يك رمان

وضعیت
موضوع بسته شده است.

ldkh

مدیر بازنشسته تالار اخبار + نویسنده انجمن
مدیر بازنشسته
عضویت
5/22/17
ارسال ها
1,461
لایک ها
1,969
امتیاز
5,723
#1
کد رمان: 1123
ناظر رمان: سیده پریا حسینی
ویراستار: بهار قربانی



نام رمان: طوفان تاريكی
نام نويسنده: ldkh
ژانر: تخيلی


خلاصه:
همه چیز در سياهی و خاموشی غوطه‌ور است كه با آمدن شخصی مرموز، جرقه‌ی انتقام زده می‌شود. آتش دوباره به پا می‌شود و طوفان درست می‌كند. زاده‌ تاريكی برمی‌گردد با آتش انتقامی كه در سينه دارد و طوفانی كه در راه است؛ طوفانی از جنس تاریکی.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

FATEMEH_R

مدیر بازنشسته
مدیر بازنشسته
عضویت
3/31/17
ارسال ها
609
لایک ها
4,102
امتیاز
4,073
محل سکونت
پاریس کوچولو
#2



نویسنده ی عزیز ، ضمن خوش آمد گویی ، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانینزیر را به دقت مطالعه فرمایید


لطفا ورودیا عضویت جهت نمایش مطالب سایت.




لطفا ورودیا عضویت جهت نمایش مطالب سایت.



و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید

لطفا ورودیا عضویت جهت نمایش مطالب سایت.



درصورت پایان یافتن رمان خود در تاپیک زیر اعلام کنید.


لطفا ورودیا عضویت جهت نمایش مطالب سایت.



دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد از 10 پست در تاپیک زیر اعلام کنید.

لطفا ورودیا عضویت جهت نمایش مطالب سایت.



و برای دریافت جلد خود بعد از تگ شدن به تاپیک زیر مراجعه کنید.

لطفا ورودیا عضویت جهت نمایش مطالب سایت.



به این موضوع هم دقت کنید که وقفه بین پست های رمان حداکثر ۴ هفته است و اگه بیشتر از این باشه به رمان های رها شده منتقل خواهد شد.

** لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز و خلاف عرف و قوانین انجمن جدا خود داری کنید ضمنا از کشیدن حروف و تکرار آن ها نیز بپرهیزید . **

با تشکر تیم مدیریت یک رمان
 

ldkh

مدیر بازنشسته تالار اخبار + نویسنده انجمن
مدیر بازنشسته
عضویت
5/22/17
ارسال ها
1,461
لایک ها
1,969
امتیاز
5,723
#3
به طرف ماشين رفتم. در رو سريع باز كردم و سوارش شدم. چشمام رو از فشار خستگی بستم و سرم رو به صندليم تكيه دادم؛ نفس عميقی كشيدم. تمام تنم خستگی رو فرياد می‌زدن. سوزش چشمام اثباتش می‌كرد. انگشتم رو روی چشمای بسته شده‌ام گذاشتم و فشار خفيفی بهشون وارد كردم كه كمی درد گرفتن. لعنتی زير لب زمزمه كردم و كاپشنم رو از تنم بيرون آوردم؛ برخلاف بيرون كه قصد داشت ازم يه آدم برفی درست كنه، داخل ماشين خيلی گرم و طاقت‌فرسا بود!
كاپشن رو روی صندلی كناري‌ام انداختم، اما با به ياد آوردن دو جفت چشم آبی معصوم دوباره دست دراز كردم و كاپشن رو توی مشتم گرفتم و به عقب پرتش كردم. كمی تو جای خودم تكون خوردم. سيستم گرم كننده ماشين رو روشن كردم و دريچه رو، رو صورت خودم تنظيم كردم. گرمايی كه با ملايمت، مثل يه نسيم به صورتم می‌خورد حس لذت بخشی بهم می‌داد. انگار خستگی تنم رو مثل يه برف آب می‌كرد و جونی دوباره بهم می‌بخشيد. توی خلسه شيرينی فرو رفته بودم و كم مونده بود كه خوابم ببره كه با صدای تق‌تق شيشه چشمام رو باز كردم و سرم رو برگردوندم. شيشه رو پايين دادم كه چشمام روی صورت سفيد و گردش موند؛ لبش از سرما سفيد شده بود. ناخودآگاه لبخندی زدم و گفتم:
- بيا سوار شو! يخ زدی.
سرش رو تكون داد و روی صندلی كناريم جا گرفت. به چهره بانمكش خيره شدم. لبخندی رفته رفته روی لبم درحال شكل گرفتن بود كه با لحن بچه‌گانه هميشگي‌اش پرسيد:
- اوم! چرا اين‌جوری نگاه مي‌كنين؟
لبخندم عمق گرفت، سرم رو تكون دادم و گفتم:
- تمام صورتت قرمزه، مخصوصاً دماغت.
سرش رو تكون داد كه چند تا از تار موهای نارنجيش از كلاه پشميش بيرون زدن. دستم رو به طرف كلاهش بردم و از سرش كشيدم و گفتم:
- هی! وقتی كه توی ماشينی احتياجي به اين نيست.
و بعد كلاه رو روی دستش گذاشتم كه گفت:
- يادم رفت.
سرم رو تكون دادم و ماشين رو روشن كردم، سرعتم رو كمی بيشتر كردم و از آموزشگاه دور شدم. نمی‌دونم چرا اما ناخودآگاه نفس راحتی كشيدم، آموزشگاه و مدرسه جونی برام نمی‌گذاشتن. حواسم رو به جلو دادم. بايد تينا رو به خونه‌اش می‌رسوندم. با اومدن اسمش توی ذهنم تصويرش جلوی چشمم نقش گرفت. برگشتم و به چهره‌ی سفيدش كه با كک‌ومک‌هايی كه چيزی از زيبايی و معصوميتش كم نمی‌كرد نگاه كردم. از چهره‌اش معصوميت می‌باريد؛ يهو برگشت و با نگاهش غافلگيرم كرد. مثل هميشه وقتی از چيزی ناراحته شروع كرد به تند حرف زدن:
- خانوم معلم، من صورتم مشكلی داره كه شما هی بهم می‌خندين؟
بدون توجه به اين كه در حال رانندگي‌ام سرم رو به عقب پرت كردم و شروع كردم به خنديدن. اين دخترک معصوم و ساده، تنها كسی بود كه می‌تونست من رو اين‌طور به قهقهه بندازه‌. دختركی كه شايد زندگيش شبيه من بود. با اين تفاوت كه...
تينا به چشمايی كه از ترس گرده شده بودن به جلو نگاه كرد و با لحن وحشت زده‌ای گفت:
- وای خانوم معلم، الان تصادف می‌كنيم!
سرم رو پايين آوردم. نفس طولانی كشيدم و به روبه‌روم خيره شدم. انگار تونسته بود خستگی رو از تنم بكشه بيرون. دوباره لبخندی زدم و سعي كردم بيشتر حواسم به خيابون و رانندگي‌ام باشه تا با جون هر دومون بازی نكنم. پوزخندی زدم. من كه چيزي‌ام نمی‌شد اما تينا نبايد آسيب می‌ديد. پام رو روی ترمز فشار دادم، هر دو كمی به جلو خم شديم و دوباره به عقب برگشتيم. كمربندش رو باز كرد و با اون چشمای قهوه‌ايش كه حالا برق خوش‌حالی توشون می‌درخشيد و لب‌های سرخش كه حالا به خنده باز شده بود گفت:
- خيلی ممنونم خانوم معلم! شما خيلی مهربونيد.
اين دختر ويروس لبخند داشت كه به منم انتقال داده بود. لبخندی زدم و گفتم:
- مراقب خودت باش تينا!
سرش رو انداخت پايين و با انگشتاش بازی كرد. دوباره لبخندي زدم و گفتم:
- چيزی ش...
سرش رو بالا آورد؛ يهو پريد به طرفم و لپم رو بوسيد و برگشت عقب و پياده شد و به طرف خونش دويد. اولش مبهوت بودم اما بعد كم‌كم لبخندم عمق گرفت. از مرز لبخند رد شدم و شروع كردم به خنديدن. همون‌طور كه می‌خنديدم پام رو روی گاز گذاشتم و از كوچه خارج شدم. همين طور كه از كوچه خارج می‌شديم لبخند من هم كم‌كم محو می‌شد. برای يه لحظه برگشتم و به جای خالي‌اش نگاه كردم كه چشمم روی كلاه پشمیش موند، لبخندی مثل يه نسيم صورتم رو نوازش داد. اين دختر حتی وقتی هم كه نبود من رو شاد می‌كرد. دختر سربه هوا، كلاهش رو جا گذاشته بود. با همون لبخند برگشتم و به جاده نگاه كردم.
جاده‌ای نسبتاً شلوغ و پر از ماشين‌های مختلف كه صدای بوق زدنشون بالا رفته بود. بعد از چيزی حدود چهل دقيقه رانندگی جلوی آپارتمان ترمز زدم. ماشين رو وارد پاركينگ كردم و ازش پياده شدم. به سكوت پاركينگ گوش سپردم، نفس عميقی كشيدم و شروع كردم به راه رفتن. ترجيح می‌دادم از پله‌ها بالا برم. دوباره خستگی رو توی رگ‌ها و سلول‌های بدنم حس می‌كردم. غول خستگی كه هر بار درست همين ساعت باهاش جنگ داشتم برگشته بود. آروم از پله‌ها بالا رفتم؛ هر پله‌ای كه بالا می‌رفتم تخت گرم و نرمم با ملافه آبی رنگ جلوی چشمم بود. چشمام از ابر غولی كه به چشمام حمله كرده بود خمار شده بودن.
خواب!
چيزی بود كه هميشه می‌تونست من رو شكست بده. توی زندگي‌ام خيلی كم می‌خوابيدم؛ بعضی روزا به چهار ساعتم نمی‌كشيد. اما روزای تعطيل خوب بود. حداقل مدرسه رفتن تعطيل بود و من می‌تونستم كل روز رو بخوابم البته، اگه برگه‌ها می‌گذاشتن!
به در قهوه‌ای روبه‌روم نگاه كردم، زيپ كيفم رو باز كردم و دستم رو توش بردمد و دنبال كليد گشتم. پيداش كه كردم كلید رو تو قفل انداختم. قفل در با صدای تيک مانندی باز شد. دوباره كليد رو توی كيفم انداختم و بی‌خيال زيپ باز شدش شدم. دستگيره در رو توی دستم گرفتم و آروم بازش كردم؛ در خونه بدون هيچ صدايی باز شد. پا داخل راهروی تاريک خونه گذاشتم، با به ياد آوردن چيزی اخمام تو هم رفت. من هميشه چراغ رو روشن می‌گذاشتم! شونه‌ای بالا انداختم، حتما يادم رفته بود! دستم رو به ديوار گرفتم و آروم آروم قدم برداشتم. خواستم كيف رو از دوشم بردارم كه يهو همه جا روشن شد؛ نور مثل هزار تا خنجر وارد چشمام شد. دستم رو سريع روی چشمم گذاشتم كه صدای فرياد چندين نفر به هوا رفت:
- تولدت مبارک... تولدت مبارک!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

ldkh

مدیر بازنشسته تالار اخبار + نویسنده انجمن
مدیر بازنشسته
عضویت
5/22/17
ارسال ها
1,461
لایک ها
1,969
امتیاز
5,723
#4
دستم رو آروم پايين آوردم و با چشمايی كه حالا گرد شده بودن و اثری از خماری و خواب توشون نبود به قيافه تک‌تک افراد نگاه كردم. چيزی روی سرم تركيد و چند لحظه بعدش كاغذهای رنگی روی سرم ريخته شدن. نگاهم رو روی چهره تک‌تک افراد چرخوندم. تيم، جوليا، كتی، خاله، لارا، جيكوب. همه‌اشون با لبخند بهم خيره شده بودن و دست می‌زدن و آواز می‌خوندن. به خودم اومدم، صدای تولد مباركشون توی گوشم پيچيد. لبخند لرزانی روی لبم نقش گرفت؛ به لارا نگاه كردم كه لباس فرشته‌ها رو به تن كرده بود، به طرفم ورجه وورجه‌كنان اومد و با خوشحالی دستاش رو دور پام حلقه كرد و گفت:
- تولدت مبارك خاله آرتيميس!
با چشمايی كه برق میزد؛ روی زانو نشستم تا هم قد بشيم. دستام رو دورش حلقه كردم و توی آغوشم فشردمش. موهای قهوه‌ایش رو بوسيدم و با محبت گفتم:
- ممنون عزيزم‌! خاله آرتيميس خيلی دوستت داره.
سرش رو كشيد عقب و شروع كرد به خنديدن، با عشق به خنديدنش زل زدم. چه قدر شبيه فرشته‌ها بود! همون‌طور كه می‌پريد رفت بغل كتی. ايستادم و به طرفشون رفتم كه سرم آوار شدن. كتی من رو توی آغوشش كشيد و گفت:
- تولدت مبارک آرتی!
با اخم بهش خيره شدم و گفتم:
- هزار بار گفتم اسمم رو مخفف نكن!
لبخندی زد و گفت:
- پررو!
خنديدم و با بقيه احوال‌پرسی كردم و ازشون تشكر كردم. به جوليا كه رسيدم، يهو پريد روم و با جيغ گفت:
- وای آرتيميس تولدت مبارک!
نچ نچی كردم و در حالی كه سعی داشتم از خودم جداش كنم گفتم:
- دكتر شديا... ولی هنوز آدم نشدی.
صدای خنده‌ی جمع بالا رفت كه جوليا جيغی كشيد و گفت:
- يه آدم شدنی نشونت بدم...
خنديدم، جوليا خواست بياد جلو كه خاله گفت:
- بسه بچه‌ها! كتی آرتيميس رو ببر و آماده‌اش كن؛ بايد بياد شمعا رو فوت كنه.
با محبت به چهره خاله نگاه كردم. لبخندی زدم كه كتی اومد و دستم رو كشيد و گفت:
- بيا يه لباس مناسب تنت كنم!
خنديدم و همراهش رفتم. وارد اتاق من شديم. كتی من رو روی تخت نشوند، سريع بلند شدم و با لبخند كش اومده‌ام گفتم:
- من خودم انتخاب می‌كنم.
كتی اخمی كرد و تهديدوار گفت:
- وای به حالت اگه چيز بدی انتخاب كنی!
سرم رو با خنده تكون دادم و به لباس كتی نگاه كردم. چيز ساده‌ای به تن كرده بود؛ پس من هم بايد لباسی رو كه به درد اين جمع كوچيك می‌خورد رو انتخاب می‌كردم. كمد رو بازش كردم و به لباسام كه آويزون بودن نگاه كردم. دستم رو دراز کردم و هر چی كه نزديک‌تر بود رو برداشتم و سريع تنم كردم. كتی متفكر به سمتم اومد و گفت:
- مثل هميشه گند زدی!
لبام رو ورچيدم و مظلومانه نگاهش كردم كه گفت:
- خيلی خب بابا، چون امشب شب تولدته چيزی نميگما!
لبخندی زدم و سرم رو تند تند تكون دادم. من رو روی ميز آرايش نشوند كه با اعتراض گفتم:
- كتی!
بدون توجه به من هر چه لوازم آرايش توی كيف بود رو روی ميز خالي كرد و گفت:
- لطفاً بذار مسئوليت اين صورت بی‌روحت رو من به عهده بگيرم! نمی‌ذارم به صورتت مثل لباست گند بزنی.
و شروع كرد به نقاشی كردن صورتم. با خستگی گفتم:
- تموم نشد؟
كتي با چشمايی كه برق می‌زد گفت:
- آفرين به خودم!
برگشتم و به چهره خودم توی آينه نگاه كردم، زيباتر شده بودم؛ چهره‌ام ديگه بی‌روح نبود. چشمای سياهم برق عجيبی داشتن! انگار داخلش يه چند تا ستاره گذاشته بودن كه برق می‌زد. با اين كه سال‌های زيادی گذشته بود ولی هنوزم چهره‌ام مثل هيجده سالگي‌ام بود و تنها كسی كه دليل اين جوونی رو می‌دونست، خود من بودم. به دختر درون آينه نگاه كردم. داخل آينه يه دختر 18 ساله شاد بود، برای شادي‌اش لبخندی زدم كه اون هم خنديد. سرم رو تكون دادم و از جام بلند شدم كه كتی با شيطنت گفت:
- امشب يه كاری دست تيمی ميدی.
خنديدم و در حالی كه به طرف در می‌رفتم گفتم:
- برو بابا ديوونه!
به طرفم اومد و دستم رو توی دستش گرفت. از راهرو بيرون اومديم؛ همين كه وارد سالن شديم دوباره چيزی بالای سرم تركيد و بارون كاغذ رنگی شروع به بارش كرد. لبخندی به چهره تک‌تک افراد زدم كه برای خوش‌حالی من اين‌جا بودن و سعی داشتن بهم بگن كه من رو از ياد نبردن. با صدای جيغ جوليا هممون ساكت شديم:
- آرتيميس بيا شمعا رو فوت كن!
و بعد اومد جلو و دستم رو كشيد. با لحن معترضی گفتم:
- نكن دختر! كندی دستم رو!
بی‌توجه به غرغرای من، من رو روی كاناپه خاكستر رنگی نشوند، دوباره صدای جمع بالا رفت. اين بار همه يک‌صدا می‌گفتن كه فوت كنم. كتی با دوربين درحال فيلم‌برداری بود. نگاهم رو ازش كندم و به كيک نگاه كردم؛ يه كيک شكلاتی كه مطمئن بودم دست‌پخت خاله است. نگاهم رو بالا كشيدم و به دو شمع كه دو عدد رو نشون می‌دادن زل زدم؛ به دو عدد نگاه كردم 2 و 9! ناخودآگاه لبخندی تلخی زدم. يک سال ديگه وارد سی سالگي‌ام می‌شدم، زمان چه زود گذشت!
نفس عميقی كشيدم كه دوباره جيغ جوليا به هوا رفت و رشته افكارم رو پاره كرد:
- فوت كن ديگه!
خنديدم و سرم رو نزديک شمع بردم. خواستم فوت كنم كه دوباره جوليا با جيغ گفت:
- آرزو، آرزو! آرتيميس آرزو كن!
با اخم گفتم:
- جوليا يه كلمه ديگه بگی جونت رو تضمين نمی‌كنم.
زبونش رو برام در آورد كه دوباره شليک خنده‌ها به هوا رفت. سرم رو تكون دادم و چشمام رو بستم. برای خودم آرزوی آرامش ابدی كردم، آرزو كردم تمام اين افرادی كه اطرافم هستن هميشه باشن. چشمام رو باز كردم و فوت كردم. نور شمع لرزيد و بعد خاموش شد. دوباره صدای جيغ جوليا و دست زدن‌های همه بالا رفت. كوسن رو توی دستم گرفتم و تو يه حركت به سمت جوليا پرت كردم كه جا خالی داد و كوسن به صورت تامی خورد، دوباره صدای خنده‌ها گوشم رو نوازش داد. دستم رو روی شكمم گذاشته بودم و می‌خنديدم. اين شادی و اين خنده رو مديون اين افراد بودم؛ كسانی كه من رو به ياد داشتن!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

ldkh

مدیر بازنشسته تالار اخبار + نویسنده انجمن
مدیر بازنشسته
عضویت
5/22/17
ارسال ها
1,461
لایک ها
1,969
امتیاز
5,723
#5
بعد از چند دقيقه كادوها داده شد و بعدش كيك شكلاتی و خوش‌مزه‌ی خاله خورده شد.
دستم رو توی دست تامی گذاشتم و با لبخند ازش خداحافظی كردم، برگشتم داخل و به ساعت نگاه كردم كه ابروهام بالا پريدن، دوازده شب! پوفی كشيدم و به طرف خاله و كتی و جوليا رفتم؛ خواستم حرفی بزنم كه صدای جيغ جوليا از اتاقم اومد:
- وای آرتيميس!
كتی با خنده گفت:
- برو ببين چی‌ كارت داره.
نفسم رو مثل فوت بيرون دادم و گفتم:
- از بس جيغ جيغ كرد سرم درد گرفت.
و بعد به طرف اتاقم رفتم، به در اتاق كه رسيدم. چشمام روی جوليا ثابت موند كه چيزی توی دستش بود و با شگفتی نگاش می‌كرد. قدمی جلو رفتم و گفتم:
- چيه جولی؟
سرش رو تند بالا آورد و با شادی گفت:
- ناقلا اين رو از كجا گرفتی؟
با تعجب گفتم:
- چي رو؟
بلند شد و دستش رو به طرفم گرفت و با ابروش بهش اشاره كرد و گفت:
- اين.
نگاهم رو از چشماش كندم و به چيزی كه توی دستش بود زل زدم. نه تعجب كردم، نه چشمام از بهت گرد شد. تنها غباری از گذشته و خشم روی دلم سنگينی می‌كرد. اخمام كم‌كم توی هم رفت و نگاهم تيز شد. تصاوير هشت سال پيش جلو چشمام نقش گرفت. چهره‌های افرادی كه به راحتی ازم مثل يه دستمال استفاده كردن و دورم انداخته بودن، خيلی وقت بود كه دفنشون كرده بودم و حالا با ديدن اين دست‌بند با نگين زرد دوباره برام زنده شده بودن. نگاه تيز و خشمگينم رو بالا آوردم و با لحن تندتری گفتم:
- از كجا گرفتيش؟
جوليا هول كرد و گفت:
- خب، خب كنار تخت بود!
دستم رو جلو بردم و دست‌بند رو توی مشتم گرفتم و فشردمش. رو به جوليا گفتم:
- اين فضولی كار دستت ميده، ده بار بهت گفتم سرک نكش.
سرش رو تند تند تكون داد. انگاری بدجوری ترسيده بود! نمی‌دونم قيافه‌ام چه‌طوری بود كه اصلاً بهم نگاه نمی‌كرد. برای لحظه‌ای دلم براش سوخت. شايد اگه من هم بودم همين كار رو انجام می‌دادم! دستش رو توی دستم گرفتم و سعی كردم لحنم كمی مهربون‌تر باشه.
- هی دختر! چرا ساكت شدی؟ نكنه ازم می‌ترسی؟
نگاه شفافش رو بالا آورد و گفت:
- دلم برای دانش‌آموزات می‌سوزه. چه طوری وقتی عصبانی هستی نگات می‌كنن؟
سعی كردم لبخندی بزنم. لبخندی زدم و گفتم:
- مگه چه‌طوری ميشم؟
دستش رو برد طرف چشماش و اونا رو كشيد كه چشماش گشاد شد. بعد با لحن بامزه‌ای گفت:
- چشمات اين‌قدری ميشه و رنگ چشمات اون‌قدر سياه و تيره ميشه كه آدم می‌ترسه نگات كنه!
به زور خنديدم. صدای كتی رو از پشت سرم شنيدم.
- آرتيميس ما داريم می‌ريم. جوليا تو هم اين طفلک رو ولش كن! سرش درد گرفت از بس جيغ كشيدی زير گوشش.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

ldkh

مدیر بازنشسته تالار اخبار + نویسنده انجمن
مدیر بازنشسته
عضویت
5/22/17
ارسال ها
1,461
لایک ها
1,969
امتیاز
5,723
#6
جوليا پشت چشمی نازک كرد و درحالی كه تكونی به گردنش می‌داد به طرف در رفت و گفت:
- خيلی هم دلش بخواد!
لبخندی به كاراش زدم و سرم رو تكون دادم. خاله و جوليا و كتی رو بدرقه‌شون كردم، در رو بستم. دوباره سكوت. فقط برای چند ساعت توی اين خونه خنده و شادی جريان داشت؛ از اين به بعدش من بودم و تنهايی و سكوت.
به طرف اتاقم رفتم. وارد اتاق كه شدم نور زردی چشمم رو زد؛ دوباره اخمام توی هم كشيده شد و نفرتم پررنگ‌تر شد. به طرف دست‌بند رفتم و توی دستم گرفتمش و بهش زل زدم. ذهنم دوباره كوچ كرد به هشت سال پيش، سرم رو تكون دادم و سعی كردم بی‌خيال باشم. مثل تمام اين سال‌ها كه اين‌جا در كنار كتی و خاله بودم. همون‌طور كه دست‌بند توی مشتم بود به طرف كمد رفتم؛ درش رو باز كردم و تمام لباسا رو كنار زدم. نگاهم به كوله سبز و رنگ و رو رفته‌ای افتاد، ناخودآگاه لبخند تلخی روی لبم شكل گرفت. دستم و دراز كردم و تا كوله رو بگيرم كه چيزی باعث شد دستم وسط راه خشك بشه، دندونام رو روی هم فشار دادم؛ هر لحظه ممكنه بود خورد بشن. دستم رو مشت كردم و سريع عقب اومدم و در كمد رو بهم كوبيدم. هشت سال برای آرامش و تنهايي‌ام زحمت كشيدم، همش فقط طی چند دقيقه بر باد رفت.
لعنت به گذشته‌ی عذاب‌آورم كه همه جا باهامه! انگار با يه زنجير بهم وصل شده و باهام مياد. همه‌جا، سايه به سايه، چهره نفرت‌انگيز زنب كه بهم نارو زده بود هميشه جلوی چشمم بود. هميشه اون چشمای نارنجيش خط می‌كشيد روی قلبم و نفرتم رو بيش‌تر و بيش‌تر می‌كرد.
چشمام رو محكم روی هم فشار دادم و سرم رو تكون دادم. از جام بلند شدم و چراغ رو خاموش كردم و شيرجه زدم روی تخت. نرمی تخت حس لذتی رو به وجودم سرازير كرد؛ چشمام از روی لذت بسته شدن، اين تخت منبع راحتی و آرامش بود و من اين آرامش رو با هيچی عوض نمی‌كردم. توی خلسه شيرينی فرو رفته بودم و گرما من دو در بر گرفته بود، پلكام كم‌كم روی هم افتادن و چشمای خستم رو به خوابی طولانی دعوت كردن. فردا تعطيل بود و می‌تونستم يه دل سير بخوابم و كارايی كه دوست دارم رو انجام بدم. لبخند محوی از شادی روی لبم نشست و توی شيرينی خواب گم شدم.
***
چشمام رو با درد بستم و جيغ كشيدم:
- وای خاله سوختم!
و بعد شير آب رو باز كردم و دستم رو زير آب گرفتم. خاله اخماش رو توی هم كشيد و گفت:
- نه نميشه! تو آخرش هم ياد نمی‌گيری كه چطوری كيک درست كنی!
نگاهم رو مظلوم كردم و با لحن پشيمونی گفتم:
- خب چی‌ كار كنم؟ من كه مثل شما مهارت ندارم! مهارت من در حد نيمروئه.
خاله سرش رو انداخت پايين خنديد. از شادی اون من هم شاد شدم. به چهره‌اش نگاه كردم؛ شكسته شده بود، خط‌های چروكی كه روی صورتش بود دلم رو به درد می‌آورد. درست هشت سال پيش وقتی برگشتم هيچكی چيزی يادش نبود؛ انگار اصلا گم نشده بودم و فقط به يه مسافرت طولانی رفته بودم. به راحتی من رو پذيرفته بودن، چيزی تغيير نكرده بود اما خاله كمی پير شده بود. با صدای خاله به خودم اومدم.
- شير آب رو ببند، هدر رفت!
سرم رو تكون دادم و شير آب رو بستم. به كيكی كه سوخته بود نگاه كردم. با خنده گفتم:
- خاله می‌تونی يه كيک نو درست كنی؟ شكلاتيا!
خاله سرش رو تكون داد و گفت:
- آره.
با لبخند به خاله نزديک شدم و چشمكی زدم و گفتم:
- هيچ كيكی به پای كيكای شكلاتی شما نمی‌رسه.
خنديد و سری تكون داد و به طرف يخچال رفت و چندتا تخم مرغ بيرون كشيد. دستام رو با حوله خشک كردم و به انگشتام كه سوختن نگاه كردم، چيزی از سوختگی وحشتناكی كه دچارش شده بودم نمونده بود و اين رو مديون قدرتی بودم كه حتی توی زمين هم همراهم بود. انگشتم رو پايين آوردم كه چشمم به ساعت افتاد، ده صبح. با صدای گوشي‌ام نگاهم رو از ساعت كندم و به صفحه گوشی دوختم. زمزمه كردم:
- مو قرمزی.
لبخندی روی لبم شكل گرفت، گزينه تماس رو زدم و با لبخند گفتم:
- بله؟
صدای غمگين و ناله مانند تينا توی گوشم پيچيد:
- خانوم معلم!
نگرانی توی صدام رشد كرد، لبخندم محو شد. گفتم:
- چی شده تينا؟ چرا اين‌قدر غمگينی؟
بعد از كمی مكث گفت:
- زبان آلمانی خيلی سخته! چه طوری با اينا جمله بسازم؟
نفس راحتی كشيدم. دوباره لبخند روی لبم نقش گرفت.[ببين واسه چه چيزی تا اين حد غمگين بود!] گفتم:
- خودت روش فكر كن!
ناليد:
- خانوم معلّم لطفا كمكم كنين!
خنديدم و گفتم:
- می‌خوای تقلب كنی؟ نخير من باهوش‌تر از اينام.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

ldkh

مدیر بازنشسته تالار اخبار + نویسنده انجمن
مدیر بازنشسته
عضویت
5/22/17
ارسال ها
1,461
لایک ها
1,969
امتیاز
5,723
#7
صدای پوف كشيدنش رو شنيدم، لبخندم عمق گرفت. يه لحظه تصوير محوی از كلاه پشميش جلوی چشمم نقش گرفت. با صدای تقريبا بلندی گفتم:
- آها!
تينا متعجب گفت:
- چيزی شده؟
سرم رو ناخودآگاه تكون دادم و گفتم:
- كلاهت! تو ماشينم جا گذاشتيش.
تينا با لحن كشيده‌ای گفت:
- اوه، آره!
با فكری كه به سرم زد از جام بلند شدم و به طرف اتاق رفتم و در همون حال گفتم:
- برات ميارمش.
دستپاچه شد و تند تند شروع كرد به حرف زدن:
- نه، نه، نه، من خودم ميام می‌گيرمش.
خنديدم و درحالی كه در كمد رو باز می‌كردم گفتم:
- چی ميگی دختر خوب؟ تو كه نمی‌دونی خونه‌ام كجاست. بدون اون كلاه اون موهای قشنگت يخ می‌زنن.
با صدايی كه توشون ذوق پيدا بود گفت:
- موهای من قشنگن؟
لبم رو گاز گرفتم تا نخندم. دختره فسقلي! با كوچک‌ترين چيزی حواسش پرت می‌شد. يه شلوار جين بيرون كشيدم و گفتم:
- آره موهات خيلی قشنگن، وقتی نور خورشيد روی موهات میفته برق می‌زنن!
صدای شادش رو شنيدم:
- خيلی ممنون خانوم معلم! شما خيلی خوبيد.
دوباره لبخندی زدم و گفتم:
- ممنون از تعريفت!
تينا: ببخشيد! من بايد برم به جمله‌ها برسم. اجازه هست؟
دوباره ناخوآاگاه سرم رو تكون دادم و گفتم:
- البته، البته. خداحافظ!
تينا: خدانگه‌دار!
تماس رو قطع كردم و موبايل رو روی تخت پرت كردم. لباسم رو با يه شلوار جين و يه بلوز سفيد عوض كردم. سويی‌شرتم‌ رو بيرون كشيدم و تنم كردم. يه شال پشمی سفيد هم بيرون آوردم و دور گردنم پيچيدمش. موبايلم رو گرفتم و توی جيب سویی‌شرتم گذاشتم و به راه افتادم. به آشپزخونه كه رسيدم به خاله نگاه كردم كه با جديت مشغول به كار بود. با صدای بلندی گفتم:
- خانوم سرآشپز من دارم ميرم بيرون. يک ساعت ديگه برمی‌گردم. چيزی هم اگه می‌خوای زنگ بزن بخرم!
نگاهش رو بالا آورد و با لبخند گفت:
- ممنون عزيزم، مواظب خودت باش!
چشمكی براش زدم و از آپارتمان خارج شدم. به طرف ماشين رفتم و روشنش كردم و به سمت خونه تينا به راه افتادم. ضبط رو روشن كردم كه آهنگ بی‌كلام پخش شد. نگاهم رو به طرف كلاه پشمی كه روی صندلی كناريم بود كشيدم.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

ldkh

مدیر بازنشسته تالار اخبار + نویسنده انجمن
مدیر بازنشسته
عضویت
5/22/17
ارسال ها
1,461
لایک ها
1,969
امتیاز
5,723
#8
دوباره لبخندی روی لبم شكل گرفت. ماشين رو روشن كردم و از پاركينگ خارج شدم و وارد كوچه شدم. صدای تيک مانندی رو شنيدم و بعدش قطره‌ای كه از بالای شيشه ماشين سر خورد و اومد پايين. دوباره صدا تيک شنيدم، قطرات بارون پشت سر هم فرود می‌اومدن. آهی كشيدم. يادم رفته بود چيز گرم‌تری بپوشم. اين سویی‌شرت كافی نبود!
سرعتم رو زياد كردم، بالاخره بعد از نيم ساعت رسيدم. پام رو روی ترمز فشار دادم‌، خواستم پياده بشم كه نگاهم به شيشه ماشين افتاد كه توسط قطره‌ها تار شده بود. نفس كلافه‌ای كشيدم. كلاه رو گرفتم تو دستم و در رو آروم باز كردم كه كمی آب رو پام ريخت. به در قهوه‌ای خونه تينا زل زدم و شروع كردم به شمردن:
- يك... دو... سه!
با سرعت از ماشين پياده شدم. موجی از سرما صورتم رو نوازش داد. اون‌قدر سرد بود كه از سرعتم كم شد. همين كه به در رسيدم، در خودش باز شد و بعد بدن مچاله شده دختری كاپشن به تن جلوم ظاهر شد. بی‌توجه به سرما و بارونی كه سرتاپام رو خيس كرده بود، با چشمای متعجب به تينا زل زدم كه سرش رو بالا آورد و نگاهم به صورت از سرما قرمز شده‌اش افتاد. با بهت لب زدم:
- تينا!
لب سفيد شده از سرماش رو گاز گرفت. دستم رو كه گرفت انگار رعشه به تنم افتاد! من رو به داخل برد و من هنوز توی بهت دستاش بودم كه چه‌طور اين‌قدر سرد بودن! به سردی دو تكه يخ. حتي از دستاي هميشه سرد من هم سردتر! اين نشون می‌داد كه اين دختر از موقعی كه تماسمون قطع شده اومده اين‌جا منتظر منه! دفعه پيشم همين‌طور بود. اما اون موقع هوا آفتابی بود و زياد مهم نبود ولی الان...
وارد خونه كه شديم، گرما آروم روی پوستم نشست و يخ زدگیش رو شكست. تينا دستم رو كشيد و من رو روی كاناپه نشوند. سرم رو به كاناپه تكيه دادم و چشمام رو بستم. خيسی بدنم اذيتم می‌كرد! صدای ضعيف تينا رو شنيدم:
- خوش اومدين!
اخمام تو هم رفت. چشمام رو سريع باز كردم و نگاه سرزنش‌وارم رو بهش دوختم. دستم رو جلو بردم و كلاه رو مقابلش گرفتم و ناراحت گفتم:
- بيا اينم از كلاهت!
و بعد جدی بهش زل زدم و گفتم:
- اين آخرين باريه كه ميام اين‌جا، برای همين ازت می‌خوام برای آخرين بار بهم يه شير داغ بدی.
گيج بهم زل زد و گفت:
- چرا؟
دندونام رو روی هم فشار دادم و با انگشتم به خودش اشاره كردم و گفتم:
- برو يه نگاه به خودت بكن! دختر جون، تو، توی اين بارون و سرما، منتظر من ايستاده بودی؟
لباش رو روی هم فشار داد و سرش رو پايين انداخت و گفت:
- شما از كجا فهميدين؟
بی‌توجه به تينا پاهام رو بالا آوردم و بالای ميز چوبی گذاشتم و گفتم:
- چون سر تا پات خيسه، دستات مثل دو تا تكه يخ‌ هستن، تمام صورتت از سرما قرمزه، در ضمن! دفعه پيش هم همين‌طوری منتظرم بودی كه هيچی نگفتم؛ چون اون روز هوا آفتابی بود نه اين‌قدر سرد و وحشتناک كه از آدم يه بستنی يخی بسازه!
تينا از جاش بلند شد و با صدای خفه‌ای گفت:
- ميرم براتون شير بيارم.
و بعد از ديدم خارج شد. نگاهم رو پايين كشيدم كه چشمم به دفتر و مداد روی ميز افتاد. يه تای ابروم رو بالا انداختم و با كنجكاوی پام رو روی زمين گذاشتم و به طرف ميز خم شدم. دستم رو دراز كردم و دفتر رو توب دستم گرفتم. لبخند محوی روی لبم شكل گرفت. زير لب نوچ نوچی كردم، بعضی از جمله‌هاش غلط داشت! هميشه جمله‌سازيش غلط بود. واقعاً هدفش از ياد گرفتن زبان آلمانی چی بود؟ يه بار كه ازش پرسيدم گفته بود می‌خواد بره آلمان، وقتي هم پرسيدم چرا می‌خواد بره آلمان سكوت كرده بود و چيزی نگفت.
مداد روی ميز رو برداشتم و غلطاش رو براش نوشتم و پايينش هم يادداشت كردم "به جای اين كه تو سرما يخ بزنی، جمله‌بندی‌هات رو درست كن!"
و بعد دفتر رو سريع روی ميز گذاشتم و پاهام رو به حالت اولش در آوردم و از گرمايی كه وارد بدنم می‌شد لذت بردم. ليوان شيری جلوم گرفته شد.
تينا: داغ و خوشمزه است!
دستم رو دور ليوان حلقه كردم و به بخاری كه ازش توليد می‌شد زل زدم. گرماش از پشت ليوان به انگشتام سرايت می‌كرد و اين حس خوبی بهم می‌داد. ليوان رو به لبم نزديک كردم و بدون توجه به داغيش سر كشيدم. كمی گلوم سوخت اما به لطف چيزی كه هميشه بيخ ريشم بسته شده بود، اتفاق خاصی نيفتاد! صدای مبهوت تينا رو شنيدم:
- خانوم خوبين؟ نسوختين؟
سعی كردم لبخندی كه مياد رو لبم رو نشون ندم. امروز بايد در مقابل اين دختر، از هميشه خشک‌تر می‌بودم. بی‌تفاوت بهش نگاه كردم و گفتم:
- نه، خوبم.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

ldkh

مدیر بازنشسته تالار اخبار + نویسنده انجمن
مدیر بازنشسته
عضویت
5/22/17
ارسال ها
1,461
لایک ها
1,969
امتیاز
5,723
#9
و بعد از جام بلند شدم كه اونم ليوان شيرش رو روی ميز گذاشت و بلند شد و با چشمای نگرانی گفت:
- خانوم معلم!
بی‌تفاوت نگاهش كردم و گفتم:
- ممنون بابت شير.
و بعد به طرف در خروجی رفتم كه با چهره‌ای كه ازش التماس می‌باريد نزديكم شد و گفت:
- من اشتباه كردم. ديگه تكرار نميشه.
از گوشه چشم نگاهش كردم و گفتم:
- موضوع‌ها رو به هم ربط نده!
خواست چيزی بگه كه ساكت شد و فقط با چشمای ملتمسش بهم نگاه كرد. لحظه‌ای دلم برای اون چشمای شفاف شده‌اش سوخت. لبم رو گاز گرفتم تا از احساساتم جلوگيری كنم؛ سرم رو براش تكون دادم و در رو باز كردم و خم شدم و مشغول پوشيدن كفشم شدم. همون‌طوری كه داشتم بند كفشم رو می‌بستم خطاب به تينا كه هنوزم ايستاده بود و داشت نگاهم می‌كرد بی‌‌مقدمه گفتم:
- جمله‌بندی‌ات خيلی ضعيفه، غلط‌هات رو برات گرفتم و نوشتمشون، اين جلسه بايد جمله‌هات عالی باشه.
كار كفشم تموم شده بود‌، صاف ايستادم و زل زدم بهش كه دوباره همون قيافه كش اومده از ناراحتيش رو ديدم. لبام رو روی هم فشار دادم تا نخندم. تينا با ناراحتی فقط گفت:
- باشه.
سرم رو تكون دادم و گفتم:
- من ديگه ميرم، خداحافظ!
و بعد به بيرون قدم گذاشتم. سرم رو كمی بالا گرفتم و به آسمون ابری نگاه كردم، خبری از بارون نبود. از پشت به تينا نگاه كردم، سرش رو پايين انداخته بود و زل زده بود به زمين، بلند رو بهش گفتم:
- الان كه بارون نيست می‌تونی حداقل همراهي‌ام كنی؟
ديدم كه لبش رو گاز گرفت و به طرفم اومد. سرم رو پايين انداختم و لبخندی زدم و به زمين زل زدم. پاهاش رو ديدم كه در قاب يه دمپايی صورتی خرگوشی كنار كفشای اسپرتم قرار گرفت. خنده‌ام رو خوردم و در رو باز كردم و گفتم:
- ممنون.
و بعد خواستم خارج بشم كه صدای پشيمونش رو شنيدم كه گفت:
Entschuldigung-
از اين كه سعی كرده بود با زبان آلمانی دلم رو به دست بياره خنده‌ام گرفت. ببخشيد جزء اولين كلمه‌هايی بود كه تو كلاس به بچه‌ها ياد داده بودم و حالا اون، اين‌جا به كار برده بودش، چند لحظه سكوت كردم. نگاه نااميد شده‌اش رو به زمين دوخت و ساكت شد. بهش نگاه كردم و سكوت رو شكستم، ديگه تنبيه بس بود. گفتم:
- دفعه بعد سعی می‌كنم روزش آفتابی باشه.
لباش رو ديدم كه كم‌كم كش پيدا كردن و چشماش رو كه كم‌كم شروع كردن به رنگ گرفتن و برق زدن و در آخر يه لبخند زيبا و دو چشم ستاره بارون كه قشنگ‌ترين تصوير توی اون لحظه بود. ناخودآگاه منم لبخند زدم به خودم اومدم و از در خارج شدم كه صدای بلند تينا رو شنيدم:
- خانوم شما خيلی خوبين!
ديگه نمی‌تونستم اين حجم عظيم خنده رو توی خودم حبس كنم، شروع كردم به خنديدن. همون‌طور كه به طرف ماشينم می‌رفتم برای تينا دستی به نشونه خداحافظی تكون دادم و اون هم با چهره‌ای خندون در رو بست، درحالی كه هنوز آثار خنده روی صورتم معلوم بود در ماشين رو باز كردم.
- آرتيميس!
دستم روی دستگيره ماشين خشک شد و چشمام با بهت به زمين خيره شد. همه چی يك‌هو متوقف شد. پلكی زدم كه انگار به زمان حال برگشتم. اون‌قدر سريع گردنم رو چرخوندم كه صدای تيريک استخونام رو شنيدم. آب دهنم رو قورت دادم و با چشمايی قلمبه شده از ترس و بهت اطراف رو نگاه كردم. تمام وجودم دوباره سرد و يخ شده بود، به خودم اومدم؛ سريع سوار ماشين شدم و استارت زدم. پام رو بلافاصله روی گاز گذاشتم. اون‌قدر هول شده بودم كه دستام شروع به لرزش كرد. آب دهنم رو قورت دادم و فرمون رو چرخوندم و شروع كردم به زير لب زمزمه كردن:
- چيزی نيست... چيزی نيست.
و بعد سه بار پشت سر هم نفس عميقی كشيدم و سعی كردم آرامش از دست رفتم رو بدست بيارم كه تا حدودی هم موفق بودم.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

ldkh

مدیر بازنشسته تالار اخبار + نویسنده انجمن
مدیر بازنشسته
عضویت
5/22/17
ارسال ها
1,461
لایک ها
1,969
امتیاز
5,723
#10
نفس راحتی كشيدم. حالا كه آروم بودم می‌تونستم بهش فكر كنم. سعی كردم صدا رو برای خودم مجسم كنم؛ همون‌طور كه نگاهم به خيابون بود سعی در تلاش بودم تا دوباره صدا رو به ياد بيارم. كم‌كم رگه‌هايی از صدا توی ذهنم پيچيد و آشنايي‌اش باعث ترس بيش از حدم شد! اون صدای آشنا... مطمئن بودم از هشت سال پيشم فرار كرده بود و اومده بود! شايدم فقط يه توهم بود و من خيلی بزرگ كردمش؛ آره آره، حتما دليلش همينه و گرنه چطور ممكنه؟
دوباره چند تا نفس عميق كشيدم و بطری آبی رو كه هميشه تو ماشينم بود با دست راستم گرفتم و بازش كردم؛ دهنه بطری رو به لبام چسبوندم و آب نسبتاً گرمی رو نوشيدم. بی‌توجه به قطره‌های آب كه از گوشه لبم راه گرفته بود و روی گردنم سر می‌خوردن به نوشيدنم ادامه دادم. انگار چند سال توی كوير بودم كه دهنم اين‌قدر خشك شده بود!
بطری آب رو از خودم جدا كردم، سرش رو بستم و پرتش كردم روی صندلی كناری، سعی كردم روی رانندگي‌ام متمركز بشم تا يه وقت تصادف نكنم.
اين‌طوری بهتر بود. رانندگی و تدريس می‌تونستن من رو آروم كنن و افكار مزاحم رو نابود كنن. اين دو تنها چيزی بودن كه من رو از حمله خاطراتم جدا می‌كردن.
مقابل آپارتمان پارک كردم، حوصله داخل بردن ماشين رو نداشتم. نگاهی به نمای ساده اما نسبتاً شيک آپارتمان انداختم. با صدايی از جا پريدم، دستم رو روی شكمم گذاشتم و لبخندی زدم. صدای شكمم در اومده بود! برای لحظه‌ای كيک شكلاتی خاله جلوی چشمام نقش گرفت. ترشح بزاق دهنم بيشتر شد، ناخودآگاه مثل كارتون‌های بچه‌ها، زبونم رو بيرون آوردم و روی لبم كشيدم. كيک شكلاتی خاله منتظر من بود! طعمش از حالا هم زير زبونم بود.
***
با لحن اعتراض گونه‌ای گفتم:
- كتی! دارم نتيجه می‌گيرم وقتی ميای خريد هيچ فرقی با جوليا ندار‌ی!
جوليا چشم غره‌ای بهم رفت و با اخم مصنوعی گفت:
- مگه من چمه؟
پوف كلافه‌ای كشيدم و چشمام رو توی حدقه گردوندم و به جميعت زياد مردم نگاه كردم. تعطيلات آخر هفته بود و همه اومده بودن برای خريد. با كشيده شدن دستم توسط كتی به خودم اومدم.
- بس كن آرتيميس! می‌دونی چند وقته نيومد‌ی خريد؟ تا جايی كه يادمه تو عاشق خريد بودی.
توی چشماش زل زدم. خواستم دهن باز كنم بگم تو يادت نيست، توی اين هشت سال من خيلی عوض شدم! اما زبونم رو از داخل گاز گرفتم و بجاش با نگاهم اين حرفا رو بهش زدم، نمی‌دونم چه‌طوری نگاهش كرده بودم كه گفت:
- باز كه زل زدی به من! بيا ديگه!
و بعد دوباره دستم رو كشيد، صدای ذوق زده جوليا رو شنيدم.
- وای كتی! اون كيف و كفش چرم رو نگاه كن! می‌خوامشون!
كتی: تو كه ديروز كيف و كفش خريدی!
جوليا سرش رو خاروند و گفت:
- راست ميگيا! ولی دلم می‌خوادشون، خيلی قشنگن! تازه می‌تونم ازشون توی تولد مايكل استفاده كنم، هوم؟ نظرت چيه؟
كتی كه قيافه متفكری به خودش گرفته بود گفت:
- هوم! فكر بدی نيست.
جوليا با خوشحالی دستاش رو كوبيد بهم و گفت:
- پس من ميرم.
و بعد با سرعت زيادی وارد مغازه شد. كتی با خنده گفت:
- خب مونديم من و تو.
دوباره دستم رو توی دستاش گرفت و شروع كردن به كشيدن من. معترض گفتم:
- كتی دستم كش اومد!
بدون توجه به من به لباسی كه پشت ويترين بود نگاه می‌كرد، با كنجكاوي كمی جلو رفتم كه نگاهم به صورتش افتاد. لبم رو گاز گرفتم تا از خنده نقش زمين نشم. با چشمايی درشت شده و لبايی كه لبخند محوی داشتن زل زده بود به لباس، حتی پلک هم نمی‌زد! درست مثل آدمی بود كه هيپنوتيزم شده بود. دستم رو بالا آوردم و جلوی صورتش تكون دادم، انگار به زمان حال برگشت، چون تكون خفيفی خورد و پلک زد. يهو با خوشحالی دستم رو گرفت و گفت:
- اين‌جا صبر می‌كنی برم داخل مغازه؟
لبخندم كش اومد.
- آره برو! منتظرت می‌مونم.
سرش رو با خوشحالی تند تكون داد و وارد مغازه شد. نفس عميقي كشيدم و به مغازه شيشه‌ای كه پشت سرم بود تكيه دادم.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
وضعیت
موضوع بسته شده است.

بالا